نوروفیدبک

 

افرادی که در حالت کما به یک خواب عمیق و طولانی می‌روند همواره مقدار زیادی از دلهره و تردید را نیز برای همراهان و اطرافیانشان در پی دارند. اصلی‌ترین پرسشی که در این مورد مطرح می‌شود این است که آیا احتمال دارد بیمار واقعا به زندگی باز گردد؟ در این باره پژوهشی انجام شده است و پژوهشگران به روش جالبی برای پیش‌بینی وضعیت آینده‌ی بیماران در کما رسیده‌اند.

متاسفانه، مغز هر فردی متفاوت است، به طوری که انجام پیش‌بینی برای پزشکان فوق‌العاده سخت می‌شود. اما تحقیقات نشان داده است که در حال حاضر یک آزمایش مشترک می‌تواند نشانه‌ی بسیار دقیقی از چگونگی و میزان آگاهی یک بیمار در اختیارمان بگذارد و حتی در مورد اینکه آیا احتمال بیداری بیمار وجود دارد یا خیر نیز پاسخ دهد.

آزمایش مورد بحث یک نوع اسکن PET است و مقدار قند مصرف شده توسط سلول‌های مغزی هر فرد را اندازه‌گیری می‌کند. علاوه بر این، در حال حاضر در بسیاری از بیمارستان‌ها از این آزمایش برای تشخیص تفاوت بین بیمارانی که در کما هستند از کسانی که صرفا حالت نباتی با علائم جزئی یا پنهان از هشیاری دارند، استفاده می‌کنند. اما اکنون محققان نشان داده‌اند که نتایج حاصل از آزمایش همچنین می‌تواند با دقت پیش‌بینی کنند که آیا یک بیمار از کما خارج خواهد شد یا خیر. رون کوپرز (Ron Kupers) محقق دانشگاه کپنهاگ و دانشگاه ییل در این باره می‌گوید:

تقریبا در همه‌ی موارد، گردش انرژی کل مغز به طور مستقیم هم سطح فعلی آگاهی و نیز بهبود پس از آن را پیش‌بینی کردند.

 آنچه که در این تست اندازه گرفته می‌شود در واقع میزان سوخت‌وساز قند است، که اساسا نشانگر این است که سلول‌های مغزی چه مقدار انرژی مصرف می‌کنند. این روش به عنوان یک روش معقول به خوبی تثبیت شده است، اما این تیم اکنون نشان داده‌اند که نتایج حاصل از آزمایش نه تنها به طور نزدیکی با پاسخ رفتاری بیماران مطابقت داشته‌اند، بلکه علاوه بر این، آنها همچنین می‌توانند پیش بینی کنند که آیا بیمار از حالت نباتی خود بیدار خواهد شد یا خیر. کوپر می‌گوید:

به طور خلاصه، یافته‌های ما نشان می‌دهد که یک نیاز انرژیک حداقلی برای هشیاری پایدار پس از آسیب مغزی شکل می‌گیرد.

 تیم پژوهشی برای پی بردن به این مسئله، نقشه برداری مقدار مصرف قند در مغز ۱۳۱ نفر از بیماران مبتلا به آسیب مغزی را ثبت کردند. گفتنی است که همه‌ی این افراد هم به طور نسبی یا به طور کامل هشیاری خود را از دست داده بودند.

 آنها سوخت و ساز سلول‌های عصبی را با استفاده از یک روش اسکن مغزی مشترک شناخته شده با عنوان FDG-PET، در این بیماران اندازه گیری کردند و سپس این نتایج را با این نکته مورد مقایسه قرار دادند که آیا یک بیمار در یک سال از کما خارج شده بود یا خیر.  آنها دریافتند، کسانی که مغزشان کمتر از ۴۲ درصد از فعالیت طبیعی را از خود نشان داده بود، نتوانسته بودند پس از گذشت یک سال، هشیاری خود را دوباره به دست آورند. این در حالی بود که کسانی که فعالیت بالاتر از این مقدار در مغزشان داشتند در مدت یک سال توانسته بودند از این خواب عمیق بیدار شوند. به طور کلی، این تست ‌توانست با دقتی به اندازه‌ی ۹۴ درصد از بیمارانی که از حالت نباتی بیدار شده بوند را درست پیش‌بینی کند. یوهان استندر (Johan Stender) یکی از همکاران این پژوهش می‌گوید:

 کشف یک مرز روشن در سوخت‌وساز بدن بین حالت‌های خودآگاه و ناخودآگاه می‌تواند این مفهوم را به ذهن ما متبادر کند که مغز در یک سطح خاص از گردش انرژی، دچار یک تغییر حالت اساسی می‌شود. به یک معنا شاید بتوان گفت که وقتی میزان فعالیت مغزی به مقدار خاصی می‌رسد آنگاه جرقه‌ی هشیاری نیز در بدن انسان زده می‌شود.

 ما این فرضیه را به طور مستقیم نمی‌توانیم آزمایش کنیم، اما به هر حال دستاوردهای اخیر، یک مسیر بسیار جالب را برای تحقیقات آینده‌ی دانشمندان هموار می‌کند. این تیم در حال حاضر در حال ادامه‌ی نظارت بر سوخت‌وساز بدن بیماران آسیب مغزی در طول زمان‌های مختلف هستند، بنابراین آنها می‌توانند به درک بهتری از مفهوم نشانه‌های انرژی دست یابند.

 این پژوهش در مرحله‌ی بازنگری مجدد (peer review) و در ژورنال کارنت بیولوژی (Current Biology) منتشر شده است، اما موضوع مهم این است که اکنون، سایر دانشمندان هم باید بارها و بارها به تکرار این آزمایش‌ها بپردازند تا بتوانند صحت کار کوپرز و همکارانش را به طور قطعی تایید کنند.

 با وجود اینکه نتایج اخیر بسیار تاثیرگذار و جالب هستند اما واقعیت این است که ۱۳۱ نفر به هیچ وجه، حجم نمونه‌ی بزرگی به شمار نمی‌رود. بنابراین اگر دانشمندان بخواهند از این تست برای پیش‌بینی نتایج بیماران در بیمارستان‌ها استفاده کنند، نیاز به شواهد بیشتری پیدا خواهند کرد.

 اما مسلم است که این پژوهش یک گام بسیار امیدوارکننده به سوی یک تست مفید است؛ تستی که ممکن است خانواده‌های بیماران آسیب مغزی را در داشتن وضعیتی از آنچه که در سال آینده برایشان رخ خواهد داد و اینکه وضعیت بیمار بهتر یا بدتر خواهد شد، یاری کند.

 به طور امیدوارکننده‌ای می‌توان گفت که یافته‌ی اخیر، یک روز به نتایج بهتر برای بیماران و گزینه‌های درمان منجر خواهد شد. هر چقدر بیشتر در مورد آنچه که در داخل مغز این بیماران روی می‌دهد بدانیم، طبیعتا شانس بیشتری برای کمک به آنها خواهیم داشت.

منبع: زومیت

 

 

 

 

چکیده  

محافظه‌کاری به جهان‌بینی‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی اشاره دارد که هدف اصلی اش نگهداری جامعه و حفظ ارزشهای موجود است. لیبرالیزم به آرایه وسیعی از ایده‌ها و تئوری‌هایی اطلاق می‌شود که آزادی شخصی را مهم‌ترین هدف سیاسی خود می‌داند. در حالیکه  تفاوت در سبک های شناختی این دو رویکرد همواره به عوامل منطقی، روانشناختی و اجتماعی مختلف نسبت داده می شود، پژوهش های نوین نشان می دهند که زیست شناسی و تفاوت های مغزی نیز می تواند بخش مهمی از این تفاوت های دیدگاه را تبیین کند. مطالعات صورت گرفته حاکی از آن هستند که با اسکن مغزی افراد می توان گفت که هر فرد به احتمال زیاد بیشتر لیبرال است یا محافظه کار.

