نوروفیدبک

جذابيت پنهان تعلل و اهمال کاری: چرا براي انجام کارها امروز و فردا مي‌کنيم

 جيمز سوروويکي/ترجمه فرزانه سالمي نويسنده کتاب «خرد جمعي» و ستون‌نويس مجله نيويورکر // 

سال‌ها پيش، جورج آکرلوف –يکي از برندگان جايزه نوبل اقتصاد- متوجه شد که با يک چالش عجيب در زندگي‌اش مواجه شده و آن هم فرستادن يک بسته لباس از هند به آمريکا بود! آکرلوف در آن زمان در هند زندگي مي‌کرد و لباس‌ها هم متعلق به دوست و همکارش جوزف استيگليتز- يک اقتصاددان سرشناس ديگر- بود. استيگليتز در جريان سفرش به هند، لباس‌ها را جا گذاشته بود و آکرلوف بايد پست‌شان مي‌کرد؛ اما يک مشکل بزرگ وجود داشت. ترکيب بوروکراسي هند و آنچه که آکرلوف «بي عرضگي» خودش مي‌ناميد، باعث شده بود ماجراي پست لباس‌ها به مساله بزرگي تبديل شود.

او گمان مي‌کرد که انجام اين کار، يک روز کامل وقت او را خواهد گرفت؛ پس هر روز انجام دادنش را عقب مي‌انداخت و هر هفته وضع به همين منوال بود. ماجرا بيش از نه ماه طول کشيد و ديگر چيزي به پايان اقامت آکرلوف در هند باقي نمانده بود که او راه ديگري براي باز کردنِ اين مشکل از سر خودش پيدا کرد. دوست ديگري مي‌خواست بسته‌اي به آمريکا بفرستد و آکرلوف هم توانست لباس‌هاي استيگليتز را همراه همان بسته پست کند. با توجه به بي‌نظمي‌هاي پست، بعيد نبود که آکرلوف خودش زودتر از لباس‌هاي استيگليتز به آمريکا رسيده باشد.

خواندن اين ماجرا کمي خيال ما را راحت مي‌کند. تازه مي‌فهميم که حتي اقتصاددادن‌هاي نوبليست هم کارهاي شان را عقب مي‌اندازند! زندگي اکثر ما پر است از کارهاي انجام نشده؛ کوچک و بزرگ. اين موضوع واقعا وجدان‌مان را آزار مي‌دهد و کمي هم براي‌مان ناشناخته است. حتي آکرلوف هم چنين تجربه‌اي از تعلل در انجام کارها را مرموز و مبهم مي‌داند. او در مقاله‌اي که در سال 1991 ميلادي با عنوان «تعلل و اطاعت» نوشت، تاکيد کرد که واقعا مي‌خواسته لباس‌ها را براي استيگليتز پست کند: «به مدت هشت ماه، هر روز صبح از خواب بيدار مي‌شدم و به خودم مي‌گفتم فردا صبح بسته استيگليتز را پست خواهم کرد». او هميشه «مي‌خواسته» بسته را بفرستد اما لحظه انجام کار هيچ وقت فرا نرسيده. آکرلوف که به يکي از چهره‌هاي اصلي در اقتصاد رفتارگرا هم تبديل شد، به اين نتيجه رسيد که تعلل در انجام کارها چيزي فراتر از يک «عادت بد» است. طبق استدلال او، تعلل نشان دهنده محدوديت‌هاي تفکر عقلاني بود و مي‌توانست درس‌هاي زيادي درباره اقدامات و عادت‌هاي روزمره به ما بدهد. از زماني که آکرلوف اين مقاله را منتشر کرد، بررسي پديده تعلل به حوزه‌هاي دانشگاهي کشيده شده و فيلسوفان، روانشناسان و اقتصاددانان به اظهار نظر درباره آن پرداخته‌اند.

