نوروفیدبک

تاريخ طبيعي صلح: آشتی و حل اختلاف در نخستی‌ها و انسان

  رابرت ساپولسكي ترجمه کاوه فيض‌اللهي// 

تئودوزيوس دابژانسكي (T.Dobzhansky)، زيست‌شناس تكاملي شهير، يك بار گفته بود: «همه گونه‌ها يكتا هستند، اما انسان از همه يكتاتر است.» انسان از ديرباز به بي‌مانندي خويش باليده است. اما بررسي نخستي‌هاي ديگر، چنين برداشتي از استثنايي‌بودن انسان را روزبه‌روز بيشتر در غبار ترديد فرومي‌برد. بخشي از اين فرآيند كاستن از شأن نسبتا خوشايند نيز بوده است، از جمله آنچه به طرز كار بدن ما مربوط مي‌شود. به اين ترتيب است كه اكنون مي‌دانيم قلب يك بابون را مي‌توان به بدن يك انسان پيوند زد و اين قلب تا چند هفته كار مي‌كند. گروه‌هاي خوني انسان كه با عامل Rh مشخص مي‌شوند نيز نام خويش را از ميمون‌هاي رزوس (rhesus) گرفته‌اند كه تغييرات مشابهي در خونشان دارند.

از اين نااميدكننده‌تر پيوستاري است كه در قلمرو شناخت (cognition) يافته شده است. براي مثال اكنون مي‌دانيم كه گونه‌هاي ديگر ابزارهايي اختراع مي‌كنند و با چيره‌دستي و تغييرات فرهنگي محلي آنها را به كار مي‌برند. نخستي‌هاي ديگر در ارتباط‌هايشان چنان «معناداري» (semanticity، استفاده از نماد در اشاره به اشيا و اعمال) نشان مي‌دهند كه هر زبان‌شناسي تحت تاثير قرار خواهد گرفت. و آزمايش‌ها وجود يك «نظريه ذهن» در نخستي‌هاي ديگر را ثابت كرده‌اند، يعني توانايي تشخيص اين واقعيت كه افراد مختلف ممكن است انديشه‌ها و آگاهي‌هاي متفاوتي داشته باشند.

با اين همه بي‌همتايي مورد ادعاي ما بيش از همه در مورد زندگي اجتماعي‌مان به چالش كشيده شده است. معدودي از نخستي‌ها (نظير اوران‌گوتان) هستند كه همچون زاهدان گوشه‌نشين نوعا غيراجتماعي‌اند. اما اينها به كنار، معلوم شده كه يك نخستي را جدا از گروه اجتماعي‌اش نمي‌توان درك كرد. در ميان حدود 150 گونه از نخستي‌ها، هرچه ميانگين اندازه گروه اجتماعي بزرگتر باشد، نسبت قشر مخ به بقيه مغز نيز بيشتر است. به عبارت ديگر به نظر مي‌رسد ممتازترين بخش مغز نخستي‌ها را تكامل طوري شكل داده است كه ما را قادر به وراجي و جوريدن همديگر، همكاري و تقلب و اشتغال ذهني به اين وسواس سازد كه چه كسي با چه كسي جفت‌گيري مي‌كند. خلاصه آنكه با تمام اين احوال انسان هنوز نخستي ديگري است در ميان نخستي‌ها با يك زندگي اجتماعي پرمايه و تنگاتنگ. اين واقعيت پرسشي را موجب مي‌شود: آيا نخستي‌شناسي (primatology) مي‌تواند درباره بخشي بسيار مهم از اجتماعي بودن انسان، يعني جنگ و صلح، چيزي به ما بياموزد؟

معمولا چنين پنداشته مي‌شد كه انسان تنها نخستي با خشونت وحشيانه است. چند دهه پيش، در انتهاي فيلم‌هاي مستند راز بقا، شنيدن اين جمله با لحني خشك و جدي رايج بود كه «ما تنها گونه‌اي هستيم كه خودش را مي‌كشد». اين ديدگاه در دهه 1960 وقتي روشن شد كه بعضي نخستي‌هاي ديگر همتايان خويش را در حد وفور مي‌كشند، كنار گذاشته شد. هم نرها مي‌كشند، هم ماده‌ها مي‌كشند. بعضي فرزندان يكديگر را با چنان نيرنگ‌هاي بي‌رحمانه‌اي مي‌كشند كه بيشتر لايق ريچارد سوم است. بعضي از مهارت‌هاي ابزارسازي‌شان براي ساخت چماق‌هاي بزرگتر و كارآمدتر استفاده مي‌كنند. بعضي نخستي‌هاي ديگر درگير چيزي مي‌شوند كه آن را تنها جنگ مي‌توان ناميد ـ خشونت گروهي و سازمان‌يافته‌اي كه جمعيت‌هاي ديگر را هدف گرفته است.

با گسترش بررسي‌هاي ميداني نخستي‌ها، آنچه بيش از همه چشمگيرشده تغييرات رسوم اجتماعي در ميان گونه‌هاي مختلف بود. بله، درست است كه زندگي بعضي گونه‌هاي نخستي، همواره و به اشكال گوناگون آكنده از خشونت است. اما در ميان گونه‌هاي ديگر زندگي سرشار از همه داشت‌خواهي (communitarianism)، برابري‌خواهي (egalitarianism) و پرورش همكارانه بچه‌‌هاست. الگوي اين تغييرات آشكارشده است. در گونه‌‌هايي كه تهاجم كمتري نشان مي‌دهند، مانند گيبون‌ها و مارموزت‌ها، گروه‌ها معمولا در جنگل‌‌هاي باراني سرسبز زندگي مي‌كنند كه در آن غذا فراوان و زندگي آسان است. نر و ماده معمولا هم جثه‌اند و نرها فاقد نشانگرهاي ثانويه جنسي نظير دندان‌هاي نيش تيز و بلند يا رنگبندي‌هاي پرزرق و برق هستند. جفت‌ها تا پايان عمر با هم مي‌مانند و نرها در مراقبت از بچه‌ها كمك‌هاي چشمگيري مي‌كنند. از سوي ديگر در گونه‌هاي خشن، نظير بابون‌ها و ميمون‌هاي رزوس، عكس اين شرايط حاكم است.

پريشان‌كننده‌ترين واقعيت در مورد گونه‌هاي خشن، ناگزيري آشكار رفتارشان بود. به نظر مي‌رسيد بعضي گونه‌ها صرفا همان‌طوري هستند كه هستند، فرآورده‌هاي تغييرناپذير برهمكنش تكامل و بوم‌شناسي، همين و بس. و اگرچه انسان‌هاي نر شايد به طور انعطاف‌ناپذيري چند همسر نبودند يا كفل‌هايي به رنگ قرمز روشن و دندان‌هاي نيش 15 سانتي‌متري مناسب براي نبرد دندان در برابر دندان نداشتند، روشن بود كه گونه ما دست‌كم به همان اندازه كه با نخستي‌هاي ملايم مشترك است با نخستي‌هاي خشن نيز اشتراكاتي دارد. به اين ترتيب «در طبيعت آنها» به «در طبيعت ما» تبديل شد. اين نظريه «انسان به مثابه انسانريخت قاتل» بود كه توسط نويسنده‌اي به نام رابرت آردري (R.Ardrey) رواج داده شد و براساس آن احتمال آنكه انسان ذاتا صلح‌جو شود همانقدر است كه احتمال دارد دمي ‌گيرنده در انسان برويد.