پژوهش های انجام شده نشان می دهند که مغز محافظه کاران و لیبرال ها در دو منطقه از نظر اندازه و فعالیت با یکدیگر تفاوت قابل توجهی دارند. آمیگدال نیمکره راست مغز (منطقه ای در عمق مغز) محافظه کاران بزرگتر است و فعالیت بیشتری دارد. از طرف دیگر کورتکس سینگولیت قدامی (منطقه ای در قسمت پیشانی مغز) لیبرال ها بزرگتر است و فعالیت بیشتری دارد. این دو منطقه با چه فعالیت هایی در ارتباطند؟

آمیگدال با هیجانات و احساساتی مانند اضطراب و ترس در ارتباط است. این ناحیه از یک سو در شکل دهی خاطرات و یادگیری های هیجانی و تحکیم خاطرات، و از سویی دیگر در توجه و شناسایی نشانه های بیرونی و تهدید کننده موثر است. از آنجایی که هیجانات نحوه پردازش رویدادها را متاثر می کنند، افراد دارای آمیگدال بزرگتر یا فعال تر، واکنش هیجانی و احساسی شدید تر و احتمالا پرخاشگرانه تری به پدیده ها و رویدادها خواهند داشت.

کارکرد اصلی کورتکس سینگولیت قدامی (ACC) ارزیابی و تصمیم گیری منطقی و کنترل هیجانات است. هنگام مواجه شدن با اطلاعات مبهم و پیچیده، ACC به فهم تناسب بخش های مختلف اطلاعات با یکدیگر و ارزش آنها کمک می کند. اهمیت این ناحیه در موقعیت های دشوار هیجانی چندین برابر می شود چرا که هیجان زیاد، تفکر منطقی و پردازش شناختی را مختل می کند. از این رو افراد توانمند در کنترل انگیختگی هیجانی بهتر می توانند بحران های لحظه ای را مدیریت کرده و همچنین کمتر تحت تاثیر آسیت های هیجانی قرار می گیرند. این افراد نسبت به تغییر سازگارترند و از انعطاف شناختی بیشتری برخوردارند.

در مجموع لیبرال ها معمولا با ویژگی سازگاری پذیری و انعطاف، و محافظه کاران با ویژگی ثبات خواهی شناخته شده و واکنش های متفاوتی به موضوعات حساس و بحث برانگیز همچون جنگ، بحث های مذهبی و بحران های مالی و اقتصادی دارند.

 

 لیبرالیزم یا محافظه کاری: نگاهی عصب شناختی به دو نگرش سیاسی عمده

 

گردآوری و ترجمه: مینا الهامی

دانشجوی دکترای روانشناسی بالینی دانشگاه شهید بهشتی

این نوشتار مبتنی بر یافته های به دست آمده از مطالعات علمی بوده و در صدد جانبداری و یا تخریب هیچ یک رویکردهای سیاسی مطرح شده نمی باشد.

 

 کنسرواتيزم (محافظه‌کاری) به جهان‌بینی‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی اشاره دارد که هدف اصلی اش نگهداری جامعه و ارزشهای موجود است و لیبرالیزم به آرایه وسیعی از ایده‌ها و تئوری‌هایی اطلاق می‌شود که آزادی شخصی را مهم‌ترین هدف سیاسی خود می‌داند. در حالیکه  تفاوت در سبک های شناختی این دو رویکرد همواره به عوامل منطقی، روانشناختی و اجتماعی مختلف منسوب می شود، پژوهش های نوین در حال گسترش حاکی از آن اند که زیست شناسی و تفاوت های مغزی نیز می تواند بخش مهمی از این تفاوت های دیدگاه را تبیین کند. مطالعات صورت گرفته حاکی از آن هستند که اسکن های مغزی و نوروآناتومی قادرند تعلق افراد به هر یک از این دو نگرش را پیش بینی کنند.

بررسی های انجام شده نشان دادند که لیبرالیزم با فعالیت های وابسته به تعارض[1] اندازه گیری شده توسط پتانسیل های وابسته به رویداد موجود در کورتکس سینگولیت قدامی[2] همبسته اند. بر این اساس، لیبرال ها ACC بزرگتر و/یا فعال تری دارند که در ارزیابی و قضاوت پیرامون تعارضات و خطا ها موثر است و محافظه کاران احتمالا از آمیگدال بزرگتری برخوردارند، ناحیه ای که گسترش و دخیره سازی خاطرات هیجانی را بر عهده داشته و همچنین آنها را در شناسایی تهدید یاری می کند (برای مثال رجوع کنید به کانایی و همکاران، 2011؛ آمودیو و همکاران، 2007).

یکی از مهمترین مطالعات صورت گرفته در این زمینه به کانایی و همکارانش (2011) تعلق دارد. آنها به منظور ارزیابی این موضوع از تکلیفی مشابه قمار استفاده کرده و به اسکن مغزی آزمودنی های وابسته به دو رویکرد محافظه کاری و لیبرالیزم پرداختند. آنها بر این باور بودند که فعالیت چهار ناحیه مغزی درگیر در خطرپذیری و عدم قطعیت یعنی آمیگدال راست، اینسولا چپ، کورتکس قدامی راست و سینگولیت قدامی در لیبرال ها و محافظه کاران متفاوت است. آمیگدال در پردازش ویژگی های هیجانی درگیر در تصمیم گیری، اینسولار کورتکس در بازنمایی نشانه های جسمانی درونی دخیل در احساسات ذهنی، اینسولای خلفی در تحمل  ناپذیری عدم قطعیت و کورتکس سینگولیت قدامی  (ACC) در مشاهده و ارزیابی تعارض و خطا و انتخاب رفتار نقش دارند. نتایج به دست آمده نشان دادند که لیبرالیزم با حجم بیشتر ماده خاکستری در ناحیه ACC و یا بزرگتر بودن آن رابطه دارد. همچنین این مطالعه بیان داشت که محافظه کاری با حجم بیشتر آمیگدال راست مرتبط است. این یافته در مطالعات دیگر نیز تکرار شد.

کورتکس سینگولیت قدامی (ACC) کارکردهای متفاوتی دارد که از آن جمله می توان به ارزیابی خطر، شناسایی تعارض و تضاد و بررسی و انتخاب از میان گزینه های متفاوت و رقیب اشاره کرد. این مسئله در تنظیم هیجانی و کارکرد های اجرایی دخیل در کنترل سطوح انگیختگی هیجانی یا پاسخ به یک رویداد هیجانی بسیار موثراست. هنگام مواجه شدن با اطلاعات مبهم، ACC به فهم تناسب بخش های مختلف اطلاعات با یکدیگر و ارزش آنها کمک می کند. برای مثال بیماران اسکیزوفرن تایپ پارانوئید به دلیل کارکرد ضعیف این ناحیه از شناسایی اطلاعات مربوط و نامربوط باز می مانند. اهمیت این ناحیه در موقیت های دشوار هیجانی چندین برابر می شود چرا که هیجان زیاد، تفکر منطقی و پردازش شناختی را مختل می کند. از این رو افراد توانمند در کنترل انگیختگی هیجانی بهتر می توانند بحران های لحظه ای را مدیریت کرده و همچنین کمتر تحت تاثیر تروما های هیجانی قرار می گیرند. این افراد نسبت به تغییر سازگارترند و از انعطاف شناختی بیشتری برخوردار اند. در مجموع لیبرال ها معمولا با ویژگی سازگاری پذیری و انعطاف، و محافظه کاران با ویژگی ثبات خواهی شناخته شده و واکنش های متفاوتی به موضوعات حساس و بحث برانگیز همچون جنگ، بحث های مذهبی و بحران های مالی و اقتصادی دارند.

از طرف دیگر، آمیگدال بخشی از لیمبیک سیستم به شمار رفته و با هیجان در ارتباط است. این ناحیه از یک سو در شکل دهی خاطرات و یادگیری های هیجانی و تحکیم خاطرات و از سویی دیگر در توجه و شناسایی نشانه های بیرونی و تهدید کننده موثر است. از آنجایی که هیجانات نحوه پردازش رویدادها را متاثر می کنند، افراد دارای آمیگدال بزرگتر یا فعال تر واکنش هیجانی شدید تری به پدیده ها و رویدادها خواهند داشت. همچنین مطالعات صورت گرفته در زمینه لترالیزیشن مغز بیانگر این نکته است که سرکوبی هیجانی رفتارها و احساسات، سمت راست را فعال می کند. بر همین اساس گفته می شود که احتمالا تلاش برای سرکوبی واکنش های هیجانی توسط محافظه کاران به جای کاربرد دلیل و منطق، به افزایش حجم و/یا فعالیت بیشتر آمیگدال راست منجر می شود.

