نوروفیدبک

مدیر سایت

مدیر سایت

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم .
شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 16:11 برای نظر دادن اولین باش!

تست تست    سومین جلسه سخنرانی ماهانه مرکز روانشناسی و نوروفیدبک سایبر، روز چهارشنبه 26 آذرماه 1393 برگزار خواهد شد. سخنرانی های ماهانه سایبر، آخرین چهارشنبه هر ماه راس ساعت 12:10 آغاز خواهد شد و در ساعت 13 پایان خواهد یافت. مدت زمان هر سخنرانی 20 تا 30 دقیقه بوده و 20 تا 30 دقیقه نیز به پرسش و پاسخ و بحث اختصاص خواهد یافت. برنامه ریزی های صورت گرفته بر آن است که موضوعات این سخنرانی ها به آخرین یافته ها و پیشرفت ها در حوزه های علوم اعصاب، روانشناسی و روانپزشکی و فلسفه ذهن مرتبط باشند و انگیزه و جرقه ای باشند برای پژوهشگران این حوزه ها. بعلاوه پس از پایان هر سخنرانی نیز مدت زمان کافی برای بحث در نظر گرفته شده است تا پویایی بیشتری را در این جلسات شاهد باشیم.

سومین سخنران این مجموعه، آقای دکتر عیسی حکمتی خواهند بود که با عنوان "درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد(ACT): فلسفه، نظریه و آسیب شناسی روانی" سخنرانی خواهند کرد. لطفا توجه فرمایید که شرکت در این جلسات رایگان است اما حضور در جلسات فقط برای اساتید، فارغ التحصیلان و دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا آزاد می باشد.

 محل برگزاری سخنرانی ها: خیابان ارتش جنوبی، ابتدای پاستور جدید، ساختمان صدرا، طبقه ششم. دفتر مرکزی مرکز روانشناسی و نوروفیدبک سایبر.

شماره تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر: 04135413019

 

شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 19:52 1 نظر

 دومین سخنرانی ماهانه سایبر در روز چهارشنبه 28 آبان ماه 1393 در مرکز روانشناسی و نوروفیدبک سایبر برگزار شد و مورد استقبال دانشجویان تحصیلات تکمیلی قرار گرفت. سخنران این نشست جناب آقای دکتر امین اسداله پور بودند که با موضوع "یافته های علوم اعصاب در اختلال اضطراب فراگیر"سخنرانی کردند. در این پست فایل پاورپوینت این سخنرانی طبق قولی که در مرکز سایبر به شرکت کنندگان داده شد، منتشر می شود. جهت دانلود، در قسمت پایین این پست، روی لینک بارگیری پیوست ها کلیک نمایید. لطفا هرگونه نظر یا پیشنهاد خود را از طریق همین پست برای ما ارسال فرمایید. 

 

شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 20:48 برای نظر دادن اولین باش!

  دومین جلسه سخنرانی ماهانه مرکز روانشناسی و نوروفیدبک سایبر، روز چهارشنبه 28 آبان ماه 1393 برگزار خواهد شد. سخنرانی های ماهانه سایبر، آخرین چهارشنبه هر ماه راس ساعت 12:10 آغاز خواهد شد و در ساعت 13 پایان خواهد یافت. مدت زمان هر سخنرانی 20 تا 30 دقیقه بوده و 20 تا 30 دقیقه نیز به پرسش و پاسخ و بحث اختصاص خواهد یافت. برنامه ریزی های صورت گرفته بر آن است که موضوعات این سخنرانی ها به آخرین یافته ها و پیشرفت ها در حوزه های علوم اعصاب، روانشناسی و روانپزشکی و فلسفه ذهن مرتبط باشند و انگیزه و جرقه ای باشند برای پژوهشگران این حوزه ها. بعلاوه پس از پایان هر سخنرانی نیز مدت زمان کافی برای بحث در نظر گرفته شده است تا پویایی بیشتری را در این جلسات شاهد باشیم.

دومین سخنران این مجموعه، آقای دکتر امین اسداله پور خواهند بود که با عنوان "یافته های علوم اعصاب در GAD" سخنرانی خواهند کرد. لطفا توجه فرمایید که شرکت در این جلسات رایگان است اما حضور در جلسات فقط برای اساتید، فارغ التحصیلان و دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا آزاد می باشد.

 محل برگزاری سخنرانی ها: خیابان ارتش جنوبی، ابتدای پاستور جدید، ساختمان صدرا، طبقه ششم. دفتر مرکزی مرکز روانشناسی و نوروفیدبک سایبر.

شماره تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر: 04135413019

 

یکشنبه, 03 فروردين 773 ساعت 03:13 برای نظر دادن اولین باش!

ترجمه عیسی حکمتی//

مقدمه: بنیاد اج (Edge.org) هر سال یک سوال مهم را مطرح و پاسخ های دانشمندان برجسته به آن سوال را منتشر می کند. سوال سال 2014 این بنیاد درباره ایده هایی است که دانشمندان فکر می کنند باید در این سال کنار گذاشته شوند و ایده های جدیدی جانشین آن ها شود. بیش از 170 دانشمند و پژوهشگر برجسته به این سوال پاسخ گفته اند. برخی از این پاسخ ها در حیطه مغز، روانشناسی و علوم اعصاب است و مرور آن ها بسیار جذاب و البته الهام بخش. در زیر پاسخ پروفسور جفری استاد علوم اعصاب رفتاری به سوال اج را بخوانید.

ایده هایی که باید در سال 2014 کنار بگذاریم: نبود ذهن در حیوانات

کیت جفری

 ما انسانها دوران سختی را برای به دست آوردن جایگاه نه چندان چشمگیر خود در طرح بزرگ هستی طی کرده¬ایم. نخست کپرنیک این فکر را که ما مرکز عالم هستیم زیر سوال برد و اندکی بعد از آن هرشل اظهار کرد که حتی خورشید نیز در مرکز عالم قرار ندارد؛ سپس داروین ظهور کرده و نشان داد که ما مطابق با میراث زیستی مان نوعی دیگر از حیوانها هستیم. اما ما برای حفظ یک باور دیگر درباره خاص بودن خودمان به زندگی عزیز سفت چسبیده ایم؛ یعنی ما و فقط ما ذهن هشیار داریم. اما اکنون زمان رها کردن این فکر است، یا به سخنی دیگر زمان ذبح و دفن این جلوه اشرف مخلوقات بودن است.