دقت علمي اين ديدگاه هرگز بيش از فيلم سياره ميمون‌ها نبود،‌ اما پژوهش‌هاي ميداني بسياري بايد انجام مي‌شد تا معلوم شود چه نظريه‌اي بايد جانشين آن شود. پس از چندين دهه كار و تحقيق، اكنون اين تصوير به راستي جالب شده است. معلوم شده كه بعضي گونه‌هاي نخستي درواقع يا صرفا خشن هستند يا صرفا آرام هستند و رفتارشان ناشي از ساختارهاي اجتماعي و محيط بوم‌شناختي‌شان است. اما از آن مهم‌تر اينكه بعضي گونه‌‌هاي نخستي با وجود داشتن خصلت‌هاي خشني كه به نظر مي‌رسد وارد طبيعت‌شان شده است، مي‌توانند در صلح و آرامش به سر ببرند. اكنون مساله تعيين آن است كه اين وضعيت تحت چه شرايطي مي‌تواند ايجاد شود و آيا انسان مي‌تواند اين كلاه را سر خودش بگذارد يا خير.

صلح بونوبويي

 

نوروفیدبک

نخستي‌شناسی از ديرباز زير سايه بررسي شمپانزه‌ها بوده است و اين تا حدود زيادي ناشي از پژوهش‌هاي فوق‌العاده تاثيرگذار جين گودال (J.Goodall) است كه يافته‌هايش طي چندين دهه مشاهده شمپانزه‌ها در طبيعت از معروفيت بسياري برخوردار شده‌اند. ويژه برنامه‌هاي نشنال جئوگرافيك كه براساس كارهاي گودال تهيه مي‌شدند همواره با يادآوري اين نكته همراه بودند كه شمپانزه‌ها نزديك‌ترين خويشاوندان ما هستند، تصوري بر پايه اين واقعيت كه ما به ميزان حيرت‌انگيز بيش از 98 درصد از DNAمان را با آنها مشتركيم. اين در حالي است كه گودال و ديگر شمپانزه‌‌پژوهان موارد بيشماري از قتل، همنوع‌خواري و خشونت گروهي سازمان‌يافته را در ميان سوژه‌‌هايشان به دقت ثبت و مستند كرده‌اند. از اين‌رو با توجه به جنايت‌هاي اين عموزاده‌هاي درجه يك به نظر مي‌رسيد سرنوشت تكاملي انسان مهر و موم و از پيش تعيين شده است.

اما در تمام اين مدت يك گونه شمپانزه ديگر نيز وجود داشت، گونه‌اي كه همواره ناديده گرفته مي‌شد، زيرا تعدادش اندك بود؛ زيستگاهش در جنگل‌‌هاي باراني دورافتاده و دست‌نيافتني قرار داشت؛ و اين واقعيت كه نخستين نوشته‌ها درباره آن به زبان ژاپني چاپ شد. اين موجودات لاغراندام ريزنقش در ابتدا «شمپانزه كوتوله» ناميده و به عنوان يك جور زيرگونه پسرفته و نه‌چندان جالب از شمپانزه واقعي در نظر گرفته شدند. امروزه اين شمپانزه‌ها كه اكنون با نام بونوبو معروفند، گونه‌اي جداگانه و متمايز به حساب مي‌آيند كه از نظر رده‌بندي و ژنتيكي درست به‌اندازه شمپانزه معمولي با انسان خويشاوندي نزديك دارند. اما آيا اين انسانريخت تفاوت‌هاي ديگري نيز دارد؟

بونوبوهاي نر چندان مهاجم نيستند و از عضلات حجيم معمول در گونه‌‌هايي كه زياد درگير مبارزه با يكديگر مي‌شوند (نظير شمپانزه‌هاي معمولي) در آنها خبري نيست. از اين گذشته، در نظام اجتماعي بونوبوها ماده‌ها غالب‌اند، غذا اغلب تقسيم مي‌شود و براي خاتمه دادن به تنش‌‌هاي اجتماعي روش‌هاي كارآمدي وجود دارد و از همه اينها مهم‌تر روابط جنسي است. روابط جنسي بونوبوها به يادماندني‌‌ترين بخش كنفرانس‌‌هاي نخستي‌شناسي است و پدرومادرها را وامي‌دارد هنگام تماشاي فيلم‌هاي مستند، دست‌شان را روي چشم بچه‌هايشان بگذارند. بونوبوها در هر وضعيت قابل تصوري و نيز در بعضي وضعيت‌‌هاي به زحمت قابل تصور، براي خوشامدگويي به يكديگر و براي حل اختلاف، براي خالي كردن عقده خود پس از وحشتي كه يك جانور شكارچي ايجاد مي‌كند، براي گرفتن جشن پيدا كردن غذا يا چاپلوسي به منظور سهيم شدن در آن، يا همين‌جور الكي، با هم رابطه جنسي دارند. به قول معروف شمپانزه‌ها اهل مريخ‌اند و بونوبوها اهل ونوس.

اما در جمع بونوبوها همه چيز ايده‌‌آل نيست و هنوز در ميان آنها سلسله مراتب و درگيري وجود دارد (وگرنه اصلا چرا بايد روش‌هايي براي حل اختلاف اختراع مي‌كردند؟). با اين همه در حال حاضر آنها از جمله مدروزترين گونه‌ها براي تحليل و پادزهر حيرت‌آوري براي خويشاوندان خشك و بي‌احساس‌شان هستند. مشكل آنجاست كه گرچه ما خيلي خوب مي‌دانيم بونوبوها چه جوري‌اند، كوچكترين تصوري نداريم كه چگونه به اين شكل درآمده‌اند. علاوه بر اين، به نظر مي‌رسد تمام بونوبوها اساسا از اين نظر مثل همديگرند- موردي كلاسيك از «در طبيعت‌شان» بودن. حتي به تازگي شواهدي مبني بر وجود يك جزء ژنتيكي براي اين پديده به دست آمده است. بونوبوها (اما نه شمپانزه‌ها) نسخه‌اي از يك ژن دارند كه رفتار پذیرفتاری (رفتاري كه انسجام گروهي را افزايش مي‌دهد) را براي نرها لذت‌بخش‌تر مي‌سازد. به، عجب گونه‌اي! (و اتفاقا گونه‌اي كه طبق انتظار در يك قدمي انقراض قرار دارد). اما بونوبوها غير از سودمندي‌شان در خالي كردن باد تقديرباوران انسان شمپانزه‌دان، چيز زيادي براي گفتن به ما ندارند. ما بونوبو نيستيم و هرگز هم نمي‌توانيم باشيم.