در مجموع به نظر می رسد لیبرال ها به احتمال بیشتری به اطلاعات پیچیده، موقعیت های مبهم و پدیده های جدید پاسخ خواهند داد. همچنین انتطار می رود که این گروه با به کارگیری تفکر و شناخت منعطف تر و پیش از گزینش انتخاب نهایی شان، به ارزیابی گزینه های مختلف بپردازند. این افراد حتی پس از اتخاذ تصمیم نیز به احتمال بیشتری وجود اطلاعات متناقض با تصمیم را در نظر خواهند گرفت. همانطور که مشخص است این نگاه بسیار به رویکرد علمی نزدیک است. بر همین اساس برخی معتقدند که در حوزه عمل، لیبرال ها بیش از محافظه کاران از داده، پژوهش و متخصصین استفاده می کنند. از سویی دیگر انتظار بر این است که محافظه کاران به تظاهرات چهره ای تهدیدکننده حساس تر بوده و با پرخاشگری بیشتری به موقعیت های تهدیدآمیز واکنش نشان دهند.  محافظه کاران در مواجهه با موقعیت های مبهم ، اطلاعات را به صورت هیجانی پردازش می کنند. همین مسئله احتمال تمسک آنها به تغییر را کاهش داده و بر ثبات و پایبندی به باورهایشان می افزاید. ثبات در معنای پیش بینی پذیر بودن، به منزله افزایش قابلیت پیش بینی و در نتیجه کاهش تریگرهای اضطراب برانگیز است. همچنین محافظه کاران به احتمال کمتری ارزش های خود را بر اساس متد علمی محک می زنند. همانطور که گفته شد روش تفکر آنها وابسته به هیجان است و لذا معناداری شخصی شان در ارزیابی تناسب یک ارزش اهمیت به سزایی دارد. دلبستگی هیجانی به معنا از نظر آنها امری مهم تلقی می شود.

چند نکته مهم

علارغم ثبات یافته های به دست آمده در پژوهش های متعدد و تکرار الگوهای یکسان در آنها، نباید فراموش کرد که محدودیت های پژوهشی همچون نوع آزمودنی ها، طرح مطالعه، حجم نمونه و ... رعایت جوانب احتیاط در تعمیم نتایج به دست آمده را ایجاب می کند. علاوه بر این، پژوهش های صورت گرفته رابطه «علی» میان ساختار/کارکرد مغز و مکانیزم های مغزی-روانشناختی درگیر در میانجی گری نگرش های سیاسی را مشخص نکرده اند و صرفا به گزارش همبستگی میان آنها پرداخته اند. البته باید توجه داشت که ممکن است جهت گیری سیاسی مستقیما با نواحی مغزی مرتبط نباشد و از این رو تعیین چگونگی و نقش ساختارهای مغزی در میانجی گری و شکل گیری نگرش سیاسی به مطالعات دقیق تری نیاز دارد.

از این گذشته، هرچند، برخی مطالعات توانستند با دقت بالایی تعلق هر آزمودنی به رویکرد های سیاسی را از روی ساختار و کارکرد مغزی اش تعیین کنند، اما هنوز از پاسخ به این سوال که آیا ساختار مغزی ما در شکل گیری باورهایمان نقش دارند و یا این باورهای ما هستند که ساختار مغزی مان را تغییر می دهند، ناتوان اند. مغز انسان تغییر پذیر است و درگیر شدن در هر فعالیت کوتاه مدت یا بلند مدتی می تواند آن را تغییر دهد. حضور افرادی که در طول زندگی دیدگاه شان را تغیر داده اند، نامشخص بودن تقدم و تاخر هر یک از این عوامل را بیش از پیش برجسته می سازد.

همچنین، رویکردهای سیاسی افراد لزوما بر دو مقوله  لیبرالیزم و محافظه کاری منطبق نخواهد بود. گروهی از افراد به رویکرد های سیاسی دیگری معتقد اند ، گروهی دیگر به اصول مختلف هر دو رویکرد پایبندند و برخی اصولا به سیاست علاقه مند نمی باشند.  لذا مطالعات می بایست تفاوت های مغزی را در ابعاد سیاسی وسیع تری بررسی کنند.

و در آخر اینکه، اعتقاد به یک ایدئوولوژی،باور و یا حزب، پیچیده تر از آن است که صرفا بتواند توسط عامل ژنتیکی، نوروآناتومیک و بیولوژیک ویژه ای تبیین شود. عوامل بیشمار محیطی، فرهنگی، اجتماعی و ... نیز نقش به سزایی در پیش بینی و تبیین آن خواهد داشت. حتی اگر سهم گسترده ای به بیولوژی اختصاص یابد، ژن ها و ساختار های مغزی متعددی می توانند در یک رفتار یا گرایش فکری خاص دخیل باشد.

 

 

 

 

 

ما بخش قابل توجهی از عمر خود را در خواب سپری می‌کنیم. خواب و راز و رمزهای آن پیوسته مورد توجه دانشمندان بوده است. اخیرا دانشمندان به اطلاعات مهمی در مورد بیدار شدن انسان از خواب دست یافته‌اند.

خواب از دو مرحله تشکیل می‌شود: مرحله‌ی اول خواب، مرحله‌ی non Rem (بدون حرکات سریع چشم) نامیده می‌شود. در این مرحله که ما خواب سبک و خفیفی را تجربه می‌کنیم، دمای بدن کاهش پیدا می‌کند و ضربان قلب کندتر می‌شود؛ ولی ما هنوز وارد مرحله‌ی خواب عمیق نشده‌ایم؛ بنابراین به راحتی از خواب بیدار می‌شویم. البته مرحله‌ی اول خواب از چهار فاز تشکیل می‌شود که در این مطلب به آن‌ها پرداخته نمی‌شود.

مرحله ی دوم خواب، مرحله‌ی Rem (حرکات سریع چشم) نامیده می‌شود. در این مرحله از خواب که فعالیت مغز، به بیشترین حد خود می‌رسد ما به خواب عمیقی فرو می‌رویم و رویا‌هایمان را دراین مرحله از خواب، می‌بینیم. بنابراین، خواب دیدن در این مرحله اتفاق می‌افتد که با حرکات سریع کره چشم همراه است.

محققان گمان می‌کنند بخشی از مغز را شناسایی کرده‌اند که به خواب غیر عمیق خاتمه می‌دهد و فرد را از خواب بیدار می‌کند. پروفسور آنتوان آدامانتیدیس از دانشگاه برن، به همراه گروه تحقیقاتی خود یک شبکه‌ی عصبی را در مغز شناسایی کرده‌اند که بین تالاموس و هیپوتالاموس قرار گرفته است که به احتمال زیاد، نورون‌های در هم تنیده‌ی این بخش، مسئول بیدار کردن ما از خواب می‌باشند. بنابراین، این محققان با استفاده از پرتوهای light pulses این بخش از مغز را تحریک کردند و عکس‌العمل آن را مورد بررسی قرار دادند و به این نتیجه رسیدند که احتمالا این منطقه‌ی خاص از مغز وظیفه‌ی بیدار کردن ما را بر عهده دارد. دانشمندان سپس مشاهده کردند که تحریک این منطقه در مغز با استفاده از تکنیک اپتوژنتیک (optogenetics) باعث بیداری ما از خواب می‌شود و تحریک شدید این منطقه از مغز باعث می‌شود مدت طولانی‌تری بیدار باقی بمانیم.