شايد دانشگاهيان بيشتر از بقيه با معضل تعلل مواجه باشند. آنها در مدت زماني طولاني و در يک جهت خاص حرکت مي‌کنند و به همين جهت به شدت در معرض خطر تعلل قرار مي‌گيرند. تحقيقات نشان داده که اکثر دانشجويان در انجام تکاليف شان تعلل مي‌کنند (اين مقاله هم البته از اين معضل مستثني نيست!). بعضي‌ها فکر مي‌کنند اين بحث فقط به «جوجه روشنفکر»هايي برمي‌گردد که مي‌خواهند براي تنبلي‌شان توجيه بياورند. اما محققان زيادي درباره پديده تعلل تحقيق کرده‌اند و مقالات مهمي هم در اين مورد در کتاب «دزدي به نام زمان» توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شده است. اين مقالات نشان مي‌دهند که پديده تعلل را هم در بُعدي صرفا نظري و هم در بعدي کاملا عملي مي‌توان بررسي کرد.

 درواقع تمايل به عقب انداختن کارها، مقولات فلسفي و روانشناسانه زيادي را دربرمي‌گيرد. شايد خود شما هم آخرين دفعه‌اي که کارتان را عقب انداختيد و به جايش سريال «آشنايي با مادر» را تماشا کرديد، کل ماجرا را به حساب تنبلي گذاشتيد. اما اگر از زاويه ديگري به ماجرا نگاه کنيد، راهي به سوي شناخت هويت تغييرپذير انسان و نيز رابطه انسان با زمان پيدا خواهيد کرد. مقاله‌اي نيز که «جورج اينسلي»- يکي از افراد صاحبنظر در مورد پديده تعلل- نوشته است، به اين نکته اشاره دارد که «فس فس کردن» در انجام کارها نوعي غريزه انساني است.

اين حرف اينسلي به احتمال قوي درست است. اما مطرح شدن پديده تعلل به عنوان يک مشکل بزرگ درواقع در دوران مدرن صورت گرفته است. کلمه انگليسي procrastination ريشه در زبان لاتين داشته و در قرن شانزدهم ميلادي وارد زبان انگليسي شده است. اما در قرن هيجدهم ميلادي بود که ساموئل جانسن به صورت مشخص به آن اشاره کرد و تعلل را نقطه ضعفي خواند که به درجات مختلف، هر ذهني را درگير خود مي‌کند. ظاهرا هر چه زمان مي‌گذرد، تعلل به مساله بغرنج‌تري تبديل مي‌شود. به گفته «پيرز استيل» استاد دانشگاه کالگري، درصد افرادي که از تعلل در انجام کارهاي شان گله دارند در فاصله سال‌هاي 1978 تا 2002 ميلادي چهار برابر شده است! به اين ترتيب، بيراه نيست اگر تعلل را مشکل دوران مدرن بخوانيم.

اما «کار ِ امروز به فردا افکندن» هزينه‌هاي سرسام‌آوري دارد. آمريکايي‌ها هر سال صدها ميليون دلار پول را بي‌دليل صرف مي‌کنند چون کارِ پرداخت ماليات‌هايشان را دائم عقب مي‌اندازند و مجبورند بعدها جريمه‌اش را هم بپردازند. بعضي از بيماران هم به دليل تعلل در استفاده از داروهايشان خطرات زيادي را به جان مي‌خرند. تعلل در تصميم‌گيري و عمل، هزينه‌هاي زيادي نيز براي دولت‌ها و صاحبان کار و تجارت به همراه دارد. مثلا بحران واحد پول يورو را در نظر بگيريد که در سال جاري ميلادي کشورهاي زيادي را تحت تاثير قرار داد. دولت آلمان براي مداخله در اين بحران دست دست مي‌کرد و سرانجام موقعي تصميم خود را گرفت که بحران تا حد زيادي تشديد شده بود. صنعت خودروسازي آمريکا نيز دچار همين مشکل بود. مديران بلندپايه دائما تصميم گيري‌هاي مهم را عقب مي‌انداختند و نتيجه‌اش هم افول برخي کمپاني‌هاي خودروسازي در آمريکا بود.