دکارت بر این گمان بود که حیوانات ماشینهایی فاقد ذهن هستند و کالبد شکافی حیوانات بدون بیهوشی در بین پژوهشگران پزشکی مسئله رایجی بود. طی قرن 20 روانشناسان معتقد بودند که حیوانات – در حالیکه از بعد نوروآناتومیکی بسیار شبیه انسان هستند - فعالیتهایشان را بدون فکر کردن انجام می دهند، دیدگاهی که در رفتارگرایی به نقطه اوج (یا شاید ذلت، کلمه ای که من ترجیحاً از آن استفاده می کنم) خود رسید، روشی که حالات ذهنی درونی مثل اندیشه و هدف را به عنوان مسائلی که قابلیت بررسی و مطالعه نداشتند، یا – در شکل رادیکال تر- حتی وجود نداشتند، معرفی می کرد. این واقعیت غیرقابل انکار که انسانها حالات ذهنی درونی و اهداف دارند به وضعیت روانشناختی ما نسبت داده شده است: ما به زبان مجهز هستیم و بنابراین ما موجودات متفاوتی هستیم. حیوانات در اصل همان ماشینهای خودکاری هستند که دکارت گفته بود.
بسیاری از آزمایشهای علمی ما حاکی از اعتبار این دیدگاه بوده اند. موشهای جعبه اسکینز حقیقتا به صورت فاقد ذهن عمل کردند – آنها بارها و بارها اهرم را فشار دادند، به نظر می رسید که در یادگیری ضعیف و کند هستند، به کندی یک وابستگی جدید را فرا می گرفتند، و به نظر می رسد که آنها درباره آنچه انجام می دادند فکر نمی کردند. علاوه بر این، در تعهد بیشتر نسبت به فاقد ذهن بودنشان، نواحی بزرگی از مغزشان می تواند دچار ضایعه و آسیب شود، بدون اینکه بر عملکردشان تاثیر گذارد. موشها در طی کردن ماز نیز به طور مشابهی فاقد فهم هستند – زمان زیادی (هفته ها و گاها ماهها) طول می کشد تا یاد بگیرند و زمان زیادی طول می کشد تا تغییرات را درک کنند. روشن است که موشها و دیگر حیوانات خنگ و نفهم هستند – و البته بیشتر از آن، آنها فاقد ذهن هستند.

هرچند که من به موشها علاقمندم، ولی در صدد دفاع از هوش آنها نیستم. اما این فرضیه که آنها فاقد حالات ذهنی درونی هستند نیازمند بررسی و مطالعه است. رفتارگرایی برخاسته از برهان ایجاز (صرفه جویی) -اصل اوکام- است؛ وقتی که رفتار حیوانها می تواند به شیوه ساده تری تبیین شود، چرا باید حالات ذهنی را در حیوانات به عنوان اصل در نظر بگیریم؟ موفقیت رفتارگرایی تا حدودی برخاسته از این واقعیت است که انواع رفتارهایی که در گذشته مورد مطالعه قرار گرفته اند می توانند بواسطه پردازش عمل بدون فکر و خودکار تبیین شوند. فشار دادن اهرم در جعبه اسکینر نسبت به فشار دادن کلیدهای مربوط به کد شناسایی نیاز به تامل عمیق تری ندارد. اما در میانه های قرن بیستم، تحولی رخ داد که شروع به واژگونی دیدگاهی کرد که معتقد بود همه رفتارها بدون نیاز به ذهن انجام می گیرند. این تحول ثبت تک نورونی بود، یعنی توانایی پیگیری فعالیت انفرادی سلولهای مغز- چرخ و دنده های کوچکی که کار مغز واقعی را انجام می دهند. با بهره گیری از این تکنیک، متخصصین الکتروفیوزیولوژی رفتاری توانسته اند عمل فرآیند ذهنی درونی را در حیوانات ببینند.

اکتشاف خیلی جالب اینکه همسو با این مسئله سلولهای مکانی بوده اند، نورونهایی در هیپوکامپ که کوچک بوده اما ساختار خیلی مهمی است که در لوبهای گیجگاهی قرار گرفته است. سلولهای مکان عناصر مهمی بازنمایی های درونی محیط هستند- که اغلب نقشه شناختی نامیده شده است- که زمانی شکل می گیرد که یک حیوان مکان جدیدی را جستجو می کند و شامل واکنشهایی است وقتی که حیوانات مجددا وارد آن مکان می شوند. ثبت تک نورونی به ما نشان می دهد که این نقشه به صورت خودبه خودی، و در غیاب پاداش و مستقل از رفتار حیوان شکل می گیرد. هنگامی که یک حیوان در حال انتخاب بین دو مسیر جایگزین برای دستیابی به یک هدف است، سلولهای مکان احتمالات جایگزین را بازنمایی کرده و به صورت خودبخودی فعال می شوند، مگر اینکه حیوان تاکنون بدانجا نرفته باشد- گویا که حیوان درباره گزینه های موجود فکر می کند. قطعا سلولهای مکان یک بازنمایی درونی هستند: علاوه بر آن «ما انسانها نیز این کار را انجام می دهیم، و وقتی افراد درباره مکانها می اندیشند، سلولهای مکان واکنش نشان می دهند.

سلولهای مکان شاید به خوبی همان بازنمایی های درونی باشند که رفتارگرایان از آن اجتناب می کردند، اما آیا این بدان معناست که موشها و دیگر حیوانان دارای ذهن هستند؟ نه لزوما.... سلولهای مکان همچنان می توانند بخشی از سیستم بازنمایی خودکار و ناهشیار باقی بمانند. توانایی ما در به خاطر آوردن تصاویر یادآوری شده یا تصور شده «در چشم ذهنمان» برای به کارگیری یادآوری و تفکر شاید هنوز مسئله خاص و ویژه ای باشد. این مسئله به هر حال غیر ممکن به نظر می رسد، چنین نیست؟ اگر ما درباره ذهن خود چیزی نمی دانستیم، فقدان ذهن فقط می تواند یک حدس ناشی از برهان ایجاز باشد. اما ما می دانیم... و ما می دانیم که ما انسانها در بیشتر جنبه ها به صورت فوق العاده ای شبیه حیوانات هستیم، بویژه در سلوهای مکانی. برای تصور کردن اینکه توانایی بازنمایی ذهنی دنیای بیرون، در گذار (اگر مفهوم گذار موجه باشد) تکاملی بین حیوانات و انسان به وجود آمده و به صورت کامل شکل گرفته است، در بهترین حالت غیرمحتمل و در بدترین حالت کاملا متکبرانه است. وقتی نگاهی به مغز حیوانات می اندازیم، همان چیزهایی را در آن می بینیم که در مغز خودمان وجود دارد. البته طبیعی است که چنین باشد، زیرا ما نیز حیوان هستیم. اکنون زمان آن است که دوباره بپذیریم که ما موجودات خاصی نیستیم. اگر ما ذهن داریم، موجودات دیگری که مغزی شبیه ما دارند نیز احتمالا واجد چنین چیزی باشند. موشکافی مکانیزمهای این ذهن چالش بزرگی برای دهه های آتی خواهد بود.


Animal Mindlessness

Kate Jeffery

Professor of Behavioural Neuroscience, Head, Dept. of Cognitive, Perceptual and Brain Sciences, University College, London

شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 03:00 برای نظر دادن اولین باش!