پروفسور آدامانتیدیس در این مورد می‌گوید:

این اکتشاف، بسیار مهم است و تاثیر زیادی بر زندگی ما خواهد داشت؛ زیرا می‌تواند منجر به ایجاد تکنیک‌های جدیدی شود تا با کمک این تکنیک‌ها افراد بتوانند وضعیت خواب و هوشیاری خود را بهبود بخشند و همچنین این امکان را ایجاد می‌نماید تا افرادی که سطح هوشیاری خیلی کمی دارند بتوانند سلامتی و هوشیاری خود را دوباره بدست بیاورند. علاوه بر این از نتایج این تحقیقات می‌توان برای کمک به بیمارانی استفاده کرد که دارای اختلال خواب هستند. این تحقیقات می‌تواند منجر به فهم حقایق بیشتری در مورد دلایل خواب ناسالم شبانه شود.

تحریک الکتریکی سلول‌های مغزی ایده‌ی تازه‌ای نیست؛ اما پیش از این، بدون داشتن درک کاملی از مناطق مختلف مغز و چگونگی تاثیر این مناطق بر الگوهای خواب انسان، این روش مورد استفاده قرار می‌گرفته است. پروفسور آدامانتیدیس در پایان تاکید می‌کند که:

با استفاده از یافته‌های جدید، در آینده روش‌های درمانی بهتری را می توان ایجاد کرد. فقط انتظار نداشته باشید خیلی زود این اهداف محقق شود. حتی اگر همین حالا، یک قدم به جلو برداشته باشیم و پیشرفت‌های مهمی را در این زمینه داشته باشیم، مدت زمان زیادی طول خواهد کشید تا اینکه ما بتوانیم روش‌های درمانی جدیدی را بر مبنای یافته‌هایمان پایه‌ریزی کنیم.

منبع: زومیت

 

 

 

 

 

 

 

  

باورهای نادرست زیادی درباره‌ی مغز انسان و نحوه‌ی عملکرد آن وجود دارد. برای مثال جالب است بدانید بر خلاف باور رایجی که ادعا دارد انسان در بهترین حالت تنها از ۱۰ درصد ظرفیت مغز خود استفاده می‌کند، همین حالا که این متن را می‌خوانید چیزی بیشتر از ۱۰ درصد مغز شما درگیر است. در ادامه با ما همراه باشید تا با ۱۰ مورد از این باورها آشنا شویم.

از باورهای رایج بین عموم مردم گرفته تا مطالب بی پایه و اساس مجلات و رسانه‌ها، توانایی‌های مغز همواره پای ثابت شایعات متداول بوده و هستند. در ادامه به ۱۰ مورد از مشهورترین این باورهای نادرست می‌پردازیم:

 

۱. استفاده از تنها کسری از ظرفیت مغز

ویلیام جیمز، روانشناس مشهور در سال ۱۹۰۷  ادعا کرد:"ما تنها از بخش کوچکی از منابع ذهنی خود استفاده می‌کنیم". بعدها یک روزنامه ‌نگار حرف‌های او را اینگونه تغییر داد که "افراد به طور متوسط تنها از ۱۰ درصد ظرفیت مغز خود استفاده می‌کنند". اما بر خلاف این باور نادرست مشهور، اسکن‌های مغزی نشان می‌دهند که ما از تمامی بخش‌های مغز خود استفاده می‌کنیم، هرچند تمامی این بخش‌ها هم زمان فعال نیستند. به همین دلیل است که آسیب رسیدن به هر کدام از بخش‌های مغز (مانند صدمه بر اثر سکته‌ی مغزی) موجب تاثیرات نامطلوب روانی و رفتاری می‌شود.

۲. پخش کردن موسیقی کلاسیک برای نوزادان به منظور افزایش بهره‌ی هوشی

neuromyth2 afff7

ایالت جورجیای امریکا در سال ۱۹۹۸ سی‌دی‌های موسیقی کلاسیک بین خانواده‌های دارای فرزند نوزاد توزیع کرد. هر سی‌دی حاوی پیامی از طرف فرماندار بود: "امیدوارم هم شما و هم کودک‌تان از این موسیقی لذت ببرید و کوچولوی شما با گوش کردن به این موسیقی یک شروع هوشمند داشته باشد". در حالی که جملات فرماندار جذاب و احساساتی هستند، تاثیر موسیقی کلاسیک بر مغز کودکان (مشهور به اثر موتزارت) به شدت مورد تردید است. این ایده اولین بار از یک تحقیق در سال ۱۹۹۳ در دانشگاه کارولینا به وجود آمد. تحقیق نشان می‌داد ۳۶ دانشجو پس از گوش دادن به موسیقی موتزارت و شرکت در آزمون سنجش IQ، نسبت به دانشجویانی که قبل از آزمون در سکوت به سر می‌بردند نتایج بهتری کسب کردند. این نتایج تا به حال در هیچ آزمایش دیگری تکرار نشده‌ است. در حقیقت بررسی دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۹۹ روی ۱۶ تحقیق مشابه نشان داد که اثر موتزارت واقعی نیست.

۳. رشد مغز در بزرگسالان

neuromyth3 77216

موش‌های بالغ، خرگوش‌ها و حتی پرنده‌ها هم می‌توانند نورون‌های جدید در مغزشان رشد دهند، اما با گذشت بیش از ۱۳۰ سال آزمایش و تحقیق، دانشمندان نتوانسته‌ بودند رشد سلول‌های مغزی جدید در مغز انسان‌های بالغ را شناسایی کنند. همه‌ی این‌ها در سال ۱۹۹۸ تغییر کرد؛ هنگامی که یک تیم سوئدی نشان دادند که سلول‌های جدیدی در قسمت هیپوکمپوس (قسمتی از مغز که مربوط به ذخیره‌ی خاطرات جدید است) مغز افراد بالغ رشد کرده‌اند. در سال ۲۰۱۴ تیمی از انستستو کارولینسکا در سوئد با ردگیری کربن۱۴ در DNA برای تخمین عمر سلول‌ها، تایید کردند که استراتوم (ناحیه‌ای از مغز که به توانایی کنترل حرکتی و شناختی مربوط می‌شود) هم در طول حیات نورون‌های جدید تولید می‌کند. هرچند مغز ما در بزرگسالی مانند مغز یک نوزاد، زایشگاه سلول‌های مغزی نیست، اما به طور مداوم بازسازی می‌شود.

۴. قوی بودن مغز مردها از لحاظ ریاضیات و علوم و احساساتی بودن مغز زنان

neuromyth4 b1ace

آناتومی مغز مردها و زنان تفاوت‌های بسیار جزئی دارد. هیپوکمپوس که مربوط به خاطرات است در زنان بزرگ‌تر است، در حالی که آمیگدال که مربوط به احساسات است در مردان بزرگ‌تر است. (دقیقاً بر خلاف باور رایج). شواهد نشان می‌دهند که این نابرابری‌های جنسیتی ناشی از توقعات فرهنگی هستند، نه بیولوژی. برای مثال در سال ۱۹۹۹، روانشناسان اجتماعی در دانشگاه واترلو در اونتاریو آزمون سخت ریاضی به مردان و زنان دادند. زن‌ها (حتی آن‌هایی که سابقه‌ی ریاضیات قوی در کارنامه‌ی خود داشتند) نمرات پایین‌تری از مردان کسب کردند. اما وقتی آزمایش بر روی زنان و مردانی انجام شد که در گذشته مورد تبعیض جنسیتی قرار نگرفته بودند، نتایج آزمایش برای زنان و مردان یکسان بود.

۵. کما و شباهت آن به خواب

neuromyth5 bae15

در فیلم‌ها کما بدون ضرر نمایش داده می‌شود: بیمار به خوبی و راحتی برای مدت چندین ماه بر روی تختی خوابیده و سپس صحیح و سالم از خواب بیدار می‌شود، درحالی که هیچگونه آسیبی از این وضعیت به او نرسیده است. در دنیای واقعی کسانی که از کما نجات پیدا می‌کنند معمولاً از معلولیت‌های ناشی از آن رنج خواهند برد و نیاز به توانبخشی دارند. اسکن مغزی دلیل این اثر را برای ما روشن می‌کنند. دانشمندان فرانسوی در سال ۲۰۱۲ متوجه شدند که بخش‌های پر ترافیک مغز (که معمولاً حتی در زمان خوابیدن هم فعال هستند) در بیماران کما غیر فعال و خاموش هستند. بیشتر کماها بیشتر از دو تا چهار هفته دوام نمی‌آورند. پس هر چیزی را که در سریال Grey’s Anatomy می‌بینید باور نکنید.