جنگجويان بر صحنه ظاهر مي‌شوند

 

عکسی از یک شامپانزه

برخلاف زندگي اجتماعي بونوبوها، زندگي اجتماعي شمپانزه‌ها اصلا قشنگ نيست. زندگي اجتماعي ميمون‌هاي رزوس يا بابون‌هاي ساوانا- گونه‌اي كه در گروه‌هاي 50 تا 100تايي در علفزارهاي آفريقا يافته مي‌شوند و من نزديك به 30 سال آنها را بررسي كرده‌ام – نيز همين‌طور. سلسله مراتب در ميان بابون‌ها سختگيرانه و پيامدهاي آن كاملا روشن است. رتبه عالي در ميان نرها معمولا از طريق يك‌سري مبارزه‌هاي خشن موفقيت‌آميز به دست مي‌آيد. غنايمي نظير گوشت نابرابر تقسيم مي‌شوند. بيشتر نرها در اثر عواقب خشونت جان خويش را از دست مي‌دهند و تقريبا نيمي از تهاجم‌شان اشخاص ثالث را هدف مي‌گيرد (بعضي نرهاي عالي‌رتبه هنگام بدخلقي، دق و دلي‌شان را سر رهگذري بي‌گناه خالي مي‌كنند كه معمولا يا يك ماده است يا نري زيردست).

از اين گذشته مبارزه ميان بابون‌هاي نر مي‌تواند به طور خيره‌كننده‌اي ناجوانمردانه باشد. چند سال پيش در يكي از دسته‌هايي كه بررسي مي‌كنم، شاهد چنين اتفاقي بودم: دو نر با هم مبارزه كرده بودند و يكي از آنها كه شكست‌ جانانه‌اي خورده بود، حالت قوزكرده‌اي به خود گرفت، يعني انتهاي عقبي بدنش را هوا كرد. اين در ميان تمام بابون‌هاي ساوانا به معناي ژست خفت‌بار دون‌رتبگي است و علامت پايان درگيري، و پاسخ متعارف از سوي نر پيروز آن است كه با نوعي ژست چيرگي آييني طرف را مطيع خويش سازد (مثلا آنكه سوارش شود). اما در اين مورد گرچه بابون برنده طوري به بازنده نزديك شد كه گويي مي‌خواهد سوارش شود، ناگهان با دندان‌هاي نيش‌اش چاك عميقي در تنش داد.

خلاصه آنكه يك گروه بابون بستر بعيدي براي رشد صلح‌خواهان است. با اين حال چند استثناي جالب هم وجود دارد. براي مثال در سال‌هاي اخير، پي برده‌اند كه يك شيوه سنتي خاص از انديشيدن تكاملي كه مي‌توان آن را به شكل كوبيدن مشت بر تخت سينه تصوير كرد، نادرست است. طبق منطق پذيرفته‌شده، نرها به منظور دستيابي به رتبه بالا و نگه داشتن آن خصمانه با يكديگر رقابت مي‌كنند كه به نوبه خود آنها را قادر خواهد ساخت توليدمثل را در دست بگيرند و به اين ترتيب تعداد نسخه‌هاي ژن‌هايشان كه به نسل بعد منتقل مي‌شود را به حداكثر برسانند. اما اگرچه تهاجم در ميان بابون‌ها به راستي بي‌ارتباط با دستيابي به رتبه بالا نيست، معلوم شده كه تقريبا هيچ ارتباطي به نگهداري آن ندارد. نرهاي غالب به ندرت خيلي مهاجم هستند و آنهايي هم كه خيلي مهاجم‌اند عموما در سراشيبي سقوط قرار دارند: آنهايي كه نياز به كاربرد تهاجم دارند اغلب كساني هستند كه در آستانه از دست دادن مقام‌شان ايستاده‌اند. در عوض، حفظ برتري نيازمند هوش اجتماعي و كنترل اميال است- توانايي تشكيل ائتلاف‌هاي دورانديشانه، صبر و تحمل نسبت به زيردستان و ناديده گرفتن بيشتر تحريك‌ها.

علاوه بر اين پژوهش‌‌هاي اخير نشان داده‌اند كه ماده‌‌ها نيز در مورد اينكه كدام نرها ژن‌هايشان را منتقل كنند، حرفي براي گفتن دارند. ديدگاه سنتي بر مدل توليدمثل «دستيابي خطي» مبتني بود: اگر ماده‌اي فحل شود، نر آلفا با او جفت خواهد شد؛ اگر دو ماده فحل شوند، نر آلفا و نر رده دوم فرصت را غنيمت خواهند شمرد و به همين ترتيب. اما اكنون مي‌دانيم كه بابون‌هاي ماده اگر بخواهند به راحتي مي‌توانند خود را حتي از دست قهرمانان رقابت ميان نرها خلاص كرده و در عوض با نر ديگري جيم شوند كه واقعا دلشان مي‌خواهد. و آن كدام نر است؟ چنانكه انتظار مي‌رود نري است كه استراتژي متفاوت برقراري روابط حمايتي با آن ماده را در پيش گرفته است- او را خيلي مي‌جورد، در مراقبت از بچه‌‌ها كمكش مي‌كند و او را كتك نمي‌زند.

تعداد نسخه‌هايي كه اين نرهاي بچه‌مثبت از ژن‌هايشان منتقل مي‌كنند ظاهرا دست كمي از همتايان مهاجم‌ترشان ندارد، به خصوص آنكه بدون خستگي عمركاه و آسيب‌هايي كه گلادياتورها مي‌بينند، مي‌توانند تا سال‌‌هاي سال همين‌ روش را در پيش بگيرند. پس اين پندار خام كه تنها راه رسيدن به موفقيت تكاملي مبارزه است، درست نيست. يك بابون نر معمولي مسير مبارزه را انتخاب مي‌كند، اما در زندگي‌اش برهه‌هاي حساسي وجود دارد كه در آنها اهميت تهاجم خيلي كمتر از هوش اجتماعي و خويشتن‌داري است و خط‌مشي‌هاي ديگري وجود دارند كه از نظر تكاملي پربارترند.

حتي در دنياي بی‌محاباي تهاجم نر با نر، اكنون داريم پايگاه‌هاي حيرت‌آوري از فرهيختگي (civility) در ميان نخستي‌ها را تشخيص مي‌دهيم. يكي اينكه نخستي‌ها پس از مبارزه مي‌توانند آشتي كنند. اين نوع آشتي‌ها (reconciliation) نخستين‌بار در اوايل دهه 1980 توسط فرانس دوال (F.de Waal) از دانشگاه ايموري توصيف شد؛ اين رفتار تاكنون در نزديك به 27 گونه مختلف نخستي‌ها، از جمله شمپانزه‌هاي نر، مشاهده شده است و چنانكه بايد به كار كاهش احتمال تهاجم بيشتر ميان دو مبارز سابق مي‌آيد. و نخستي‌هاي گوناگون، از جمله بابون‌هاي نر، نيز گاهي با يكديگر همكاري مي‌كنند، براي مثال با پشتيباني از هم در مبارزه با ديگري.

ائتلاف‌ها ممكن است داد و گرفت يا عمل متقابل (reciprocity) را نيز دربرگيرند و حتي باعث ايجاد چيزي شوند كه مانند نوعي حس عدالت يا انصاف به نظر مي‌رسد. در پژوهشي چشمگير توسط دوال و يكي از دانشجويانش، ميمون‌هاي كاپوچين در قفس‌هاي مجاور جاي داده شدند. هر ميمون مي‌توانست به تنهايي (با كشيدن يك سيني غذا به طرف قفسش) يا با كمك يكي از همسايگان (با كشيدن يك سيني سنگين‌تر به كمك هم) به غذا دست يابد؛ در مورد دوم تنها يكي از ميمون‌ها به غذاي مورد بحث دسترسي مي‌يافت. معلوم شد ميمون‌هايي كه همكاري مي‌كنند احتمال بيشتري دارد كه غذا را با همسايه خويش شريك شوند.