اما فيلسوفان به دليل ديگري کار امروز را به فردا مي‌افکنند. تعلل درواقع حرکت در خلاف جهت تشخيص عقلاني است. «پيرز استيل» تعلل را «اجتناب مشتاقانه»‌اي مي‌خواند که نفس بدتر شدنِ اوضاع را هم در خود دارد. وقتي مي‌گوييد «زندگي کن و شاد باش، فردا شايد زنده نباشي» دچار تعلل نيستيد. اگر هم آگاهانه کاري را عقب بيندازيد و استفاده مفيدتري از وقت تان بکنيد باز هم دچار تعلل نيستيد. تعلل يعني انجام ندادن ِکاري که مي‌دانيد بايد انجامش مي‌داديد. اين مساله نوعي درگيري رواني در ذهن ايجاد مي‌کند و واقعا آزاردهنده است. اصلا نکته تناقض‌آميزي که در تعلل وجود دارد اين است که شما انجام کاري «غيرمطلوب» را عقب انداخته‌ايد اما اصلا احساس «مطلوبي» نداريد.

بسياري از صاحبنظراني که مقالات شان در کتاب «دزدي به نام زمان» چاپ شده، بر اين باورند که تمايل ما به انجام کاري غيرعقلاني-مثل تعلل- از رابطه خود ما با زمان نشات مي‌گيرد. تحقيقي که در اين خصوص توسط اقتصادداني به نام «جورج لوونستاين» انجام شده بيشتر به روشن شدن اين موضوع کمک مي‌کند. او در اين تحقيق از شرکت کنندگان خواست يک فيلم براي تماشا در همان شب و يک فيلم براي تماشا در شب بعدي انتخاب کنند. اکثريت شرکت کنندگان براي شب اول فيلم‌هاي کمدي و پرفروش را انتخاب کردند و براي شب بعدي، فيلم‌هاي جدي و مهم را. مشکل اينجاست که همه ما وقتي مي‌خواهيم فيلم جدي نگاه کنيم ناگهان به سمت فيلم‌هاي سطحي‌تر و ساده‌تر کشيده مي‌شويم. نفس مسووليت پذير و آگاه ما مي‌داند که بايد «هتل رواندا» و «مُهره هفتم» را تماشا کند اما اين فيلم‌ها را در صف انتظار روزهاي بعد مي‌گذارد و فيلم کمدي تماشا مي‌کند.

چنين آزمايشي نشان دهنده نگاه سطحي و کوته‌بين ما نيست؛ بلکه واقعيتي بزرگ را به نمايش مي‌گذارد: انتخاب‌ها و اولويت‌هاي ما با زمان مطابقت ندارند. همه ما «مي‌خواهيم» فيلم‌هاي اينگمار برگمان را نگاه کنيم، «مي‌خواهيم» کارهايمان را سر وقت انجام دهيم. اما خود را با زمان هماهنگ نکرده‌ايم. چرا اين اتفاق مي‌افتد؟ خيلي‌ها معتقدند بي‌توجهي و بي‌اعتنايي ماست که چنين وضعيتي را به وجود مي‌آورد. سقراط مي‌گفت کارِ امروز را به فردا افکندن اصلا امکان پذير نيست؛ چون ما چيزي را که برايمان بد باشد نمي‌خواهيم. اگر کاري را که به نفع مان است انجام نمي‌دهيم لابد دليلش اين است که خوب و بد را از هم تشخيص نمي‌دهيم. «جان راي» اقتصاددان اسکاتلندي هم در قرن نوزدهم ديدگاه مشابهي را مطرح کرده بود. او مي‌گفت انسان‌ها به آينده با نگاهي ترديدآميز و کسل کننده مي‌نگرند؛ و به همين خاطر هرچه را که در دسترس امروزشان باشد به آينده ترجيح مي‌دهند. به اين ترتيب، اگر امروز در آماده شدن براي جلسه مهم کاري تعلل کرديم، يعني اين احتمال را که «فردا» هم دچار اين معضل شويم ناديده گرفته‌ايم.