۶. جدول حل کردن و تقویت حافظه

neuromyth6 d49fb

اگر در حل جداول کلمات متقاطع با استعداد نیستید و علاقه‌ای هم به انجام آن ندارید، خبر خوبی برای شما داریم: دانشمندان علوم اعصاب دریافته‌اند که حل کردن جدول، اگر هم تاثیر مثبتی بر روی توانایی‌های شما داشته باشد، تنها موجب بهبود توانایی شما در حل کردن جدول می‌شود! تحقیقی در سال ۲۰۱۱ توسط کالج پزشکی آلبرت اینشتین نشان داد که حل جدول در ابتدا باعث تاخیر در آغاز زوال حافظه در افرادی با سن بین ۷۵ تا ۸۵ سال می‌شود. اما به دلایل نامعلومی وقتی که فرد نشانه‌هایی از زوال عقل داشته باشد، حل جدول زوال حافظه‌ را نیز شدت می‌دهد. امروزه بیشتر نوروساینتیست‌ها موافق‌اند که جدول حل کردن ضرری ندارد، اما انتظار نداشته باشید تا با حل جدول فراموشکاری خود را جبران کنید.

۷. سبک یادگیری (Learning Style) و نقش آن در آموزش

neuromyth7 1b568

آیا تا به حال در تست‌های تشخیص سبک یادگیری شرکت کرده‌اید؟ آیا مشاور شما تا به حال به شما گفته است که شما باید به صورت صمعی یا بصری درس‌های خود را فرابگیرید؟ اصلاً دوست نداریم تصورات شما را مخدوش کنیم، اما متاسفانه شواهد کافی برای اثبات چنین ادعاهایی وجود ندارد. در سال ۲۰۰۶، روانشناسان دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا متوجه شدند که دانشجویانی که به آن‌ها مطابق سبک یادگیری‌شان تدریس می‌شد، در امتحانات موفق‌تر از بقیه ظاهر نمی‌شدند. مقاله‌ای در سال ۲۰۰۹ هم نشان می‌داد که هیچ تحقیق علمی که ثابت کند سبک یادگیری و سبک تدریس باید با هم هماهنگ باشند وجود ندارد. اما اصول گسترده و همگانی‌ای وجود دارند که با رعایت آن‌ها هر کسی می‌تواند در یادگیری بهتر عمل کند. مانند تکرار، شرکت در آزمون، و فاصله دادن بین جلسات یادگیری و ... .

۸. الکل و سلول‌های مغزی

neuromyth8 87753

هرچند مصرف الکل ممکن است برای سلامتی مضر باشد و شانس ابتلا به بیماری‌هایی از ناراحتی‌های کبد و بیماری‌های مرتبط با پانکراس گرفته تا سرطان دهان و معده را افزایش دهد، اما موجب مرگ سلول‌های مغزی نمی‌شود. وقتی دانشمندان انستیتو بارتولین دانمارک مغز افراد الکلی و افراد سالم را با هم مقایسه کردند، متوجه شدند که تعداد نورون‌های مغز هر دو دسته یکسان است. البته الکل مانند بسیاری از مواد دیگر در دوزهای بالا می‌تواند سلول‌های مغز را از بین ببرد (به خصوص سلول‌های مغز حساس و در حال توسعه‌ی جنین را).

۹. حس ششم

neuromyth9 ae360

ادراک فراحسی (ESP)، یا به اصطلاح حس ششم، اولین بار توسط آزمایشی در دهه ۱۹۳۰ مطرح شد. جوزف بنکس راین، گیاه شناس دانشگاه دوک، ادعا می‌کرد افرادی که به آن‌ها روی خالی یک کارت نشان داده می‌شد، به درستی قادر به حدس زدن شکل روی دیگر کارت بوده‌اند و این با استفاده از خواندن ذهن فردی که کارت را در دست گرفته میسر شده است. هرچند از آن زمان هیچ آزمایش دیگری به این نتیجه نرسیده است، شایعه‌ی دکتر بکنس به قوت خود پابرجا باقی ماند. در جریان جنگ سرد، CIA با استخدام جاسوسانی که ادعا می‌کردند قدرت‌ ذهن‌خوانی دارند به این شایعه قوت بخشید. سرانجام در سال ۱۹۹۵ بعد از اینکه CIA به این نتیجه رسید که چیزی به اسم حس ششم وجود ندارد، شبکه‌ی جاسوسان ذهن‌خوان خود را منحل کرد.

۱۰. چپ مغز (منطقی) و راست مغز (خلاق) بودن افراد

neuromyth10 95df1

در دهه‌ی ۱۹۶۰ راجر اسپری، دانشمند علوم اعصاب و روان انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا (کلتک) الیاف مرتبط کننده‌ی دو نیمکره‌ی راست و چپ مغز تعدادی از بیماران مبتلا به صرع را قطع کرد تا تشنج آن‌ها را کاهش داده یا حذف کند. سپس با انجام آزمایشی تصاویری را به چشم راست یا چپ بیماران نشان داد. او سپس به این نتیجه رسید که نیمکره‌ی چپ مغز اطلاعات کلامی را بهتر پردازش می‌کرد و نیمکره‌ی راست اطلاعات بصری و فضایی را. بعد از دهه‌ها گذشتن از آن آزمایش، هنوز هم نتایج آن به غلط تفسیر می‌شوند و در کتاب‌ها و مجلات زرد موفقیت به کرات درباره‌ی افراد راست مغز و چپ مغز نوشته می‌شود. هیچ مدرک معتبری درباره‌ی تشخیص نوع شخصیت افراد بر اساس نیمکره‌ی قوی‌تر مغز وجود ندارد و جالب اینجاست که اسناد و مدارک زیادی وجود دارند که این نظریه را رد می‌کنند. برای مثال در سال ۲۰۱۲ روانشناسان دانشگاه بریتیش کلمبیا به این نتیجه رسیدند که تفکر خلاق شبکه‌ی وسیع عصبی را در مغز فعال می‌کند که به طور خاص مربوط به هیچکدام از دو نیمکره‌ی مغز نیست.

نکته‌ی جالب درباره‌ی این باورهای نادرست این است که برخی از آن‌ها به قدری رایج هستند که برای بخش عظیمی از جامعه به واقعیت مسلم تبدیل شده‌اند. خود شما تا به حال چه تعداد از موارد بالا را شنیده یا خوانده بودید؟ آیا مواردی از اشاره به این شایعات را در فیلم‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی به یاد دارید؟

منبع: زومیت

 

 

 

 

 

  

مطالعات MRI نشان می دهد بین کتاب خواندن برای کودکان سن پایین و فعالیت مغز آنان رابطه وجود دارد. این مطالعات شواهد جدیدی ارایه می دهد که کتاب خوانی برای کودک در سال های اولیه کودکی موجب ارتقا آمادگی مغز آنان در زمینه خواندن شود.

امید است که کتابخوانی برای کودک به رشد توانایی زبانی آنان کمک کند و آنان را به خوانندگان موفق تبدیل کند. امروزه شواهدی وجود دارد که کتاب خواندن برای کودکان در دوران نوزادی با فعالیت های مختلف مغزی مرتبط است که به رشد مهارتهای خواندن زود هنگام کمک می نماید. سازمان های حرفه ای مانند آکادمی پزشکان کودک آمریکا، والدین را تشویق می نمایند تا از زمان تولد کودک برای او کتاب بخوانند تا زودتر یاد بگیرند و ارتباطاتی در مغز آنان شکل گیرد که مهارتهای زبانی شان را ارتقا دهد.