  

یافته های یک مطالعه ی پیشرو در کانادا نشان می دهد تمرین دادن امواج مغزی شناخته شده ی آلفا در انسان سبب ارتقاء مدار مغزی مسئول کنترل شناختی می گردد. این تکنیک تمرین امواج مغزی که نوروفیدبک نام دارد به عنوان درمانی امیدبخش برای بازگرداندن عملکرد مغز در افراد مبتلا به بیماری های روانی در نظر گرفته می شود. یک تیم پژوهشی از دانشگاه وسترن (Western University) و مؤسسه ی تحقیقات پزشکی لاوسون (Lawson Health Research Institute) با استفاده از روش های گوناگون تصویربرداری مغزی نشان دادند درست پس از یک جلسه 30 دقیقه ای تمرین غیرتهاجمی نوروفیدبک، تغییراتی عملکردی در یکی از مدارهای کلیدی مغز اتفاق می افتد. در پژوهش های قبلی دیده شده است که نقص عملکردی این مدار با گروهی از اختلالات روانی از جمله نقص توجه و بیش فعالی (ADHD) ، اسکیزوفرنیا، افسردگی و اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) همراه بوده است.

در طول جلسه ی نوروفیدبک، کاربران یاد می گیرند که فعالیت مغزی خود را به کمک یک میانجی کامپیوتری کنترل کنند. در ساده ترین حالت امواج مغزی از طریق حسگرهایی که بر روی جمجمه قرار می گیرند ثبت می شوند (الکتروانسفالوگرام) . بدین ترتیب سیستم قادر خواهد بود فعالیت لحظه به لحظه ی مغز فرد را پردازش و از طریق یک بازی کامپیوتری بازنمایی کند. از آن جهت این وضعیت، پسخوراند عصبی (نوروفیدبک) نامیده می شود که وضعیت فعالیت مغز به طور مداوم به کاربر از طریق بازی کامپیوتری بازخورد داده می شود تا فرد را نسبت به میزان کنترل خود بر امواج و فعالیت مغزی اش آگاه نماید. این بازخورد لحظه به لحظه به فرد کمک می کند که در شرایط نرمال فیزیولوژیک وضعیت های ویژه ای را در مغز خود بازتولید نماید و از این جهت محققین امیدوارند با این روش نوآورانه تغییراتی را در مغز افراد بدون عوارض مضر ایجاد نمایند. وقوع این تغییرات مغزی به دلیل ویژگی شکل پذیری (پلاستیسیته) سلول های عصبی امکان پذیر است، این خصوصیت مغز را قادر می سازد پس از تمرین مداوم به دلیل سازگار شدن با فعالیت خود سازماندهی تازه ای پیدا کند.

دکتر توماس راس (Tomas Ros, PhD) نویسنده ی اصلی مقاله از دانشگاه ژنو می گوید : تأثیرات جلسه ی نوروفیدبک تا 30 دقیقه بعد توسط fMRI قابل مشاهده بود. افزایش متابولیسم درون یک مدار شناختی کلیدی در مغز به صورت تغییراتی در امواج مغزی دیده می شد. این تغییرات در یک تکلیف مرتبط با توجه در سطح رفتاری، به صورت کاهش حواسپرتی خود را نشان دادند. به طور کلی نتایج این پژوهش بیانگر آن است که مغز افراد بزرگسال به واسطه ی شکل پذیری عصبی می تواند فعالیت های گذشته ی خود را ملاکی برای پردازش های آینده قرار دهد و در جلسات نوروفیدبک به طور دقیق و مشخص تعیین می شود کدام بخش از مغز می بایست فعالیت خود را در جهت بهینه تغییر دهد.

دکتر روث لانیوس (Dr. Ruth Lanius) استاد گروه روانپزشکی دانشگاه وسترن می افزاید: با توجه به آنکه در گروه کنترل این پژوهش که تمریناتی با بازخورد اشتباه دریافت می نمودند، هیچ گونه تغییر قابل توجهی مشاهده نشده است یافته های ما به طور واضح از تأثیر مستقیم روش نوروفیدبک بر شکل پذیری مدار مرکزی کنترل شناختی در مغز حمایت می کنند. این مطالعه شواهد و مدارک مغزی بهتری درباره کاربردها و تاثیر نوروفیدبک بر مغز ارائه می دهد.

 

 

 

شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 03:02 برای نظر دادن اولین باش!

 جيمز سوروويکي/ترجمه فرزانه سالمي نويسنده کتاب «خرد جمعي» و ستون‌نويس مجله نيويورکر // 

سال‌ها پيش، جورج آکرلوف –يکي از برندگان جايزه نوبل اقتصاد- متوجه شد که با يک چالش عجيب در زندگي‌اش مواجه شده و آن هم فرستادن يک بسته لباس از هند به آمريکا بود! آکرلوف در آن زمان در هند زندگي مي‌کرد و لباس‌ها هم متعلق به دوست و همکارش جوزف استيگليتز- يک اقتصاددان سرشناس ديگر- بود. استيگليتز در جريان سفرش به هند، لباس‌ها را جا گذاشته بود و آکرلوف بايد پست‌شان مي‌کرد؛ اما يک مشکل بزرگ وجود داشت. ترکيب بوروکراسي هند و آنچه که آکرلوف «بي عرضگي» خودش مي‌ناميد، باعث شده بود ماجراي پست لباس‌ها به مساله بزرگي تبديل شود.

او گمان مي‌کرد که انجام اين کار، يک روز کامل وقت او را خواهد گرفت؛ پس هر روز انجام دادنش را عقب مي‌انداخت و هر هفته وضع به همين منوال بود. ماجرا بيش از نه ماه طول کشيد و ديگر چيزي به پايان اقامت آکرلوف در هند باقي نمانده بود که او راه ديگري براي باز کردنِ اين مشکل از سر خودش پيدا کرد. دوست ديگري مي‌خواست بسته‌اي به آمريکا بفرستد و آکرلوف هم توانست لباس‌هاي استيگليتز را همراه همان بسته پست کند. با توجه به بي‌نظمي‌هاي پست، بعيد نبود که آکرلوف خودش زودتر از لباس‌هاي استيگليتز به آمريکا رسيده باشد.

خواندن اين ماجرا کمي خيال ما را راحت مي‌کند. تازه مي‌فهميم که حتي اقتصاددادن‌هاي نوبليست هم کارهاي شان را عقب مي‌اندازند! زندگي اکثر ما پر است از کارهاي انجام نشده؛ کوچک و بزرگ. اين موضوع واقعا وجدان‌مان را آزار مي‌دهد و کمي هم براي‌مان ناشناخته است. حتي آکرلوف هم چنين تجربه‌اي از تعلل در انجام کارها را مرموز و مبهم مي‌داند. او در مقاله‌اي که در سال 1991 ميلادي با عنوان «تعلل و اطاعت» نوشت، تاکيد کرد که واقعا مي‌خواسته لباس‌ها را براي استيگليتز پست کند: «به مدت هشت ماه، هر روز صبح از خواب بيدار مي‌شدم و به خودم مي‌گفتم فردا صبح بسته استيگليتز را پست خواهم کرد». او هميشه «مي‌خواسته» بسته را بفرستد اما لحظه انجام کار هيچ وقت فرا نرسيده. آکرلوف که به يکي از چهره‌هاي اصلي در اقتصاد رفتارگرا هم تبديل شد، به اين نتيجه رسيد که تعلل در انجام کارها چيزي فراتر از يک «عادت بد» است. طبق استدلال او، تعلل نشان دهنده محدوديت‌هاي تفکر عقلاني بود و مي‌توانست درس‌هاي زيادي درباره اقدامات و عادت‌هاي روزمره به ما بدهد. از زماني که آکرلوف اين مقاله را منتشر کرد، بررسي پديده تعلل به حوزه‌هاي دانشگاهي کشيده شده و فيلسوفان، روانشناسان و اقتصاددانان به اظهار نظر درباره آن پرداخته‌اند.