اين بي‌توجهي در نظريه جامعه شناسانه «يان الستر» با عنوان «سفسطه برنامه‌ريزي» هم مطرح شده است. الستر مي‌گويد «انسان‌ها معمولا در تخمين زدن زماني که براي انجام هر کاري نياز دارند اشتباه مي‌کنند و هيچ وقت به مشکلات و اتفاقات پيش بيني نشده توجهي نشان نمي‌دهند». مثلا خود من در فاصله‌اي که اين مقاله را مي‌نوشتم مجبور شدم ماشينم را براي فروش بگذارم، به صورت غيرمنتظره به سفر بروم و يکي از افراد خانواده‌ام هم مريض شد. هيچ کدام از اين اتفاقات را تا پيش از نوشتن اين مقاله پيش بيني نمي‌کردم. اما واقعيت اين است که اينها مسائل غيرمنتظره‌اي در زندگي روزمره ما نيستند. اگر مي‌خواستم تظاهر کنم که موقع نوشتن اين مقاله هيچ دردسري نخواهم داشت دچار «سفسطه برنامه ريزي» مي‌شدم.

با اين وجود، بي‌توجهي فقط بخشي از ماجراست. ما معمولا کاري مهم را عقب مي‌اندازيم تا يک کار غيرضروري را انجام بدهيم و انگار حس مي‌کنيم که از پس انجام کار ضروري برنمي آييم! يکي از مثال‌هاي جالب در اين مورد به کارهاي ژنرال جورج مک کلان مربوط مي‌شود. او در سال‌هاي آغازين جنگ‌هاي داخلي آمريکا فرماندهي ارتش پوتوماک را به عهده داشت و البته به شدت اهل تعلل بود. اوايل همه فکر مي‌کردند او هوش نظامي بالايي دارد. اما ژنرال مک کلان در طول جنگ، دو فرصت واضح براي شکست دادن نيروهاي دشمن را از دست داد؛ چون هميشه در تصميم‌گيري و اعلام فرمان تعلل مي‌کرد. پيش‌تر، وقتي مک کلان فرمان ابراهام لينکلن براي به عهده گرفتن فرماندهي نيروهاي ارتش متحد را مي‌پذيرفت، به رئيس‌جمهور گفت «از عهده‌اش بر مي‌آيم». اما به تدريج معلوم شد مک کلان واقعا چنين احساسي ندارد. او دائم از لينکلن مي‌خواست تسليحات بيشتري در اختيارش قرار بگيرد و خلاصه اينکه هميشه حس مي‌کرد نيروي «کافي» و سلاح و تجهيزات «کافي» براي پيروزي در جنگ را در اختيار ندارد. به اين ترتيب، شايد بتوان گفت که کمبود اعتماد به نفس و نيز داشتن تصورات غيرواقعي از موفقيت به شدت باعث بروز تعلل در انجام کارها مي‌شود.

تحقيقاتي که در اين راستا انجام شده نشان مي‌دهد کساني که کار امروز را عقب مي‌اندازند درواقع خودشان را فلج مي‌کنند. آنها به جاي پذيرفتنِ ريسک انجام کار ترجيح مي‌دهند شرايطي را ايجاد کنند که موفقيت در آن امکان پذير نباشد! چنين وضعيتي يک دور کاملا باطل ايجاد مي‌کند. بعضي‌ها هم مثل مک کلان شيفته برنامه ريزي افراطي هستند و فکر مي‌کنند بزرگ‌ترين چالش پيش روي‌شان برنامه‌ريزي است؛ نه اجرا. اين ديدگاه کمال‌گرا تعلل در انجام کارها را به شدت تشديد مي‌کند.