از اين جالب‌تر الگوهاي مادام‌العمر همكاري ميان بعضي شمپانزه‌هاي نر از جمله آنهايي است كه باندهاي برادران تشكيل مي‌دهند. در ميان بعضي گونه‌هاي نخستي، تمام اعضاي يك جنس با نزديك شدن به سن بلوغ دسته زادگاهشان را ترك مي‌كنند تا به اين ترتيب احتمال هم‌آميزي زيان‌آور از نظر ژنتيكي را منتفي سازند. در شمپانزه‌ها ماده‌ها خانه را ترك مي‌كنند و در نتيجه شمپانزه‌هاي نر معمولا عمرشان را در كنار خويشاوندان نر نزديك سپري مي‌كنند. رفتارشناسان جانوري غرق در نظريه‌بازي‌ها زندگي‌شان را صرف تلاش براي محاسبه آن مي‌كنند كه همكاري متقابل در ميان غيرخويشاوندان چگونه آغاز مي‌شود، اما اين نكته روشن است كه همكاري متقابل پايدار در ميان خويشاوندان به آساني شكل مي‌گيرد.

بنابراين حتي نخستي‌هاي خشن نيز آشتي و همكاري مي‌كنند، اما فقط تا حدي. براي تازه‌كارها، همانطور كه در رابطه با بونوبوها گفته شد، بدون خشونت و درگيري در گام نخست، چيزي براي آشتي وجود نخواهد داشت. علاوه بر اين، آشتي همگاني نيست: براي مثال بابون‌‌هاي ساواناي ماده در اين كار استادند اما نرها نه. از همه مهمتر آنكه حتي در ميان گونه‌ها و جنسيت‌هايي كه آشتي مي‌كنند نيز اين يك پديده اتفاقي و حساب‌نشده نيست؛ احتمال آشتي افراد با كساني كه ممكن است به دردشان بخورند بيشتر است. اين واقعيت در پژوهشي برجسته توسط مارينا كوردز (M.Cords) از دانشگاه كلمبيا به اثبات رسيده است. در اين بررسي ارزش بعضي رابطه‌ها در ميان نوعي ميمون مكاك به طور مصنوعي افزايش داده شد. اين بار هم جانوران مورد آزمايش در مجاورت يكديگر و در شرايطي به قفس انداخته شدند كه در آن مي‌توانستند به تنهايي يا از طريق همكاري به غذا دست يابند. احتمال آشتي كردن جفت‌هايي كه قابليت همكاري در آنها ايجاد شده بود پس از تهاجم برانگيخته، سه برابر همكاري‌نكننده‌ها بود. به عبارت ديگر آشتي تنش‌كاه به احتمال قوي در ميان جانوراني صورت مي‌گيرد كه از پيش به همكاري عادت كرده و انگيزه لازم براي تداوم اين همكاري را داشته باشند.

از بررسي‌هايي كه در مورد مساله همكاري انجام شده نيز نكات نااميدكننده‌اي پديدار شده است، از جمله اين واقعيت كه ائتلاف‌ها به طرز وحشتناكي ناپايدارند. در دسته‌اي از بابون‌ها كه در اوايل دهه 1980 بررسي‌شان مي‌كردم، عمر ائتلاف‌هاي نر با نر پيش از فروپاشي به طور متوسط به دو روز هم نمي‌رسيد. علت اين فروپاشي‌ها در بيشتر موارد كوتاهي يك طرف در انجام عمل متقابل (بازپس گرداندن لطف طرف مقابل-م) يا حتي بدتر از آن تنها رها كردن طرف مقابل در طول يك مبارزه است. سرانجام و دلسردكننده‌تر از همه، كاربردي است كه بيشتر ائتلاف‌ها به منظور آن شكل مي‌گيرند. به لحاظ نظري، همكاري برگ برنده فرديت براي مثلا بهكرد جمع‌‌آوري غذا يا دفاع در برابر شكارچيان است. اما در عمل دو بابوني كه با يكديگر همكاري مي‌كنند، معمولا اين كار را براي بيچاره كردن طرف سوم انجام مي‌دهند.

گودال نخستين كسي بود كه از اين واقعيت عميقا نگران‌كننده گزارش داد كه دسته‌هاي شمپانزه‌هاي نر خويشاوند با همكاري هم «گشت‌هاي مرزي» انجام مي‌دهند، يعني به جست‌وجو در امتداد مرز جغرافيايي جداكننده گروهشان از گروه‌هاي ديگر مي‌پردازند و اگر با نرهاي همسايه روبه‌رو شوند به آنها حمله برده و حتي تا حد كشتار تمام اعضاي گروه‌‌هاي ديگر پيش مي‌روند. بنابراين همكاري درون‌گروهي ممكن است نه به صلح و آرامش، بلكه به نابودگري كارآمدتر بينجامد. از این رو همكاري و حل اختلاف در گونه‌هايي از نخستي‌ها با تهاجمي‌ترين و طبقاتي‌‌ترين ساختار اجتماعي ديده شده است، اما نه به طور دائم، نه الزاما براي مقاصد خيرخواهانه و نه به شيوه‌اي انباشتي كه مي‌تواند به برخي پيامدهاي اجتماعي اساسا غيرهابزي بينجامد. درسي كه مي‌گيريم از قرار معلوم اين نيست كه نخستي‌هاي خشن مي‌توانند از طبيعت خويش برگذرند، بلكه صرفا آن است كه طبيعت اين گونه‌ها تودرتوتر و چندجنبه‌اي‌تر از آن است كه پيش از اين پنداشته مي‌شد. دست‌كم تا اين اواخر كه درس همين بود.

نخستي‌هاي كهن و نيرنگ‌هاي نو

بحث ديرپاي «طبيعت در برابر تربيت» تا حدي احمقانه است. عمل ژن‌ها با محيطي كه در آن عمل مي‌كنند كاملا درهم تنيده است؛ به تعبيري حتي سخن گفتن از آنكه ژن X چه مي‌كند بي‌معناست و در عوض بايد اينطور در نظر آورد كه ژن X در محيط Y چه مي‌كند. با اين حال، چنانچه ناگزير شويم رفتار جانوري را تنها براساس يك واقعيت پيش‌بيني كنيم، شايد هنوز بخواهيم بدانيم آيا سودمندترين واقعيت به ژنتيك مربوط مي‌شود يا به محيط.