شايد دانشگاهيان بيشتر از بقيه با معضل تعلل مواجه باشند. آنها در مدت زماني طولاني و در يک جهت خاص حرکت مي‌کنند و به همين جهت به شدت در معرض خطر تعلل قرار مي‌گيرند. تحقيقات نشان داده که اکثر دانشجويان در انجام تکاليف شان تعلل مي‌کنند (اين مقاله هم البته از اين معضل مستثني نيست!). بعضي‌ها فکر مي‌کنند اين بحث فقط به «جوجه روشنفکر»هايي برمي‌گردد که مي‌خواهند براي تنبلي‌شان توجيه بياورند. اما محققان زيادي درباره پديده تعلل تحقيق کرده‌اند و مقالات مهمي هم در اين مورد در کتاب «دزدي به نام زمان» توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شده است. اين مقالات نشان مي‌دهند که پديده تعلل را هم در بُعدي صرفا نظري و هم در بعدي کاملا عملي مي‌توان بررسي کرد.

 درواقع تمايل به عقب انداختن کارها، مقولات فلسفي و روانشناسانه زيادي را دربرمي‌گيرد. شايد خود شما هم آخرين دفعه‌اي که کارتان را عقب انداختيد و به جايش سريال «آشنايي با مادر» را تماشا کرديد، کل ماجرا را به حساب تنبلي گذاشتيد. اما اگر از زاويه ديگري به ماجرا نگاه کنيد، راهي به سوي شناخت هويت تغييرپذير انسان و نيز رابطه انسان با زمان پيدا خواهيد کرد. مقاله‌اي نيز که «جورج اينسلي»- يکي از افراد صاحبنظر در مورد پديده تعلل- نوشته است، به اين نکته اشاره دارد که «فس فس کردن» در انجام کارها نوعي غريزه انساني است.

اين حرف اينسلي به احتمال قوي درست است. اما مطرح شدن پديده تعلل به عنوان يک مشکل بزرگ درواقع در دوران مدرن صورت گرفته است. کلمه انگليسي procrastination ريشه در زبان لاتين داشته و در قرن شانزدهم ميلادي وارد زبان انگليسي شده است. اما در قرن هيجدهم ميلادي بود که ساموئل جانسن به صورت مشخص به آن اشاره کرد و تعلل را نقطه ضعفي خواند که به درجات مختلف، هر ذهني را درگير خود مي‌کند. ظاهرا هر چه زمان مي‌گذرد، تعلل به مساله بغرنج‌تري تبديل مي‌شود. به گفته «پيرز استيل» استاد دانشگاه کالگري، درصد افرادي که از تعلل در انجام کارهاي شان گله دارند در فاصله سال‌هاي 1978 تا 2002 ميلادي چهار برابر شده است! به اين ترتيب، بيراه نيست اگر تعلل را مشکل دوران مدرن بخوانيم.

اما «کار ِ امروز به فردا افکندن» هزينه‌هاي سرسام‌آوري دارد. آمريکايي‌ها هر سال صدها ميليون دلار پول را بي‌دليل صرف مي‌کنند چون کارِ پرداخت ماليات‌هايشان را دائم عقب مي‌اندازند و مجبورند بعدها جريمه‌اش را هم بپردازند. بعضي از بيماران هم به دليل تعلل در استفاده از داروهايشان خطرات زيادي را به جان مي‌خرند. تعلل در تصميم‌گيري و عمل، هزينه‌هاي زيادي نيز براي دولت‌ها و صاحبان کار و تجارت به همراه دارد. مثلا بحران واحد پول يورو را در نظر بگيريد که در سال جاري ميلادي کشورهاي زيادي را تحت تاثير قرار داد. دولت آلمان براي مداخله در اين بحران دست دست مي‌کرد و سرانجام موقعي تصميم خود را گرفت که بحران تا حد زيادي تشديد شده بود. صنعت خودروسازي آمريکا نيز دچار همين مشکل بود. مديران بلندپايه دائما تصميم گيري‌هاي مهم را عقب مي‌انداختند و نتيجه‌اش هم افول برخي کمپاني‌هاي خودروسازي در آمريکا بود.

اما فيلسوفان به دليل ديگري کار امروز را به فردا مي‌افکنند. تعلل درواقع حرکت در خلاف جهت تشخيص عقلاني است. «پيرز استيل» تعلل را «اجتناب مشتاقانه»‌اي مي‌خواند که نفس بدتر شدنِ اوضاع را هم در خود دارد. وقتي مي‌گوييد «زندگي کن و شاد باش، فردا شايد زنده نباشي» دچار تعلل نيستيد. اگر هم آگاهانه کاري را عقب بيندازيد و استفاده مفيدتري از وقت تان بکنيد باز هم دچار تعلل نيستيد. تعلل يعني انجام ندادن ِکاري که مي‌دانيد بايد انجامش مي‌داديد. اين مساله نوعي درگيري رواني در ذهن ايجاد مي‌کند و واقعا آزاردهنده است. اصلا نکته تناقض‌آميزي که در تعلل وجود دارد اين است که شما انجام کاري «غيرمطلوب» را عقب انداخته‌ايد اما اصلا احساس «مطلوبي» نداريد.

بسياري از صاحبنظراني که مقالات شان در کتاب «دزدي به نام زمان» چاپ شده، بر اين باورند که تمايل ما به انجام کاري غيرعقلاني-مثل تعلل- از رابطه خود ما با زمان نشات مي‌گيرد. تحقيقي که در اين خصوص توسط اقتصادداني به نام «جورج لوونستاين» انجام شده بيشتر به روشن شدن اين موضوع کمک مي‌کند. او در اين تحقيق از شرکت کنندگان خواست يک فيلم براي تماشا در همان شب و يک فيلم براي تماشا در شب بعدي انتخاب کنند. اکثريت شرکت کنندگان براي شب اول فيلم‌هاي کمدي و پرفروش را انتخاب کردند و براي شب بعدي، فيلم‌هاي جدي و مهم را. مشکل اينجاست که همه ما وقتي مي‌خواهيم فيلم جدي نگاه کنيم ناگهان به سمت فيلم‌هاي سطحي‌تر و ساده‌تر کشيده مي‌شويم. نفس مسووليت پذير و آگاه ما مي‌داند که بايد «هتل رواندا» و «مُهره هفتم» را تماشا کند اما اين فيلم‌ها را در صف انتظار روزهاي بعد مي‌گذارد و فيلم کمدي تماشا مي‌کند.