با توجه به اين تفسيرها، مي‌توان گفت تعلل نتيجه مجموعه‌اي از ضعف‌ها، جاه طلبي‌ها و درگيري‌هاي دروني است. اما برخي از فيلسوفاني که نظريات‌شان در «دزدي به نام زمان» آمده است ديدگاه‌هاي راديکال‌تري را نيز در اين خصوص مطرح کرده‌اند. درواقع وجود شکاف بين «آنچه مي‌خواهيم انجام دهيم» و «آنچه که در نهايت انجام مي‌دهيم» احتياج به توضيح بيشتري دارد: آن کسي که برنامه ريزي مي‌کند و آن کسي که نمي‌تواند برنامه‌اش را اجرا کند عملا دو جنبه مختلف از وجود انسان را به نمايش مي‌گذارند. نظريه پردازي به نام «تامس شلينگ» معتقد است که اينها دو جنبه مختلف از «خودِ شقه شده» انساني هستند. به اعتقاد شلينگ، ما نگاهي واحد به خودمان نداريم. منِ واحد از موجودات مختلفي تشکيل شده که با يکديگر رقابت مي‌کنند، با هم درگيرند و هر کدام مي‌خواهند کنترل بقيه را هم به دست بگيرند.

«يان مک اوان» هم در رمان اخيرش با عنوان «خورشيدي» به همين مساله مي‌پردازد: «وقتي تصميم مهمي بايد گرفته شود، ذهن را مي‌توان به شکل يک پارلمان و اتاق بحث تصور کرد. گروه‌هاي مختلفي در چارچوب آن با هم دست و پنجه نرم مي‌کنند و منافع کوتاه مدت و بلندمدت هر يک در تقابل با ديگران هستند. با برخي احساسات مبارزه مي‌شود و بعضي پيشنهادها در سايه مسائل ديگر قرار مي‌گيرند. اين جلسات بحث مي‌توانند پيچيده و توفاني باشند.» «اتو فون بيسمارک» نيز مي‌گفت: «فاوست از وجود دو روح در سينه‌اش شکايت داشت؛ اما من لشکري از آنها را در خود جا داده‌ام و همه شان هم سر جنگ با يکديگر دارند؛ انگار که در يک جمهوري قرار گرفته باشي». اگر از اين ديدگاه به قضيه نگاه کنيم، تعلل نشان دهنده وجود تعارض‌هاي زياد ميان «موجودات» مختلفي است که در وجود ما زندگي مي‌کنند.

اگر هويت را مجموعه اين «خود»هاي رقيب در وجودمان بدانيم، آن گاه هر يک از اين خودها نماينده چه چيزي خواهند بود؟ آسان‌ترين پاسخ به اين سوال، از راه جدا کردن منافع کوتاه مدت و درازمدت ارائه مي‌شود. يکي از خودهاي ما مي‌خواهد خوش بگذراند و کارهاي جدي‌اش را عقب بيندازد (يعني به منافع کوتاه مدت فکر کند) اما خودِ ديگر ما به آينده و منافع دراز مدت نظر دارد. اگر اين طور باشد، منافع کوتاه مدت ما معمولا پيروز ميدان خواهند بود و هيچ وقت موفق به انجام کاري بزرگ و جدي نخواهيم شد. فيلسوفي به نام «دان راس» راه حلي براي اين مشکل ارائه داده است. از نظر او، بخش‌هاي مختلفِ «خود» ما در آنِ واحد در کنار يکديگر قرار دارند. پس اگر بخشي از اين خود مي‌خواهد «حالا» تلويزيون تماشا کند، مي‌توان با او وارد مذاکره شد و او را به تماشاي تلويزيون در «آينده» مجاب کرد. بر اساس اين نظريه، کسي که در کارهايش تعلل مي‌کند درواقع از قدرت چانه زني و مذاکره با خودش به درستي استفاده نکرده است.