نخستين دوپژوهشي كه نشان‌ دادند نخستي‌ها تا حدي از طبيعت‌شان مستقل هستند با استفاده از يك تكنيك كلاسيك در ژنتيك رفتار به نام تعويض سرپرست انجام شدند. فرض كنيد جانوري نسل‌ها رفتاري خاص را نشان داده است- آن را رفتار A مي‌ناميم. مي‌خواهيم بدانيم آيا اين رفتار ناشي از وجود ژن‌هاي مشترك است يا محيطي كه ميان چندين نسل مشترك بوده است. پژوهشگران تلاش مي‌كنند با تعويض سرپرست جانور به اين پرسش پاسخ دهند، يعني مادر جانور را هنگام تولد عوض مي‌كنند تا زيردست مادر ديگري با رفتار B بزرگ شود و بعد تماشا مي‌كنند ببينند جانور وقتي بزرگ شد كدام رفتار را به نمايش مي‌گذارد. يكي از مشكلات اين رويكرد آن است كه محيط يك جانور از لحظه تولدش آغاز نمي‌شود- جنين در محيط بسيار صميمانه‌اي با مادرش مشترك است، يعني همان جريان خون بدن، آكنده از هورمون‌ها و مواد غذايي كه مي‌توانند در كاركرد مغز و رفتار تغييرات مادام‌العمر ايجاد كنند. در نتيجه اين رويكرد را تنها به شيوه‌اي نامتقارن مي‌توان به كار برد؛ اگر رفتاري در محيط جديد باقي بماند، نمي‌توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن هستند، اما اگر رفتاري در محيط جديد تغيير كند، آنگاه مي‌توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن نيستند. اكنون نوبت به آن دو پژوهش مي‌رسد.

در اوايل دهه 1970، نخستي‌شناسي بسيار معتبر به نام‌هانس‌كومر (H.Kummer) در اتيوپي مشغول به كار بود، در منطقه‌اي كه دوگونه بابون با نظام‌هاي اجتماعي بسيار متفاوت را در خود جاي داده است. بابون‌هاي ساوانا در دسته‌هاي بزرگ با تعداد زيادي نر و ماده بالغ زندگي مي‌كنند. بابون‌هاي‌هامادرياس، درست برعكس، جامعه‌اي چند سطحي و پيچيده‌تر دارند.‌هامادرياس‌ها از آنجا كه در منطقه‌اي بسيار خشك‌تر و خشن‌تر زندگي مي‌كنند، مشكل بوم‌شناختي خاصي دارند. بعضي منابع استثنايي و كمياب‌اند و خيلي‌ها دلشان مي‌خواهد در آنها سهيم شوند- مثلا يك گودال آب منحصربه‌فرد يا لبه پرتگاهي مناسب براي خواب‌ شبانه و دور از دسترس شكارچيان. منابع ديگر، از جمله گياهاني كه مي‌‌خورند، محدود و با فاصله بسيار از هم پراكنده‌اند كه موجب مي‌شود اين جانوران ناگزير در گروه‌هاي كوچك و جداگانه عمل كنند. در نتيجه در‌هامادرياس‌ها ساختار «حرم» تكامل يافته است- يك نر بالغ كه اطرافش را يك مشت ماده بالغ و بچه‌هايشان فرا گرفته‌اند- و در مقاطعي كوتاه روي دامنه صخره‌اي يا لب بركه آبي اتفاقي و گرانبها، تعداد زيادي حرم در آرامش به هم مي‌رسند و موقتا يكي مي‌شوند.

كومر با گرفتن يك بابون ساواناي ماده بالغ و رها كردنش در يك دسته‌هامادرياس و به دام انداختن يك ماده‌هامادرياس بالغ و رها كردنش در يك دسته ساوانا، آزمايش ساده‌اي انجام داد. در ميان‌هامادرياس‌ها اگر نري ماده‌اي را تهديد كند، تقريبا به طور قطع همين حيوان است كه حرم را در اختيار دارد و تنها راه پرهيز از آسيب ديدن براي ماده آن است كه به او نزديك شود – يعني به آغوش او بازگردد. اما در ميان بابون‌هاي ساوانا اگر نري ماده‌اي را تهديد كند، راه پرهيز از آسيب ديدن آن است كه بگريزد. در آزمايش كومر، ماده‌هايي كه در ميان گونه ديگر انداخته شدند، در ابتدا رفتار ويژه‌گونه خودشان را انجام دادند كه در محله جديد خطاي بزرگي به شمار مي‌آمد. اما به تدريج به قواعد جديد گردن نهادند. مي‌پرسيد اين يادگيري چقدر طول كشيد؟ حدود يك ساعت. به عبارت ديگر، هزاران سال تفاوت ژنتيكي براي جداسازي اين دوگونه، يك عمر تجربه يك قاعده اجتماعي حياتي براي هر بابون ماده و زماني ناچيز براي وارونه كردن كامل همه چيز.

آزمايش دوم توسط دوال و يكي از دانشجويانش به نام دنيس يوهانوويچ (D.Johanowicz) در اوايل دهه 1990 روي دو گونه ميمون مكاك ترتيب داده شد. مكاك‌هاي رزوس نر با هر معيار انساني، جانوراني ناخوشايند‌اند. سلسله مراتب‌هايشان سخت و انعطاف‌‌ناپذير است، آنهايي كه در راس هستند سهم نامتناسبي از غنايم را تصرف مي‌كنند، اين بي‌عدالتي را با تهاجم بي‌رحمانه تحميل مي‌كنند و پس از مبارزه به ندرت آشتي مي‌كنند. در نقطه مقابل آنها، مكاك‌هاي بي‌دم نر كه تقريبا در تمام ژن‌هايشان با پسرعموهاي رزوس خويش مشتركند، تهاجم بسيار كمتري نشان مي‌دهند، رفتارشان پذیرفتاری‌تر است، سلسله مراتب‌هايشان آنقدر سختگيرانه نيست و برابري‌خواه‌ترند.

دوال و يوهانوويچ از آنجا كه با نخستي‌ها در اسارت كار مي‌كردند، با تركيب مكاك‌هاي رزوس و بي‌دم با يكديگر، گروهي اجتماعي از مكاك‌هاي نابالغ از هر دو جنس نر و ماده به وجود آوردند. جالب آنكه به جاي گردن‌كلفتي مكاك‌هاي رزوس براي بي‌دم‌ها، با گذشت چند ماه، رزوس‌هاي نر شيوه اجتماعي بي‌دم‌ها را پذيرفتند و سرانجام حتي در درجات بالاي رفتار آشتي‌جويانه به پاي بي‌دم‌ها رسيدند. علاوه بر اين اتفاقا مكاك‌هاي بي‌دم و رزوس هنگام آشتي ژست‌هاي متفاوتي به خود مي‌گرفتند. مكاك‌هاي رزوس مورد بررسي، ژست‌هاي آشتي‌جويانه بي‌دم‌ها را تقليد نكردند بلكه در عوض درصد وقوع ژست‌هاي ويژه‌ گونه خودشان را افزايش دادند. به عبارت ديگر، آنها صرفا رفتار مكاك‌هاي بي‌دم را تقليد نمي‌كردند، بلکه مفهوم آشتي مكرر را در عرف اجتماعي خودشان مي‌گنجاندند. هنگامي كه سرانجام اين مكاك‌هاي رزوس از هپروت دنياي جديدشان به گروهي بزرگتر و فقط رزوسي بازگردانده شدند، طرز رفتار جديدشان حفظ شد. اين چيزي كم از حادثه‌اي خارق‌العاده ندارد. اما آخرين تك‌پرسش را به ذهن مي‌آورد؛ آن ميمون‌هاي رزوس وقتي كه سرانجام به دنياي تمام‌رزوسی بازگردانده شدند، آيا بينش‌ها و رفتارهايشان را به ديگران سرايت دادند؟ افسوس كه چنين نشد. به خاطر همين لازم است به سراغ آخرين مستنداتمان برويم.