جهت بررسی اینکه چگونه خواندن برای کودکان پیش از دبستان موجب رشد مهارت های خواندن می شود، دکتر Hutton و همکاران وی 19 کودک سنین 3-5 سال را بررسی نمودند که 37 درصد آنان در خانواده های با درآمد پایین بودند. والدین این کودکان به سه نوع پرسشنامه پاسخ دادند: اول، کتاب خواندن والد کودک که دسترسی به کتاب ها، میزان خواندن و تنوع خواندن را در بر می گرفت. سپس تعامل والد-کودک که حرف زدن و بازی کردن را در بر می گرفت و در آخر اینکه والدین مهارت های ویژه ای چون شمردن و شکل دهی را به فرزند خویش آموخته اند یا نه. سپس فعالیت های مغزی کودک توسط تصویر نگاری مغناطیسی کارکردی مغز( fMRI) هنگام گوش دادن به داستان های متناسب سن خود از طریق هدفون، مورد ارزیابی قرار گرفت. در طول fMRI کوکان بیدار بودند و هیچ گونه محرک دیداری دریافت نمی کردند.  نتایج نشان داد که هر چه فرد بیشتر در معرض کتابخوانی والدین در منزل قرار گرفته بود، فعالیتهایی به ویژه در نواحی مرتبط با پردازش معنایی( استخراج معنی از زبان) نشان داد. این مناطق در زبان شناسی و سپس خواندن نقش اساسی دارند. همچنین مناطق مغزی مرتبط با تصویر سازی ذهنی فعالیتهای زیادی داشت که نشان می دهد تجسم نقش اساسی در درک داستان و آمادگی برای خواندن ایفا می کند و اجازه می دهد که کودک داستان را ببیند. که این امر موجب می شود کودکان از فهم کتابهای با تصویر به سمت فهم کتابهای بدون تصویر پیشرفت کنند، جاییکه آنها باید تجسم نمایند در متن چه اتفاقی خواهد افتاد.

دکتر Hutton می گوید: ما امیدواریم این مطالعه راهنمایی برای پژوهش های بیشتر در مورد نقش خواندن و رشد مغز افراد باشد که به انجام مداخلات و تشخیص زود هنگام کودکان در معرض مشکلات بیانجامد که بدین سبب شانس آنها برای موفقیت در خواندن را افزایش دهد.

منبع: Neuroscience News

 

 

 

  

چگونه مغز راهبردهای خود را تغییر می دهد تا به بهترین راه حل برسد؟

زیاد متمرکز شدن  برای انجام تکلیف، کار صحیحی نیست.

هنگام انجام تکالیفی که نیازمند توجه ما هستند، کاری که می کنیم این است که کاملا غرق انجام آن تکلیف به شیوه متداول می شویم، در حالیکه این کار اشتباه است و باید به راه حل های جدیدتری نیز اندیشید.

یک مطالعه جدید آشکار کرد که چگونه مغز راهبردهای خود را از یک استراتژی عادی به سمت یک استراتژی جدیدتر و شاید بسیار موثرتر تغییر می دهد. این یافته نشان داد فعالیت در قشر مغز پیش پیشانی میانی، ناظر بر تغییر راهبردها از تمرکز بر راه حل رایج به سمت تمرکز بر راهبرد موفقیت آمیز که بهتر از استراتژی قبلی است، می باشد.

دکترSchuck از دانشگاه پرینستون مطرح می نماید که مغز انسان در هر لحظه اطلاعات زیادی را پردازش می کند و مکانیسم هایی را به کار می گیرد که اطلاعات را به شیوه رایج پردازش آن، فیلتر می کند. اما این فیلتر سودمند نیست و شما ممکن است اطلاعات زیادی را از دست بدهید که فراتر از راهبرد متداول مورد استفاده شماست. دکترSchuck و همکار وی مطالعه ای را ترتیب دادند تا دریابند هنگامی که افراد متوجه می شوند راه حل متفاوت و بالقوه سودمندی برای انجام تکالیف وجود دارد، چه اتفاقی می افتد. آنها از آزمودنی های خود خواستند یک بازی را انجام دهند، در حالیکه مغز آنان توسط تصویر سازی مغناطیسی مغز(fMRI) اسکن می شد. به آزمودنی ها آموزش داده شد که یکی از دو دکمه را بر اساس مکان مربع های رنگی در صفحه فشار دهند، در حالیکه بازی دارای یک الگوی پنهان بود که پژوهشگران به آزمودنی ها نگفته بودند. به طوریکه وقتی مربع ها سبز رنگ بودند در یک بخش از صفحه نمایان می شدند و وقتی قرمز رنگ بودند در بخش دیگری ظاهر می شدند. پژوهشگران از بیان این مورد برای آزمودنی ها اجتناب کردند که می توانست عملکرد آنان را بهبود بخشد و به جای متمرکز شدن بر مکان مربع ها به رنگ آنها توجه نمایند. هنگامی که آزمودنی ها متوجه شدند راه حل موثرتری برای بازی وجود دارد، اسکن مغزی آنان سیگنال های خاصی در کرتکس پیش پیشانی میانی آشکار کرد که با رنگ مربع ها مرتبط بود. این سیگنالها هنگام تغییر راهبرد آزمودنی ها آشکار شد و به قدری قابل اعتماد بود که پژوهشگران توانستند برای پیش بینی راهبرد خود به خودی به کار گیرند. این یافته ها جهت فهم بهتر نقش کرتکس پیش پیشانی در شناخت انسان دارای اهمیت بود.

در این مطالعه عمدا به شرکت کنندگان در مورد راهبرد موثرتر اطلاعاتی داده نشد تا پژوهشگران بتوانند نشان دهند که مغز توانایی نظارت بر اطلاعات زمینه ای هنگام تمرکز بر یک تکلیف را دارد. در این مطالعه تغییر رفتار آزمودنی ها نشان دهنده پردازش خود به خودی است. این مطالعه نشان داد که چگونه مغز بین حفظ تمرکز بر یک تکلیف و وارد کردن اطلاعات جدید در مورد محیط توازن برقرار می کند.

Neuroscience News.com

 

 

 

 

  

مصرف همزمان داروهای ضد افسردگی با مُسکن های غیر استروئیدی همچون "ایبوپروفن" یا "ناپروکسن"، خطر خونریزی مغزی را افزایش می دهد.

به گزارش ایسنا، پزشکان کره‌ای در یک بررسی جدید دریافتند از بین بیش از چهار میلیون نفری که برای اولین بار داروی افسردگی برایشان تجویز شده بود، افرادی که همزمان از داروهای ضدالتهابی غیراستروئیدی نیز استفاده کرده‌ بودند ظرف یک ماه آینده، بیشتر با خطر ابتلا به خونریزی مغزی داخل جمجمه‌ای مواجه شدند.

 این نوع از خونریزی مغزی می‌تواند به آسیب‌دیدگی دائمی مغز یا حتی مرگ منجر شود. همچنین طبق اعلام سازمان غذا و داروی آمریکا، برخی از داروهای ضدالتهابی غیراستروئیدی که مسکن‌های غیرنسخه‌ای و پرمصرف هستند نیز می‌توانند خطر سکته مغزی و قلبی را افزایش دهند.

 دکتر «جیل موریسون» از دانشگاه «گلاسگو» در اسکاتلند نیز گفت: انجام بررسی‌های بیشتر در این زمینه برای رسیدن به نتایج قطعی ضرورت دارد و هنوز پرسش‌های بی‌پاسخی دراین‌باره باقی مانده است.

به گزارش هلث دی‌نیوز، کارشناسان با اشاره به اینکه افرادی که از داروهای افسردگی مصرف می‌کنند باید نسبت به مصرف داروهای ضدالتهابی غیراستروئیدی هوشیار باشند، تاکید کردند: هر دو نوع این داروها جزو داروهای پرمصرف هستند و حدود دوسوم مبتلایان به افسردگی از دردهای مزمن رنج می‌برند و به همین دلیل نیاز بیشتری به مصرف داروهای مسکن پیدا می‌کنند.