ايده «خودِ شقه شده» از نظر بعضي‌ها قابل قبول نيست؛ اما در عين حال مي‌تواند براي خيلي‌ها راهگشا باشد. لزومي ندارد که تعلل را به شکل يک بيماري ببينيم و دنبال راه‌هاي مبارزه با آن باشيم. در عوض بهتر است به آنچه که «جوزف هيث» و «جوئل اندرسن» در کتاب «دزدي به نام زمان» آورده‌اند توجه و دقت کنيم. آنها از «اراده توسعه يافته» حرف مي‌زنند و به ابزارهاي خارجي و تکنيک‌هايي اشاره مي‌کنند که بخش کوشاي ذهن ما را تقويت خواهند کرد. يک نمونه کلاسيک از اين اراده را مي‌توان در تصميم اوليس براي اجتناب از شنيدن آواي سيرن‌ها (حوريهاي دريايي) جست‌وجو کرد. اوليس از مردانش مي‌خواهد که او را به دکل کشتي ببندند تا نتواند حرکت کند. اوليس مي‌داند که وقتي آواي سيرن‌ها را بشنود، مقاومتش را از دست خواهد داد و کشتي را در جست‌وجوي آنها به سمت صخره‌ها خواهد راند. به همين خاطر، بسته شدن به دکل کشتي را انتخاب مي‌کند تا به جاي منافع کوتاه مدت (رسيدن به حوري‌ها)، منافع درازمدتش را تامين کند.

تامس شلينگ نيز در همين راستا در مقاله‌اش نوشته که ترجيح مي‌دهد پول بيشتري بپردازد و در عوض اتاقي بدون تلويزيون در هتل بگيرد. اين روزها هم بعضي‌ها سر کاهش وزن يا انجام يک پروژه کاري شرط مي‌بندند تا اگر کارشان را درست انجام ندادند دچار ضرر مالي بشوند. به همين ترتيب، در سال 2008 ميلادي يک دانشجوي دکترا نرم افزاري طراحي کرد که راه قطع دسترسي به اينترنت به مدت هشت ساعت را هموار مي‌کرد. اسم برنامه هم خيلي بامسما بود: «آزادي». باورش سخت است؛ اما در حال حاضر 75 هزار کاربر در دنيا از اين نرم افزار استفاده مي‌کنند.

البته بسياري از صاحبنظراني که مقالات شان در «دزدي به نام زمان» چاپ شده، ايده «اراده توسعه يافته» را قبول ندارند. «مارک دي.وايت» از جمله اين افراد است. او استدلالي ارائه مي‌دهد که از اخلاقيات کانتي ريشه گرفته است. بر اين اساس، اگر تعلل در انجام کارها را ناکامي اراده بدانيم، بايد براي تقويت اراده تلاش کنيم و اين در حالي است که توسل به ابزارهاي خارجي تنها باعث تضعيف بيشتر اراده مي‌شوند. برخي تحقيقاتي نيز که اخيرا انجام شده نشان مي‌دهد که قدرت اراده مثل عضله است و مي‌توان آن را قوي کرد. با اين وجود، قدرت اراده بسياري از انسان‌ها خيلي زياد نيست و به آساني فرسوده مي‌شود.

با اين اوصاف، منطقي به نظر مي‌آيد اگر خود را در چارچوب برخي قوانين خارجي قرار دهيم و به بهتر شدن وضعيت کمک کنيم. چند سال پيش، روانشناسي به نام «دن اريلي» در دانشگاه «ام.آي.تي» تحقيقي انجام داد که ثابت مي‌کرد ساده‌ترين ابزارهاي خارجي- مثل تعيين ضرب الاجل- مي‌توانند جلوي تعلل در انجام کار را بگيرند. در اين تحقيق، دانشجويان بايد سه مقاله تا آخر ترم به استاد ارائه مي‌دادند و البته حق انتخاب در زمان تحويل آن را هم داشتند: يا بايد هر سه مقاله را در پايان ترم ارائه مي‌دادند و يا خودشان سه ضرب الاجل براي تحويل دادن مقالات تعيين مي‌کردند. استاد هيچ امتياز اضافه‌اي براي کساني که مقالات خود را زودتر ارائه مي‌کردند در نظر نمي‌گرفت. از سوي ديگر، اگر دانشجو نمي‌توانست مقاله را در ضرب الاجلي که خودش تعيين کرده بود ارائه دهد، نمره‌اش را از دست مي‌داد. کاري که در اين چارچوب «منطقي» به نظر مي‌رسيد اين بود که دانشجويان هر سه مقاله را در پايان ترم ارائه دهند. در اين صورت هم وقت بيشتري داشتند و هم با خطر ضرب الاجل روبه‌رو نبودند. اما اکثر دانشجويان تصميم گرفتند سه ضرب الاجل جداگانه براي تحويل مقالات‌شان تعيين کنند چون مي‌دانستند احتمال آن که نوشتن تمام مقالات را به آخر ترم موکول کنند و از عهده‌اش برنيايند بسيار زياد است. منظور از «اراده توسعه يافته» دقيقا همين است. دانشجويان شرکت کننده در اين تحقيق به جاي آن که صرفا به خودشان اعتماد کنند به يک ابزار خارجي تکيه کردند که مي‌توانست آنها را به سمت انجام دادن کار سوق دهد.