چنين آزمايشي نشان دهنده نگاه سطحي و کوته‌بين ما نيست؛ بلکه واقعيتي بزرگ را به نمايش مي‌گذارد: انتخاب‌ها و اولويت‌هاي ما با زمان مطابقت ندارند. همه ما «مي‌خواهيم» فيلم‌هاي اينگمار برگمان را نگاه کنيم، «مي‌خواهيم» کارهايمان را سر وقت انجام دهيم. اما خود را با زمان هماهنگ نکرده‌ايم. چرا اين اتفاق مي‌افتد؟ خيلي‌ها معتقدند بي‌توجهي و بي‌اعتنايي ماست که چنين وضعيتي را به وجود مي‌آورد. سقراط مي‌گفت کارِ امروز را به فردا افکندن اصلا امکان پذير نيست؛ چون ما چيزي را که برايمان بد باشد نمي‌خواهيم. اگر کاري را که به نفع مان است انجام نمي‌دهيم لابد دليلش اين است که خوب و بد را از هم تشخيص نمي‌دهيم. «جان راي» اقتصاددان اسکاتلندي هم در قرن نوزدهم ديدگاه مشابهي را مطرح کرده بود. او مي‌گفت انسان‌ها به آينده با نگاهي ترديدآميز و کسل کننده مي‌نگرند؛ و به همين خاطر هرچه را که در دسترس امروزشان باشد به آينده ترجيح مي‌دهند. به اين ترتيب، اگر امروز در آماده شدن براي جلسه مهم کاري تعلل کرديم، يعني اين احتمال را که «فردا» هم دچار اين معضل شويم ناديده گرفته‌ايم.

اين بي‌توجهي در نظريه جامعه شناسانه «يان الستر» با عنوان «سفسطه برنامه‌ريزي» هم مطرح شده است. الستر مي‌گويد «انسان‌ها معمولا در تخمين زدن زماني که براي انجام هر کاري نياز دارند اشتباه مي‌کنند و هيچ وقت به مشکلات و اتفاقات پيش بيني نشده توجهي نشان نمي‌دهند». مثلا خود من در فاصله‌اي که اين مقاله را مي‌نوشتم مجبور شدم ماشينم را براي فروش بگذارم، به صورت غيرمنتظره به سفر بروم و يکي از افراد خانواده‌ام هم مريض شد. هيچ کدام از اين اتفاقات را تا پيش از نوشتن اين مقاله پيش بيني نمي‌کردم. اما واقعيت اين است که اينها مسائل غيرمنتظره‌اي در زندگي روزمره ما نيستند. اگر مي‌خواستم تظاهر کنم که موقع نوشتن اين مقاله هيچ دردسري نخواهم داشت دچار «سفسطه برنامه ريزي» مي‌شدم.

با اين وجود، بي‌توجهي فقط بخشي از ماجراست. ما معمولا کاري مهم را عقب مي‌اندازيم تا يک کار غيرضروري را انجام بدهيم و انگار حس مي‌کنيم که از پس انجام کار ضروري برنمي آييم! يکي از مثال‌هاي جالب در اين مورد به کارهاي ژنرال جورج مک کلان مربوط مي‌شود. او در سال‌هاي آغازين جنگ‌هاي داخلي آمريکا فرماندهي ارتش پوتوماک را به عهده داشت و البته به شدت اهل تعلل بود. اوايل همه فکر مي‌کردند او هوش نظامي بالايي دارد. اما ژنرال مک کلان در طول جنگ، دو فرصت واضح براي شکست دادن نيروهاي دشمن را از دست داد؛ چون هميشه در تصميم‌گيري و اعلام فرمان تعلل مي‌کرد. پيش‌تر، وقتي مک کلان فرمان ابراهام لينکلن براي به عهده گرفتن فرماندهي نيروهاي ارتش متحد را مي‌پذيرفت، به رئيس‌جمهور گفت «از عهده‌اش بر مي‌آيم». اما به تدريج معلوم شد مک کلان واقعا چنين احساسي ندارد. او دائم از لينکلن مي‌خواست تسليحات بيشتري در اختيارش قرار بگيرد و خلاصه اينکه هميشه حس مي‌کرد نيروي «کافي» و سلاح و تجهيزات «کافي» براي پيروزي در جنگ را در اختيار ندارد. به اين ترتيب، شايد بتوان گفت که کمبود اعتماد به نفس و نيز داشتن تصورات غيرواقعي از موفقيت به شدت باعث بروز تعلل در انجام کارها مي‌شود.

تحقيقاتي که در اين راستا انجام شده نشان مي‌دهد کساني که کار امروز را عقب مي‌اندازند درواقع خودشان را فلج مي‌کنند. آنها به جاي پذيرفتنِ ريسک انجام کار ترجيح مي‌دهند شرايطي را ايجاد کنند که موفقيت در آن امکان پذير نباشد! چنين وضعيتي يک دور کاملا باطل ايجاد مي‌کند. بعضي‌ها هم مثل مک کلان شيفته برنامه ريزي افراطي هستند و فکر مي‌کنند بزرگ‌ترين چالش پيش روي‌شان برنامه‌ريزي است؛ نه اجرا. اين ديدگاه کمال‌گرا تعلل در انجام کارها را به شدت تشديد مي‌کند.

با توجه به اين تفسيرها، مي‌توان گفت تعلل نتيجه مجموعه‌اي از ضعف‌ها، جاه طلبي‌ها و درگيري‌هاي دروني است. اما برخي از فيلسوفاني که نظريات‌شان در «دزدي به نام زمان» آمده است ديدگاه‌هاي راديکال‌تري را نيز در اين خصوص مطرح کرده‌اند. درواقع وجود شکاف بين «آنچه مي‌خواهيم انجام دهيم» و «آنچه که در نهايت انجام مي‌دهيم» احتياج به توضيح بيشتري دارد: آن کسي که برنامه ريزي مي‌کند و آن کسي که نمي‌تواند برنامه‌اش را اجرا کند عملا دو جنبه مختلف از وجود انسان را به نمايش مي‌گذارند. نظريه پردازي به نام «تامس شلينگ» معتقد است که اينها دو جنبه مختلف از «خودِ شقه شده» انساني هستند. به اعتقاد شلينگ، ما نگاهي واحد به خودمان نداريم. منِ واحد از موجودات مختلفي تشکيل شده که با يکديگر رقابت مي‌کنند، با هم درگيرند و هر کدام مي‌خواهند کنترل بقيه را هم به دست بگيرند.

«يان مک اوان» هم در رمان اخيرش با عنوان «خورشيدي» به همين مساله مي‌پردازد: «وقتي تصميم مهمي بايد گرفته شود، ذهن را مي‌توان به شکل يک پارلمان و اتاق بحث تصور کرد. گروه‌هاي مختلفي در چارچوب آن با هم دست و پنجه نرم مي‌کنند و منافع کوتاه مدت و بلندمدت هر يک در تقابل با ديگران هستند. با برخي احساسات مبارزه مي‌شود و بعضي پيشنهادها در سايه مسائل ديگر قرار مي‌گيرند. اين جلسات بحث مي‌توانند پيچيده و توفاني باشند.» «اتو فون بيسمارک» نيز مي‌گفت: «فاوست از وجود دو روح در سينه‌اش شکايت داشت؛ اما من لشکري از آنها را در خود جا داده‌ام و همه شان هم سر جنگ با يکديگر دارند؛ انگار که در يک جمهوري قرار گرفته باشي». اگر از اين ديدگاه به قضيه نگاه کنيم، تعلل نشان دهنده وجود تعارض‌هاي زياد ميان «موجودات» مختلفي است که در وجود ما زندگي مي‌کنند.