بر جا مانده

در اوايل دهه 1980، گروهي از بابون‌هاي ساوانا به نام «دسته جنگل» كه سال‌ها بررسي‌اش كرده و در واقع با آن زندگي كرده بودم، در يك پارك ملي در كنيا سرش به كار خودش گرم بود تا آنكه يك روز شانس در خانه گروه بابون همسايه را زد: قلمرواش يك اقامتگاه جهانگردي را دربرمي‌گرفت كه فعاليت‌‌هايش را توسعه داد و در نتيجه آن مقدار غذايي كه به زباله‌داني پرتاب مي‌شد افزايش يافت. بابون‌ها همه چيز‌خوارند و «دسته زباله‌داني» با سورچراني از ران‌هاي مرغ پس‌مانده، همبرگرهاي نيم‌خورده، باقيمانده‌‌ كيك شكلاتي و هر چيز ديگري كه سر از آنجا درمي‌آورد، شاد بودند. چيزي نگذشت كه آنها براي خواب به درختان بالاي چال زباله نقل مكان كردند و هر روز صبح درست موقع بيرون ريختن روزانه زباله‌ها پايين مي‌آمدند (به زودي در نتيجه پرخوري و كم‌تحركي چاق شدند، اما اين خودش داستان ديگري است.)

اين ساخت‌وساز در رفتار اجتماعي دسته‌جنگل نيز تغييري تقريبا به همين اندازه چشمگير به وجود آورد. هر روز صبح، حدود نيمي از نرهاي بالغ اين دسته وارد قلمرو نرهاي دسته زباله‌داني مي‌شدند، موقع تخليه روزانه زباله كنار چال مي‌نشستند و براي دستيابي به زباله با نرهاي مقيم درگير مي‌شدند. آن عده از نرهاي دسته جنگل كه اين كار را مي‌كردند در دو ويژگي با هم مشترك بودند: خيلي جنگجو بودند (كه براي دور كردن غذا از بابون‌هاي ديگر لازم بود) و علاقه چنداني به روابط اجتماعي نداشتند (اين تجاوزها و دستبردها صبح زود و در ساعاتي اتفاق مي‌افتاد كه بخش عمده جوريدن‌هاي دسته‌جمعي روزانه در بابون‌هاي ساوانا در آنها روي مي‌دهد).

اندكي بعد، بيماري سل كه با سرعت و شدت ويرانگري در ميان نخستي‌هاي غيرانساني انتشار مي‌يابد، در دسته زباله‌داني شايع شد. طي سال آينده، بيشتر اعضاي آن و نيز تمام نرهاي دسته جنگل كه از چال زباله غذا پيدا مي‌كردند، مردند. نتيجه آن شد كه در دسته جنگل نرهايي باقي ماندند كه صلح‌جوتر و اجتماعي‌تر از حد ميانگين بودند و نسبت ماده به نر آن در مقايسه با قبل اكنون دوبرابر شده بود. پيامدهاي اجتماعي اين تغيير چشمگير بود. سلسله مراتب ميان نرهاي دسته جنگل باقي ماند، اما نه به قوت سابق: در مقايسه با گروه‌هاي ديگر و عادي‌تر بابون‌هاي ساوانا، نرهاي عالي‌رتبه كنوني دسته جنگل به ندرت زيردستان را آزار مي‌دادند و حتي گاهي منابع مورد مجادله را به آنها واگذار مي‌كردند. تهاجم، به‌ويژه تهاجم به اشخاص ثالث، بسيار كمتر شده بود و نرخ رفتارهاي پذيرفتاري (Affiliative) نظير جوريدن يكديگر توسط نرها و ماده‌‌ها يا با هم نشستن به شدت افزايش يافت. هرازگاهي حتي مواردي وجود داشت كه نرهاي بالغ يكديگر را مي‌جوريدند، رفتاري كه تقريبا به‌اندازه بال درآوردن بابون‌ها بي‌سابقه است.

اين محيط اجتماعي بي‌همتا صرفا به عنوان تابعي از نسبت جنسي يكسويه پديد نيامد؛ نخستي‌شناسان ديگر، در مواردي از دسته‌هايي با نسبت‌هاي جنسي مشابه گزارش داده‌اند اما در هيچ‌كدام از آنها چنين جو اجتماعي ديده نشده است. كليد اين مساله نه فقط در بيشتر بودن ماده‌‌ها بلكه در نوع نرهايي بود كه باقي مانده بودند. اين فاجعه جمعيت‌شناختي- كه زيست‌شناسان تكاملي براي آن اصطلاح «گلوگاه انتخابي» را به كار مي‌برند- دسته‌اي از بابون‌هاي ساوانا به وجود آورده بود كه با آنچه اكثر كارشناسان انتظار داشتند كاملا متفاوت بود.

اما بزرگترين شگفتي چند سال بعد ظاهر شد. بابون‌هاي ساواناي ماده تمام عمرشان را در دسته‌اي سپري مي‌كنند كه در آن به دنيا مي‌آيند، در حالي كه نرها حوالي بلوغ دسته زادگاهشان را ترك مي‌كنند؛ بنابراين تمام نرهاي بالغ يك دسته در جاي ديگري بزرگ شده و هنگام نوجواني وارد گله مي‌شوند. تا اوايل دهه 1990، هيچ‌كدام از نرهاي كم‌تهاجم /بيش‌پذيرفتار اوليه دوران سل دسته جنگل ديگر زنده نبودند؛ تمام نرهاي بالغ گروه پس از آن همه‌گيري به دسته ملحق شده بودند. با وجود اين، محيط اجتماعي بي‌همتاي اين دسته به همان شكل باقي ماند و امروزه نيز با گذشت نزديك به 20 سال از آن گلوگاه انتخابي، وضع بر همان منوال است. به عبارت ديگر، نرهاي نوجواني كه پس از بزرگ شدن در جاي ديگر وارد دسته جنگل مي‌شوند، سرانجام سبك‌رفتاري منحصربه‌فرد نرهاي مقيم را مي‌پذيرند. «فرهنگ» آنطور كه هم انسان‌شناسان و هم رفتارشناسان جانوري تعريف مي‌كنند، به آن تغييرات رفتاري محلي اطلاق مي‌شود كه به دلايل غيرژنتيكي و غيربوم‌شناختي به وجود مي‌آيند و بيش از زمان پيدايش خويش دوام مي‌آورند. جامعه كم‌تهاجم/بيش‌پذيرفتار دسته‌جنگل بي‌گمان پايه‌گذار يك فرهنگ دلپذير فرانسلي است.