اما جدا از اين اقدامات کنترلي، راه‌هاي ديگري هم براي جلوگيري از تعلل در انجام کار وجود دارد؛ و اين همان چيزي است که روانشناسان نامش را «طرح ريزي مجدد» گذاشته‌اند. تعلل در بسياري از موارد از شکاف بزرگي سرچشمه مي‌گيرد که ميان تلاش (آنچه که بايد اکنون انجام شود) و پاداش (آنچه که در آينده به دست مي‌آيد) وجود دارد. کم کردن اين شکاف مي‌تواند به شدت جلوي تعلل در انجام کار را بگيرد. کارهاي بزرگي که هيچ ضرب الاجلي ندارند و بايد در افق آينده انجام بگيرند کاملا در معرض تعلل انسان قرار دارند. بنابر اين، پروژه‌هاي کوتاه مدت‌تر و تقسيم پروژه‌هاي بزرگ به پروژه‌هاي کوچک مي‌توانند مشکلِ «دست دست کردن» را تا حدي مرتفع کنند. به همين خاطر است که «ديويد آلن» نويسنده کتاب پرفروش «انجام کارها» نيز روي مساله طبقه بندي و تعريف مجدد کارها تاکيد زيادي کرده است. واقعيت اين است که هر چه کار مبهم‌تر باشد، به تفکر و تمرکز بيشتري نياز دارد و همين باعث مي‌شود کمتر سراغش برويم. يک راه ديگر براي کاهش تعلل در انجام کارها محدود کردن گزينه‌هايي است که پيش رويمان قرار دارد. معمولا وقتي از «انتخاب» نادرست خود هراس داريم، پروسه انتخاب و تصميم‌گيري را عقب مي‌اندازيم.

البته اين واقعيت را هم نبايد فراموش کرد که اين راه‌هاي مبارزه با تعلل، عملا فدا کردنِ خودخواسته آزادي هم هستند (به ياد داشته باشيم که ويکتور هوگو لباس‌هايش را درمي‌آورد تا بنويسد و از گماشته‌اش هم مي‌خواست لباس‌ها را جايي پنهان کند تا هوگو نتواند از خانه بيرون برود!). به همين خاطر، قبل از آن که صرفا به قضاوت درباره تعلل بپردازيم، بايد بدانيم که تعلل گاهي غريزه‌اي است که بايد به آن توجه کرد. «مارک کينگ ول» فيلسوف مشهور در اين خصوص مي‌گويد: «اکثر اوقات، تعلل ناشي از اين حس است که کارهاي زيادي بايد انجام شوند و هيچ کدام هم ارزش انجام دادن ندارند. در پسِ اين سکون، پرسش مهمي نهفته و آن هم اين است که آيا واقعا اين کارها ارزش انجام دادن دارند؟»

در چنين موقعيتي بايد نوع تعلل خود را کشف کنيم: آيا صرفا کار امروز را به فردا مي‌افکنيم يا اينکه حس مي‌کنيم کارهاي‌مان ارزش انجام دادن ندارند؟ اين چالش بزرگ ماست.

منبع: مهرنامه

 

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(5 رای‌ها)
مدیر سایت

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم .

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.