اگر هويت را مجموعه اين «خود»هاي رقيب در وجودمان بدانيم، آن گاه هر يک از اين خودها نماينده چه چيزي خواهند بود؟ آسان‌ترين پاسخ به اين سوال، از راه جدا کردن منافع کوتاه مدت و درازمدت ارائه مي‌شود. يکي از خودهاي ما مي‌خواهد خوش بگذراند و کارهاي جدي‌اش را عقب بيندازد (يعني به منافع کوتاه مدت فکر کند) اما خودِ ديگر ما به آينده و منافع دراز مدت نظر دارد. اگر اين طور باشد، منافع کوتاه مدت ما معمولا پيروز ميدان خواهند بود و هيچ وقت موفق به انجام کاري بزرگ و جدي نخواهيم شد. فيلسوفي به نام «دان راس» راه حلي براي اين مشکل ارائه داده است. از نظر او، بخش‌هاي مختلفِ «خود» ما در آنِ واحد در کنار يکديگر قرار دارند. پس اگر بخشي از اين خود مي‌خواهد «حالا» تلويزيون تماشا کند، مي‌توان با او وارد مذاکره شد و او را به تماشاي تلويزيون در «آينده» مجاب کرد. بر اساس اين نظريه، کسي که در کارهايش تعلل مي‌کند درواقع از قدرت چانه زني و مذاکره با خودش به درستي استفاده نکرده است.

ايده «خودِ شقه شده» از نظر بعضي‌ها قابل قبول نيست؛ اما در عين حال مي‌تواند براي خيلي‌ها راهگشا باشد. لزومي ندارد که تعلل را به شکل يک بيماري ببينيم و دنبال راه‌هاي مبارزه با آن باشيم. در عوض بهتر است به آنچه که «جوزف هيث» و «جوئل اندرسن» در کتاب «دزدي به نام زمان» آورده‌اند توجه و دقت کنيم. آنها از «اراده توسعه يافته» حرف مي‌زنند و به ابزارهاي خارجي و تکنيک‌هايي اشاره مي‌کنند که بخش کوشاي ذهن ما را تقويت خواهند کرد. يک نمونه کلاسيک از اين اراده را مي‌توان در تصميم اوليس براي اجتناب از شنيدن آواي سيرن‌ها (حوريهاي دريايي) جست‌وجو کرد. اوليس از مردانش مي‌خواهد که او را به دکل کشتي ببندند تا نتواند حرکت کند. اوليس مي‌داند که وقتي آواي سيرن‌ها را بشنود، مقاومتش را از دست خواهد داد و کشتي را در جست‌وجوي آنها به سمت صخره‌ها خواهد راند. به همين خاطر، بسته شدن به دکل کشتي را انتخاب مي‌کند تا به جاي منافع کوتاه مدت (رسيدن به حوري‌ها)، منافع درازمدتش را تامين کند.

تامس شلينگ نيز در همين راستا در مقاله‌اش نوشته که ترجيح مي‌دهد پول بيشتري بپردازد و در عوض اتاقي بدون تلويزيون در هتل بگيرد. اين روزها هم بعضي‌ها سر کاهش وزن يا انجام يک پروژه کاري شرط مي‌بندند تا اگر کارشان را درست انجام ندادند دچار ضرر مالي بشوند. به همين ترتيب، در سال 2008 ميلادي يک دانشجوي دکترا نرم افزاري طراحي کرد که راه قطع دسترسي به اينترنت به مدت هشت ساعت را هموار مي‌کرد. اسم برنامه هم خيلي بامسما بود: «آزادي». باورش سخت است؛ اما در حال حاضر 75 هزار کاربر در دنيا از اين نرم افزار استفاده مي‌کنند.

البته بسياري از صاحبنظراني که مقالات شان در «دزدي به نام زمان» چاپ شده، ايده «اراده توسعه يافته» را قبول ندارند. «مارک دي.وايت» از جمله اين افراد است. او استدلالي ارائه مي‌دهد که از اخلاقيات کانتي ريشه گرفته است. بر اين اساس، اگر تعلل در انجام کارها را ناکامي اراده بدانيم، بايد براي تقويت اراده تلاش کنيم و اين در حالي است که توسل به ابزارهاي خارجي تنها باعث تضعيف بيشتر اراده مي‌شوند. برخي تحقيقاتي نيز که اخيرا انجام شده نشان مي‌دهد که قدرت اراده مثل عضله است و مي‌توان آن را قوي کرد. با اين وجود، قدرت اراده بسياري از انسان‌ها خيلي زياد نيست و به آساني فرسوده مي‌شود.

با اين اوصاف، منطقي به نظر مي‌آيد اگر خود را در چارچوب برخي قوانين خارجي قرار دهيم و به بهتر شدن وضعيت کمک کنيم. چند سال پيش، روانشناسي به نام «دن اريلي» در دانشگاه «ام.آي.تي» تحقيقي انجام داد که ثابت مي‌کرد ساده‌ترين ابزارهاي خارجي- مثل تعيين ضرب الاجل- مي‌توانند جلوي تعلل در انجام کار را بگيرند. در اين تحقيق، دانشجويان بايد سه مقاله تا آخر ترم به استاد ارائه مي‌دادند و البته حق انتخاب در زمان تحويل آن را هم داشتند: يا بايد هر سه مقاله را در پايان ترم ارائه مي‌دادند و يا خودشان سه ضرب الاجل براي تحويل دادن مقالات تعيين مي‌کردند. استاد هيچ امتياز اضافه‌اي براي کساني که مقالات خود را زودتر ارائه مي‌کردند در نظر نمي‌گرفت. از سوي ديگر، اگر دانشجو نمي‌توانست مقاله را در ضرب الاجلي که خودش تعيين کرده بود ارائه دهد، نمره‌اش را از دست مي‌داد. کاري که در اين چارچوب «منطقي» به نظر مي‌رسيد اين بود که دانشجويان هر سه مقاله را در پايان ترم ارائه دهند. در اين صورت هم وقت بيشتري داشتند و هم با خطر ضرب الاجل روبه‌رو نبودند. اما اکثر دانشجويان تصميم گرفتند سه ضرب الاجل جداگانه براي تحويل مقالات‌شان تعيين کنند چون مي‌دانستند احتمال آن که نوشتن تمام مقالات را به آخر ترم موکول کنند و از عهده‌اش برنيايند بسيار زياد است. منظور از «اراده توسعه يافته» دقيقا همين است. دانشجويان شرکت کننده در اين تحقيق به جاي آن که صرفا به خودشان اعتماد کنند به يک ابزار خارجي تکيه کردند که مي‌توانست آنها را به سمت انجام دادن کار سوق دهد.