بررسي مداوم اين دسته پرده از راز چگونگي انتقال اين فرهنگ به تازه‌واردان برداشته است. واضح است كه ژنتيك هيچ نقشي ايفا نمي‌كند و از قرار معلوم خودگزيني نيز همين‌طور؛ نرهاي نوجواني كه به اين دسته مي‌پيوندند هيچ تفاوتي با آنهايي كه به دسته‌هاي ديگر وارد مي‌شوند ندارند و هنگام ورود مانند بقيه تهاجم بسيار و پذيرفتاري اندك نشان مي‌دهند. شواهدي نيز در دست نيست كه نرهاي مقيم به نرهاي جديد آموزش دهند رفتار ملايمي داشته باشند. نمي‌توان اين احتمال را منتفي دانست كه از طريق مشاهده يادگيري‌هايي صورت گيرد، اما با توجه به اينكه ويژگي شاخص اين فرهنگ نه انجام يك رفتار بي‌همتا بلكه انجام رفتارهاي عادي با نسبت‌هايي به شدت غيرعادي است، تشخيص آن دشوار است.

تا به امروز جالب‌ترين سرنخ در مورد مكانيسم این انتقال، شيوه برخورد ماده‌‌هاي مقيم دسته‌جنگل با نرهاي تازه‌وارد است. در يك دسته‌ عادي بابون‌هاي ساوانا، نرهاي نوجوان تازه‌وارد سال‌ها تلاش مي‌كنند تا ذره‌ذره راهي به متن جامعه پيدا كنند؛ رتبه آنها فوق‌العاده پايين است- ماده‌‌ها آنها را ناديده مي‌گيرند و نرهاي بالغ تنها به عنوان اهداف دم‌دستي تهاجم به آنها توجه مي‌كنند. در دسته‌جنگل، درست برعكس، نر جديدي كه وارد مي‌شود اندكي پس از رسيدن از راه مورد هجوم توجه ماده‌‌ها قرار مي‌گيرد. ماده‌هاي مقيم نخستين بار به طور متوسط 18 روز پس از ورود نرهاي جديد خودشان را از نظر جنسي به آنها تعارف مي‌كنند و به طور متوسط 20 روز پس از رسيدن‌شان آنها را براي نخستين بار مي‌جورند (بابون‌هاي ساواناي معمولي چنين رفتارهايي را به ترتيب پس از 63 و 78 روز نشان مي‌دهند). از اين گذشته اين ژست‌هاي خوشامدگويي در دسته‌جنگل در اوايل دوره پس از ورود فراوان‌تر رخ مي‌دهند و جوريدن نرها توسط ماده‌‌ها در دسته‌جنگل چهار برابر جاهاي ديگر انجام مي‌شود. به عبارت ديگر نرهاي جديد تقريبا از لحظه ورودشان درمي‌يابند كه در دسته جنگل همه چيز طور ديگري است.

در حال حاضر به نظر من قابل قبول‌ترين تبيين آن است كه فرهنگ خاص اين دسته فعالانه منتقل نمي‌شود بلكه به سادگي در نتيجه تسهيل حاصل از عملكرد اعضاي مقيم پديد مي‌آيد. ماده‌‌هاي دسته‌جنگل به علت زندگي در گروهي كه تعداد نرهايش نصف معمول است و علاوه بر آن بچه‌‌هاي خوبي هم هستند، آسوده‌تر شده و از احتياط‌هايشان كاسته شده است. در نتيجه، بيشتر تمايل دارند فرصتي پيدا كنند و از نظر اجتماعي به فكر تازه‌واردها باشند، حتي اگر اين نورسيده‌ها در ابتدا چيزي جز نوجوان‌هاي عصبي معمولي نباشند. نرهاي جديد به نوبه خود وقتي مي‌بينند چنين برخورد خوبي با آنها مي‌شود، سرانجام آرام مي‌گيرند و رفتارهاي محيط اجتماعي متمايز اين دسته‌ را قبول مي‌كنند.

قاتلان بالفطره؟

آيا از اينها كه گفته شد مي‌توان درسي آموخت كه به كار خشونت انسان عليه انسان بيايد؟ البته منظورم غير از هوس‌انگيزي احتمالي مبتلا ساختن افراد مهاجم به موارد مرگبار بيماري سل است. از هر انسان‌شناس زيستي كه درباره رفتار انسان اظهارنظر مي‌كند طبق سنتي ديرپا انتظار مي‌رود اين نكته را در نظر داشته باشد كه انسان در طول 99 درصد از تاريخ خويش در گروه‌هاي پايدار كوچكي متشكل از شكارچي-گردآورنده‌های خويشاوند زندگي كرده است. متخصصان نظريه بازي‌ها ثابت كرده‌اند كه يك گروه كوچك منسجم بستر مناسبي براي ظهور همكاري است: هويت شركت‌كننده‌هاي ديگر معلوم است، فرصت تكرار بازي‌ها (و در نتيجه امكان تنبيه متقلبان) به دفعات وجود دارد و بازي رو انجام مي‌شود (بازيكنان مي‌توانند شهرت خوب يا بد كسب كنند). و به خاطر اين، آن گروه‌هاي شكارچي ـ گردآورنده فوق‌العاده برابري‌خواه بودند. داده‌هاي تجربي و آزمايشي نيز امتيازهاي همكارانه گروه‌هاي كوچك را در سوي مقابل طيف انساني، يعني در دنياي شركتي، نشان داده‌اند.

اما فقدان خشونت در گروه‌هاي كوچك مي‌تواند خيلي گران تمام شود. گروه‌هاي همگن كوچك با ارزش‌هاي مشترك ممكن است به كابوسي از همانندي تبديل شوند. از ‌اين گذشته مي‌توانند براي بيگانه‌ها خطرناك باشند. نيروهاي نظامي، با تقليد ناآگاهانه از گشت‌هاي مرزي مرگبار شمپانزه‌هاي نر خويشاوند نزديك، در طول تاريخ همواره درصدد تشكيل واحدهاي كوچك پايدار بوده‌اند؛ با آيين‌هاي خويشاوندي دروغين ذهن‌شان را انباشته مي‌سازند و به اين ترتيب ماشين‌هاي كشتار همكارانه و كارآمد توليد مي‌كنند. آيا دستيابي به امتيازهاي همكارانه يك گروه كوچك بدون واداشتن گروه به آنكه غيرخودي‌ها را در واكنشي غيرارادي به عنوان «ديگري» تلقي كند، امكان‌پذير است؟ يك راه رسيدن به اين هدف داد و ستد است. مبادلات اقتصادي داوطلبانه نه تنها سود توليد مي‌كند، بلكه در عين حال مي‌تواند از برخوردهاي اجتماعي نيز بكاهد ـ چنانكه در مورد مكاك‌ها ديديم احتمال آشتي كردن‌شان با شريكي ارزشمند در به دست آوردن غذا بيشتر است.

راه ديگر از طريق يك ساختار اجتماعي شكافتي ـ گداختي است كه در آن مرزهاي ميان گروه‌ها مطلق و نفوذناپذير نيست. مدلي كه در اينجا مطرح مي‌شود جامعه چندسطحي بابون‌هاي هامادرياس نيست، هم به خاطر آنكه واحد اجتماعي پايه آنها يعني حرم استبدادي (despotic) است و هم به خاطر آنكه گداخت در آنها چيزي بيش از گردهمايي گهگاهي انبوهي از جانوران براي استفاده از يك منبع در صلح و آرامش نيست. شكارچي ـ گردآورنده‌هاي انساني سرمشق بهتري هستند، چرا كه گروه‌هاي كوچك‌شان اغلب در هم ادغام مي‌شوند، از هم جدا مي‌شوند يا اعضاي خويش را براي مدتي مبادله مي‌كنند و با اين سياليت نه تنها به حل مشكلات ناشي از منابع محيطي بلكه به حل مشكلات اجتماعي نيز كمك مي‌كنند. نتيجه آن است كه به جاي دنياي همه يا هيچ شمپانزه‌هاي نر كه در آن هركسي يا خودي محسوب مي‌شود يا دشمن، شكارچي ـ گردآورنده‌ها مي‌توانند از درجه‌بندي‌هايي از آشنايي و همكاري برخوردار شوند كه در مناطق وسيعي گسترش مي‌يابد.