مقاله این تحقیق در BMJ:

Risk of intracranial haemorrhage in antidepressant users with concurrent use of non-steroidal anti-inflammatory drugs: nationwide propensity score matched study

 منبع:www.neurosafari.com 

 

 

 

ترجمه: امین اسداله پور//

در سال 1900، ریاضیدان نامی دیوید هیلبرت، سخنرانی با عنوان "مسایل ریاضی" انجام داد. از نظر وی 23 مسئله مهم ریاضی وجود داشتند که نسل های بعدی ریاضیدانان بایستی برای حل آن ها تلاش می کردند. هر مسئله بایستی بنیانی از اهمیت و دشواری را می داشت و حل آن به نتایج گسترده ای منتهی می شد.

بر همان روال، لیستی از مسائل علوم اعصاب وجود دارند که می توانند هدف کوشش های پژوهشگران این حیطه باشند. این مسائل بسیار دشوارند اما غیرقابل دسترس نیستند. این امیدواری وجود دارد که هر دانشمند علوم اعصاب یکی از این مسائل را که به نظرش قابل حل یا مهم است انتخاب کند و برای حل آن تلاش کند. در حال حاضر پیشرفت اصلی می تواند فرمول بندی دقیق تر و روشنتر از این مسائل باشد. این فرمول بندی باعث می شود بهتر بتوان این مسائل را به صورت تجربی یا نظری تحلیل کرد.

چرا باید برای فرمول بندی یا حل این مسائل تلاش کنیم؟ پژوهشگران کمی هستند که حوزه مطالعاتی خودشان را آزادانه و براساس ملاک های علمی انتخاب می کنند. بعلاوه، انگیزه های بسیار مختلفی برای انجام پژوهش های علوم اعصاب وجود دارد، مانند درمان بیماری ها، ساختن وسیله های با فناوری بالاتر و یا صرفا لذت بردن از خود پژوهش. به هر حال این لیست، بر هسته و بنیان پژوهش های علوم اعصاب متمرکز است. همین در واقع تفاوت میان پژوهش درباره مغز و پژوهش درباره مثلا کلیه است: هر دو آن ها اندام های بسیار پیچیده ای هستند که کارکرد آن ها به صورت کامل و با جزئیات فهم نشده است. اما تفاوت اصلی در این است که نحوه کارکرد کلیه، به طور کلی روشن است و فقط برخی جزئیات بیشتر است که باید آشکار شود. اما در مقابل برای درک کارکرد کلی مغز، ما هنوز حتی فاقد برخی بینش های اساسی درباره مغز هستیم و در حالی که انبوهی از جزئیات را می دانیم، همین پرسش های مهم مانع از پیشرفت اساسی ما در درک کلیت مغز شده اند. بنابراین برای مشارکت معنادار در پژوهش مغز، بهتر است بر روی مهمترین مسائل کار کنیم. مسائلی که بر شرح رابطه ساختار و کارکرد در مغز متمرکز هستند.

این لیست از سیستم های حرکتی و حسی شروع می شود تا به کارکردهای یکپارچه برسد و شامل هر دو حوزه سوالات کلی و اختصاصی است:

  1. چگونه نیات و قصدها به دستورهایی برای حرکات عضلات، تجزیه و ترجمه می شوند؟ سازوکارهای کنترل حرکات چه هستند؟
  2. چه پارامترهایی از حرکات ارادی، توسط قشر حرکتی تعیین می شوند؟ نقش نخاع در این میان چیست؟
  3. اگر منطقه مکمل حرکتی (SMA) نخستین فعالیت قابل اندازه گیری را قبل از حرکات ارادی و خودانگیخته نشان می دهد، چه چیزی باعث فعالیت در خود  SMA می شود؟
  4. مکانیزم تبدیل حرکات جدید به حرکات آموخته شده چیست؟
  5. چه مکانیزمی باعث اتصال میان پردازش های حسی مرتبط در قسمت های مختلف مغز می شود؟
  6. می دانیم که مغز ورودی های حسی بینایی را به اجزا مختلفی تقسیم می کند و هر کدام آن ها را در منطقه جداگانه ای پردازش می کند. بنابراین چه مکانیزمی باعث ایجاد ادراک کامل و یکپارچه از یک "شی ء" می شود؟
  7. چه مکانیزم های عصبی برای ایجاد زبان لازم هستند؟ (مکانیزم هایی که به نظر می رسد نخستی ها و میمون ها فاقد آن هستند)
  8. محدودیت های ساختاری و رشدی مغز، چگونه باعث محدود شدن آنچه مغز می تواند انجام دهد، می شوند؟ می توان این سوال را به گونه دیگری نیز پرسید: همبسته های ساختاری قابلیت های ذهنی خارق العاده، مانند آنچه در نوابغ ریاضی دیده می شود، چه هستند ؟
  9. چه مکانیزمی باعث ایجاد جریان پیوسته آگاهی می شود؟
  10. داشتن آگاهی/هشیاری/خودآگاهی چه نفع زیستی داشته است؟ آگاهی چگونه تکامل پیدا کرده است؟
  11. صدای درونی چگونه ایجاد می شود؟ آیا انواع مختلفی از تفکر وجود دارند، مانند با و بدون صدای درونی؟ آنها چگونه تولید می شوند؟
  12. آیا تفکر منطقی به نورون هایی وابسته هستند که مسئول تولید کارکردهای منطقی هستند؟ یا به طور کلی تر، چه رابطه ای بین فرآیندهای نورونی و نتایج فرآیندهای نورونی وجود دارد؟
  13. آیا فعالیت کلی مخ به صورت منطقه ای تنظیم می شود (مثلا توسط نورون های واسط بازدارنده) یا به صورت کلی (مثلا توسط حلقه های بازخوردی بین قشر و زیرقشر)؟
  14. نقش عصبی و فیزیولوژیکی خواب چیست؟
  15. نقش عصبی و فیزیولوژیکی رویا چیست؟
  16. چگونه فرآیندهای یادگیری و یادآوری در مغز تعامل می کنند؟ (به نظر می رسد که هیچ جدایی بین فاز آموزش و فاز کارکرد در مغز وجود ندارد در حالی که معمولا این جدایی در شبکه های عصبی مصنوعی ایجاد می شود)
  17. آیا سلسله مراتب کنترلی دربین ساختارهای مغز وجود دارد؟ چگونه می توان تعامل بین پیمانه های پردازشی جداگانه مغز را توضیح داد؟
  18. وقتی که ما ناگهان راه حل مشکلی را پیدا می کنیم یا متوجه مفهوم یک طنز می شویم، چه اتفاقی در مغز می افتد؟ یا سوال ساده تر اینکه وقتی ما توجه خود را بین جنبه های مختلف یک موضوع جابجا می کنیم، چه اتفاقی در مغز می افتد؟
  19. همبسته های عصبی یادگیری "تک کوششی" چیست؟ چگونه یک اتفاق نادر و مختصر می تواند تغییر پایدار در فرآیندهای عصبی ایجاد کند؟
  20. سازوکارهای یادگیری با تقویت کننده در مغز چیست؟
  21. رمز الگوهای شلیک عصبی چه هستند؟ آیا یک کد یکسان وجود دارد؟ (ورودی ها ممکن است به صورت الگوهای فضایی و مکانی نورون های گیرنده، یا آنکه به صورت ساختار زمانی، رمزگردانی شوند؛ به عبارت دیگر مکان-نرخ یا رمزهای عصبی مکانی در مقابل الگوهای رمزی زمانی)
  22. آیا ما می خندیم چون خوشحال هستیم یا اینکه خوشحال هستیم چون می خندیم؟ چه ارتباطی بین ابراز هیجانات و ادراک هیجانات وجود دارد؟

گام های بعدی عبارتند از:

-        نامگذاری هر مسئله

-        شرح دقیق تر هر مسئله

-        بررسی تلاش های قبلی برای حل هر مسئله که شامل پیشرفت های صورت گرفته و مشکلات پیش رو می شود. در واقع بررسی پیشینه پژوهش برای حل هر مسئله.

منبع: http://www.hirn.uni-duesseldorf.de/rk/hilbert.htm

 دائما در رسانه ها فواید ورزش و تمرینات بدنی به گوش شما می رسد و همه ورزش را برای تضمین سلامتی به یکدیگر سفارش می کنند. اما تحقیقات به تازگی نشان داده که ورزش و فعالیت بدنی، علاوه بر بهبود سلامتی جسمانی، می تواند به سلامت مغز نیز کمک شایانی کند. در این مطلب قصد داریم تا شما را با این دسته از فواید آشنا کنیم. 