اما جدا از اين اقدامات کنترلي، راه‌هاي ديگري هم براي جلوگيري از تعلل در انجام کار وجود دارد؛ و اين همان چيزي است که روانشناسان نامش را «طرح ريزي مجدد» گذاشته‌اند. تعلل در بسياري از موارد از شکاف بزرگي سرچشمه مي‌گيرد که ميان تلاش (آنچه که بايد اکنون انجام شود) و پاداش (آنچه که در آينده به دست مي‌آيد) وجود دارد. کم کردن اين شکاف مي‌تواند به شدت جلوي تعلل در انجام کار را بگيرد. کارهاي بزرگي که هيچ ضرب الاجلي ندارند و بايد در افق آينده انجام بگيرند کاملا در معرض تعلل انسان قرار دارند. بنابر اين، پروژه‌هاي کوتاه مدت‌تر و تقسيم پروژه‌هاي بزرگ به پروژه‌هاي کوچک مي‌توانند مشکلِ «دست دست کردن» را تا حدي مرتفع کنند. به همين خاطر است که «ديويد آلن» نويسنده کتاب پرفروش «انجام کارها» نيز روي مساله طبقه بندي و تعريف مجدد کارها تاکيد زيادي کرده است. واقعيت اين است که هر چه کار مبهم‌تر باشد، به تفکر و تمرکز بيشتري نياز دارد و همين باعث مي‌شود کمتر سراغش برويم. يک راه ديگر براي کاهش تعلل در انجام کارها محدود کردن گزينه‌هايي است که پيش رويمان قرار دارد. معمولا وقتي از «انتخاب» نادرست خود هراس داريم، پروسه انتخاب و تصميم‌گيري را عقب مي‌اندازيم.

البته اين واقعيت را هم نبايد فراموش کرد که اين راه‌هاي مبارزه با تعلل، عملا فدا کردنِ خودخواسته آزادي هم هستند (به ياد داشته باشيم که ويکتور هوگو لباس‌هايش را درمي‌آورد تا بنويسد و از گماشته‌اش هم مي‌خواست لباس‌ها را جايي پنهان کند تا هوگو نتواند از خانه بيرون برود!). به همين خاطر، قبل از آن که صرفا به قضاوت درباره تعلل بپردازيم، بايد بدانيم که تعلل گاهي غريزه‌اي است که بايد به آن توجه کرد. «مارک کينگ ول» فيلسوف مشهور در اين خصوص مي‌گويد: «اکثر اوقات، تعلل ناشي از اين حس است که کارهاي زيادي بايد انجام شوند و هيچ کدام هم ارزش انجام دادن ندارند. در پسِ اين سکون، پرسش مهمي نهفته و آن هم اين است که آيا واقعا اين کارها ارزش انجام دادن دارند؟»

در چنين موقعيتي بايد نوع تعلل خود را کشف کنيم: آيا صرفا کار امروز را به فردا مي‌افکنيم يا اينکه حس مي‌کنيم کارهاي‌مان ارزش انجام دادن ندارند؟ اين چالش بزرگ ماست.

منبع: مهرنامه

 

 

 

شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 03:07 برای نظر دادن اولین باش!

  رابرت ساپولسكي ترجمه کاوه فيض‌اللهي// 

تئودوزيوس دابژانسكي (T.Dobzhansky)، زيست‌شناس تكاملي شهير، يك بار گفته بود: «همه گونه‌ها يكتا هستند، اما انسان از همه يكتاتر است.» انسان از ديرباز به بي‌مانندي خويش باليده است. اما بررسي نخستي‌هاي ديگر، چنين برداشتي از استثنايي‌بودن انسان را روزبه‌روز بيشتر در غبار ترديد فرومي‌برد. بخشي از اين فرآيند كاستن از شأن نسبتا خوشايند نيز بوده است، از جمله آنچه به طرز كار بدن ما مربوط مي‌شود. به اين ترتيب است كه اكنون مي‌دانيم قلب يك بابون را مي‌توان به بدن يك انسان پيوند زد و اين قلب تا چند هفته كار مي‌كند. گروه‌هاي خوني انسان كه با عامل Rh مشخص مي‌شوند نيز نام خويش را از ميمون‌هاي رزوس (rhesus) گرفته‌اند كه تغييرات مشابهي در خونشان دارند.

از اين نااميدكننده‌تر پيوستاري است كه در قلمرو شناخت (cognition) يافته شده است. براي مثال اكنون مي‌دانيم كه گونه‌هاي ديگر ابزارهايي اختراع مي‌كنند و با چيره‌دستي و تغييرات فرهنگي محلي آنها را به كار مي‌برند. نخستي‌هاي ديگر در ارتباط‌هايشان چنان «معناداري» (semanticity، استفاده از نماد در اشاره به اشيا و اعمال) نشان مي‌دهند كه هر زبان‌شناسي تحت تاثير قرار خواهد گرفت. و آزمايش‌ها وجود يك «نظريه ذهن» در نخستي‌هاي ديگر را ثابت كرده‌اند، يعني توانايي تشخيص اين واقعيت كه افراد مختلف ممكن است انديشه‌ها و آگاهي‌هاي متفاوتي داشته باشند.

با اين همه بي‌همتايي مورد ادعاي ما بيش از همه در مورد زندگي اجتماعي‌مان به چالش كشيده شده است. معدودي از نخستي‌ها (نظير اوران‌گوتان) هستند كه همچون زاهدان گوشه‌نشين نوعا غيراجتماعي‌اند. اما اينها به كنار، معلوم شده كه يك نخستي را جدا از گروه اجتماعي‌اش نمي‌توان درك كرد. در ميان حدود 150 گونه از نخستي‌ها، هرچه ميانگين اندازه گروه اجتماعي بزرگتر باشد، نسبت قشر مخ به بقيه مغز نيز بيشتر است. به عبارت ديگر به نظر مي‌رسد ممتازترين بخش مغز نخستي‌ها را تكامل طوري شكل داده است كه ما را قادر به وراجي و جوريدن همديگر، همكاري و تقلب و اشتغال ذهني به اين وسواس سازد كه چه كسي با چه كسي جفت‌گيري مي‌كند. خلاصه آنكه با تمام اين احوال انسان هنوز نخستي ديگري است در ميان نخستي‌ها با يك زندگي اجتماعي پرمايه و تنگاتنگ. اين واقعيت پرسشي را موجب مي‌شود: آيا نخستي‌شناسي (primatology) مي‌تواند درباره بخشي بسيار مهم از اجتماعي بودن انسان، يعني جنگ و صلح، چيزي به ما بياموزد؟

معمولا چنين پنداشته مي‌شد كه انسان تنها نخستي با خشونت وحشيانه است. چند دهه پيش، در انتهاي فيلم‌هاي مستند راز بقا، شنيدن اين جمله با لحني خشك و جدي رايج بود كه «ما تنها گونه‌اي هستيم كه خودش را مي‌كشد». اين ديدگاه در دهه 1960 وقتي روشن شد كه بعضي نخستي‌هاي ديگر همتايان خويش را در حد وفور مي‌كشند، كنار گذاشته شد. هم نرها مي‌كشند، هم ماده‌ها مي‌كشند. بعضي فرزندان يكديگر را با چنان نيرنگ‌هاي بي‌رحمانه‌اي مي‌كشند كه بيشتر لايق ريچارد سوم است. بعضي از مهارت‌هاي ابزارسازي‌شان براي ساخت چماق‌هاي بزرگتر و كارآمدتر استفاده مي‌كنند. بعضي نخستي‌هاي ديگر درگير چيزي مي‌شوند كه آن را تنها جنگ مي‌توان ناميد ـ خشونت گروهي و سازمان‌يافته‌اي كه جمعيت‌هاي ديگر را هدف گرفته است.