برهمكنش‌هاي ميان شكارچي ـ‌گردآورنده‌ها شبيه برهمكنش‌هاي شبكه‌هاي (network) ديگر است كه در آنها گره‌هاي جداگانه‌اي (در اين مورد، گروه‌هاي كوچك) وجود دارد و اكثريت برهمكنش‌هاي ميان گره‌ها موضعي هستند، در حالي كه فراواني برهمكنش‌ها با افزايش فاصله كاهش مي‌يابد. رياضيدانان نشان داده‌اند كه وقتي نسبت‌هاي ميان برهمكنش‌هاي نزديك، متوسط و دور بهينه باشد، شبكه مقاوم است، يعني پر از خوشه‌هاي بسيار همكارانه برهمكنش‌هاي موضعي است اما در عين حال توان بالقوه خود را براي هماهنگي و ارتباطات راه دور نامتداول حفظ مي‌كند.

بهينه‌سازي برهمكنش‌هاي شكافتي ـ گداختي شبكه‌هاي شكارچي ـ گردآورنده آسان است: همكاري در درون گروه، برنامه‌ريزي شكارهاي مشترك متعدد با گروه همسايه، داشتن برنامه‌هاي شكار هر از گاهي با گروه‌هاي نسبتا دورتر و داشتن افسانه‌اي از يك شكار مشترك با گروهي اسطوره‌اي در آن سوي زمين. بهينه‌سازي برهمكنش‌هاي شكافتي ـ گداختي در شبكه‌هاي انسان معاصر خيلي سخت‌تر است، اما اصول آن تفاوتي نمي‌كند.

در بررسي اين موضوعات، پژوهشگر اغلب با نوعي بدبيني مواجه مي‌شود كه ريشه در اين برداشت دارد كه انسان، ‌به عنوان يك گونه نخستي، ذاتا براي بيگانه‌هراسي (xenophobia) ساخته شده است. ظاهرا بعضي پژوهش‌ها به روش تصويربرداري از مغز به شيوه‌اي بسيار نااميدكننده از اين ديدگاه حمايت كرده‌اند. در اعماق مغز ساختاري به نام بادامك (amygdala) وجود دارد كه در ترس و تهاجم نقشي كليدي بازي مي‌كند. آزمايش‌ها نشان داده‌اند كه وقتي چهره فردي از نژادي متفاوت به آزمودني‌ها نشان داده مي‌شود، بادامك از نظر سوخت‌وسازي فعال مي‌شود، يعني برانگيخته شده و براي عمل آماده و گوش به زنگ مي‌شود. اين اتفاق حتي وقتي كه چهره موردنظر «پوشيده»، يعني با چنان سرعتي به آزمودني نشان داده مي‌شود كه ديدن آگاهانه آن امكان‌پذير نيست، باز هم روي مي‌دهد.

اما بررسي‌هاي جديدتر بايد اين بدبيني را تخفيف دهند. چنانچه شخصي كه تجربه بسياري در برخورد با افراد متعلق به نژادهاي ديگر دارد آزموده شود، ‌بادامك فعال نمي‌شود. يا چنانكه سوزان فيسك (S.Fiske) از دانشگاه پرينستون در آزمايشي حيرت‌انگيز انجام داده است، ‌چنانچه آزمودني از پيش با ظرافت به سمت اين فكر سوق داده شود كه به آدم‌ها به عنوان افراد مستقل نگاه كند و نه به عنوان اعضاي يك گروه، بادامك تكان نمي‌خورد. انسان شايد طوري ساخته شده باشد كه در مواجهه با «ديگران» مضطرب و تندخو شود، اما ديدگاه‌هاي ما درباره آنكه چه كساني در اين گروه قرار مي‌گيرند، ‌بدون ترديد تربيت‌پذير است.

در اوايل دهه 1960، ستاره‌اي نوخاسته در علم نخستي‌شناسي به نام ايرون دي‌ور (I.De Vore) از دانشگاه هاروارد، نخستين شرح كلي درباره اين موضوع را منتشر ساخت. وقتي درباره تخصص خودش، بابون‌هاي ساوانا، بحث مي‌كرد نوشت كه آنها «به عنوان دفاعي در برابر شكارچيان خلق‌وخويي مهاجم يافته‌اند و مهاجم بودن را نمي‌توان مانند يك شير آب باز كرد يا بست. بخشي اصلي از شخصيت ميمون‌ها و چنان ريشه‌دار است كه آنها را در هر موقعيتي مهاجمان بالقوه مي‌سازد».

به اين ترتيب بابون ساوانا به معناي واقعي كلمه تبديل به مثالي كلاسيك از زندگي در جامعه‌اي مهاجم، فوق‌العاده لايه‌بندي‌شده و نرسالار شده است. با اين‌حال ظرف مدت چند سال، اعضاي اين گونه به قدري انعطاف‌پذيري رفتاري از خود نشان دادند كه يكي از جامعه‌هايشان را به آرمانشهر بابون‌ها تبديل كردند.

نوروفیدبک

نيمه نخست قرن بيستم در خوني كه تهاجم آلماني و ژاپني ريخت، ‌خيس خورد، با اين‌حال با گذشت تنها چند دهه از آن ماجرا اكنون دشوار بتوان دو كشور صلح‌جوتر از آنها تصور كرد. سوئد قرن هفدهم را صرف تاخت‌وتاز در عرصه اروپا كرد، اما اكنون تمثال آرامش است. انسان هم گروه كوچك كوچ‌نشين اختراع كرده است و هم كلان‌كشور قاره‌اي و چنان انعطاف‌پذيري از خود نشان داده كه به موجب آن زادگان بي‌خانمان اولي مي‌توانند به شكل موثري در دومي عمل كنند. ما فاقد آن نوع فيزيولوژي يا آناتومي هستيم كه در پستانداران ديگر سيستم جفت‌گيري‌شان را تعيين مي‌كنند و برپايه تك‌همسري، چندزني و چندشوهري، جوامعي پديد آورده‌ايم. و ما دين‌هايي ساخته‌ايم كه در آنها اعمال خشونت‌بار مجوز ورود به بهشت هستند و دين‌هاي ديگري كه در آنها همين اعمال فرد را به جهنم مي‌فرستند. آيا دنيايي از دسته‌هاي جنگل انساني كه با صلح و آرامش در كنار هم به سر برند امكان‌پذير است؟ هركس كه مي‌گويد «نه، اين فراتر از طبيعت ماست» درباره نخستي‌ها و از جمله خودمان خيلي كم مي‌داند.

منبع: مهرنامه

 

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
مدیر سایت

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم .

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.