 ۱- سرعت رشد مغز بهبود می یابد.

 مادامی که ما پیر می شویم، سرعت رشد و تولید سلول های جدید مغز کند شده و پرده های موجود بر روی مغز کوچکتر می گردند. اما ورزش کردن این وضعیت را برعکس می کند. نتایج تحقیق بر روی یک دسته از افراد مسن ۶۰ تا ۷۹ سال نشان می دهد که آن دسته از افرادی که طی شش ماه مشغول انجام حرکات ایروبیک بوده اند، با افزایش چشمگیر حجم بافت های مغز مواجه شده اند. محققان به این نتیجه رسیدند که حرکات ایروبیک به سبب تاثیر گذاری مثبت بر روی قلب و عروق و بهبود کارکرد آنها، منجر به خون رسانی بهتر به مغز در این دسته از افراد شده است و همین امر سبب گشته تا اکسیژن بیشتری به مغز برسد و روند رشد آن را بهبود بخشد.

 ۲- هورمون های سازنده مغز بیشتری تولید می شود.

 همانطور که غذای گیاهان سبب می شود تا آنها بهتر رشد کنند، ورزش و تمرینات ورزشی سبب می شود تا بدن شما میزان بیشتری از BDNF تولید کند که در نتیجه آن سرعت رشد سلول های مغزی افزایش می یابد. این موضوع بیشتر در ناحیه Hippocampus مغز تاثیرگذار خواهد بود. همان واحدی که مسئولیت حافظه را بر عهده دارد. این واحد در مقابل تغییرات سنی آسیب پذیر است.

 ۳- با افسردگی مبارزه می کند.

 افسردگی سرعت مغز را در پردازش اطلاعات کند می کند و این موضوع کار فرد را در تصمیم گیری های سریع، مشکل می سازد و در نتیجه منجر به بروز مشکلات حافظه ای جدی خواهد شد. برای موارد شدید افسردگی، دکتر شما برایتان داروی ضد افسردگی تجویز خواهد کرد و برای افسردگی های عادی ورزش و تمرینات بدنی می تواند راه حل خوبی باشد.

ورزش می تواند منجر به تولید سروتونین و dopamine در بدن شما شود و پس از آن ماده خوشحال کننده اندروفین در خون شما جاری خواهد شد.

 ۴- تاثیرات استرس را کاهش می دهد.

 همانطور که هورمونی همچون BDNF سبب می شود تا مغز شما جوانتر شود، هورمون های دیگری هم موجب پیر شدن آن می گردد. هورمونی با نام کورتیزول موجب می شود تا شما فراموشکار شوید و به کندی قادر به فکر کردن باشید. تمرینات بدنی مناسب، باعث کاهش سطح این هورمون در خون می شود. علاوه بر این، تحقیقات نشان می دهد که کاهش سطح این هورمون موجب تولید سلول های جدید عصبی در مغز می گردد.

 ۵- فعالیت اجرایی مغز بهبود می یابد.

 قابلیت اجرایی مغز به معنی توانایی های شناختی است. توانایی که شما به کمک آن می توانید اعمال پیچیده را انجام دهید و برای آنها برنامه ریزی کنید. به خاطر سپردن شماره تلفن در حین گرفتن شماره را می توان جزو این دسته از توانایی های مغز برشمرد. نتیجه تحقیقات انجام شده بر روی افراد بزرگسال ۵۵ تا ۸۰ سال که بین ۳۰ تا ۴۰ دقیقه در روز در مدت شش ماه تمرینات ورزشی انجام داده اند، نشان داد که این دسته از افراد، تا چهار برابر بیشتر و بهتر از سایر افراد در انجام فعالیت اجرای مغز موفق بوده اند.

 ۶- حساسیت به انسولین افزایش می یابد.

 وقتی که شما غذایی را میل می کنید بدن شما آن را به گلوکز، -که سوخت مورد نیاز بدن است،- تبدیل می کند. به منظور اینکه گلوکز وارد سلول های شما شود نیازمند وجود هورمونی به نام انسولین است. متاسفانه سلول های موجود در بدن بعضی از افراد به انسولین مقاوم می شوند و بدن به صورت مداوم شروع به تولید انسولین به منظور جذب قند می کند و این موضوع سبب افزایش سطح قند خون و همچنین دیابت نوع دوم می شود. حتی اگر شما به دیابت مبتلا نشوید، مقاومت بدن در برابر انسولین سبب می شود تا سلول های مغز، از گلوکز اشباع شوند که این مساله منجر به کاهش شدید راندمان حافظه خواهد شد.

تمرینات ورزشی موجب افزایش حساسیت بدن به انسولین می گردند و یک جلسه تمرین، قند خون شما را برای ۱۶ ساعت تنظیم می کند. هر چه شما بتوانید قند خونتان را بهتر کنترل کنید، در مقابل تغییرات منفی افزایش سن، مقاوم تر خواهید بود.

منبع:www.sgpsalamat.com

 

 

محققان دانشگاه موناش در ملبورن نشان داده‌اند که می‌توان از مغناطیس برای ارتقای مهارت‌های اجتماعی افراد مبتلا به اوتیسم استفاده کرد.

 به گزارش سرویس پژوهشی خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، یک کارآزمایی بالینی نشان داده که تحریک مغناطیسی مغز می‌تواند به افراد مبتلا به اوتیسم در تعامل اجتماعی کمک کند.

 محققان دریافتند که این درمان می‌تواند بخشی از مغز را که در افراد اوتیسمی غیرفعال بوده، ارتقا بخشد.

 محققان از پژوهش قبلی در مورد فعالیت کمتر قشر پیش‌پیشانی دورسومدیال(dmPFC) در افراد مبتلا به اوتیسم استفاده کرده بودند.

 آنها از شیوه تحریک مغناطیسی مکرر ترانس‌کرانیال استفاده کردند که در آن پالسهای مغناطیسی برای ارتقای فعالیت قشر dmPFC به مغز ارسال می‌شوند.

 این بخش از مغز همچنین مسئول درک احساسات و افکار افراد دیگر است.

 محققان این کارآزمایی را بر روی 28 بزرگسال مبتلا به سندرم اسپرگر انجام دادند. سندرم اسپرگر یا اختلال آسپرگر نوعی اختلال زیستی- عصبی است که با تاخیر در انجام مهارت‌های حرکتی بروز می‌یابد.

وجه تمایز این سندرم از مبتلایان به اوتیسم کلاسیک، حفظ مهارت‌های کلامی و هوش طبیعی است. با این وجود این بیماری جزو بیماریهای طیف اوتیسم شمرده می‌شود.

 در این پژوهش، به برخی داوطلبان برای 10 روز 15 دقیقه پالس مغناطیسی وارد کردند. روی سر سایر شرکت‌کنندگان نیز سیم‌پیچهایی قرار داده شده بود اما به آنها پالس وارد نشد.

 داوطلبان پیش و پس از درمان در چند آزمایش برای ارزیابی مهارتهای اجتماعی‌شان شرکت کردند. نتایج این آزمایشات نشان داد که بیماران تحت درمان با پالسهای مغناطیسی بطور چشمگیری توانسته بودند مهارتهای اجتماعی خود را ارتقا بخشند.

 محققان همچنین دریافتند که افرادی که این تحریک مغناطیسی را دریافت کرده بودند، سطح اضطراب آنها کاهش یافته بود. در مقابل، افرادی که شبه دارو دریافت کرده بودند هیچ ارتقایی نشان ندادند.

 علیرغم ارتقا در مهارتهای اجتماعی شرکت‌کنندگان، هیچ کدام از آنها بهبودی در توانایی درک حالت روحی افراد دیگر نشان ندادند.

 به گفته محققان، گام بعدی آنها ارزیابی مدت زمانی است که این بهبود دوام خواهد داشت.

منبع :(ايسنا )