با گسترش بررسي‌هاي ميداني نخستي‌ها، آنچه بيش از همه چشمگيرشده تغييرات رسوم اجتماعي در ميان گونه‌هاي مختلف بود. بله، درست است كه زندگي بعضي گونه‌هاي نخستي، همواره و به اشكال گوناگون آكنده از خشونت است. اما در ميان گونه‌هاي ديگر زندگي سرشار از همه داشت‌خواهي (communitarianism)، برابري‌خواهي (egalitarianism) و پرورش همكارانه بچه‌‌هاست. الگوي اين تغييرات آشكارشده است. در گونه‌‌هايي كه تهاجم كمتري نشان مي‌دهند، مانند گيبون‌ها و مارموزت‌ها، گروه‌ها معمولا در جنگل‌‌هاي باراني سرسبز زندگي مي‌كنند كه در آن غذا فراوان و زندگي آسان است. نر و ماده معمولا هم جثه‌اند و نرها فاقد نشانگرهاي ثانويه جنسي نظير دندان‌هاي نيش تيز و بلند يا رنگبندي‌هاي پرزرق و برق هستند. جفت‌ها تا پايان عمر با هم مي‌مانند و نرها در مراقبت از بچه‌ها كمك‌هاي چشمگيري مي‌كنند. از سوي ديگر در گونه‌هاي خشن، نظير بابون‌ها و ميمون‌هاي رزوس، عكس اين شرايط حاكم است.

پريشان‌كننده‌ترين واقعيت در مورد گونه‌هاي خشن، ناگزيري آشكار رفتارشان بود. به نظر مي‌رسيد بعضي گونه‌ها صرفا همان‌طوري هستند كه هستند، فرآورده‌هاي تغييرناپذير برهمكنش تكامل و بوم‌شناسي، همين و بس. و اگرچه انسان‌هاي نر شايد به طور انعطاف‌ناپذيري چند همسر نبودند يا كفل‌هايي به رنگ قرمز روشن و دندان‌هاي نيش 15 سانتي‌متري مناسب براي نبرد دندان در برابر دندان نداشتند، روشن بود كه گونه ما دست‌كم به همان اندازه كه با نخستي‌هاي ملايم مشترك است با نخستي‌هاي خشن نيز اشتراكاتي دارد. به اين ترتيب «در طبيعت آنها» به «در طبيعت ما» تبديل شد. اين نظريه «انسان به مثابه انسانريخت قاتل» بود كه توسط نويسنده‌اي به نام رابرت آردري (R.Ardrey) رواج داده شد و براساس آن احتمال آنكه انسان ذاتا صلح‌جو شود همانقدر است كه احتمال دارد دمي ‌گيرنده در انسان برويد.

دقت علمي اين ديدگاه هرگز بيش از فيلم سياره ميمون‌ها نبود،‌ اما پژوهش‌هاي ميداني بسياري بايد انجام مي‌شد تا معلوم شود چه نظريه‌اي بايد جانشين آن شود. پس از چندين دهه كار و تحقيق، اكنون اين تصوير به راستي جالب شده است. معلوم شده كه بعضي گونه‌هاي نخستي درواقع يا صرفا خشن هستند يا صرفا آرام هستند و رفتارشان ناشي از ساختارهاي اجتماعي و محيط بوم‌شناختي‌شان است. اما از آن مهم‌تر اينكه بعضي گونه‌‌هاي نخستي با وجود داشتن خصلت‌هاي خشني كه به نظر مي‌رسد وارد طبيعت‌شان شده است، مي‌توانند در صلح و آرامش به سر ببرند. اكنون مساله تعيين آن است كه اين وضعيت تحت چه شرايطي مي‌تواند ايجاد شود و آيا انسان مي‌تواند اين كلاه را سر خودش بگذارد يا خير.

صلح بونوبويي

 

نوروفیدبک

نخستي‌شناسی از ديرباز زير سايه بررسي شمپانزه‌ها بوده است و اين تا حدود زيادي ناشي از پژوهش‌هاي فوق‌العاده تاثيرگذار جين گودال (J.Goodall) است كه يافته‌هايش طي چندين دهه مشاهده شمپانزه‌ها در طبيعت از معروفيت بسياري برخوردار شده‌اند. ويژه برنامه‌هاي نشنال جئوگرافيك كه براساس كارهاي گودال تهيه مي‌شدند همواره با يادآوري اين نكته همراه بودند كه شمپانزه‌ها نزديك‌ترين خويشاوندان ما هستند، تصوري بر پايه اين واقعيت كه ما به ميزان حيرت‌انگيز بيش از 98 درصد از DNAمان را با آنها مشتركيم. اين در حالي است كه گودال و ديگر شمپانزه‌‌پژوهان موارد بيشماري از قتل، همنوع‌خواري و خشونت گروهي سازمان‌يافته را در ميان سوژه‌‌هايشان به دقت ثبت و مستند كرده‌اند. از اين‌رو با توجه به جنايت‌هاي اين عموزاده‌هاي درجه يك به نظر مي‌رسيد سرنوشت تكاملي انسان مهر و موم و از پيش تعيين شده است.

اما در تمام اين مدت يك گونه شمپانزه ديگر نيز وجود داشت، گونه‌اي كه همواره ناديده گرفته مي‌شد، زيرا تعدادش اندك بود؛ زيستگاهش در جنگل‌‌هاي باراني دورافتاده و دست‌نيافتني قرار داشت؛ و اين واقعيت كه نخستين نوشته‌ها درباره آن به زبان ژاپني چاپ شد. اين موجودات لاغراندام ريزنقش در ابتدا «شمپانزه كوتوله» ناميده و به عنوان يك جور زيرگونه پسرفته و نه‌چندان جالب از شمپانزه واقعي در نظر گرفته شدند. امروزه اين شمپانزه‌ها كه اكنون با نام بونوبو معروفند، گونه‌اي جداگانه و متمايز به حساب مي‌آيند كه از نظر رده‌بندي و ژنتيكي درست به‌اندازه شمپانزه معمولي با انسان خويشاوندي نزديك دارند. اما آيا اين انسانريخت تفاوت‌هاي ديگري نيز دارد؟

بونوبوهاي نر چندان مهاجم نيستند و از عضلات حجيم معمول در گونه‌‌هايي كه زياد درگير مبارزه با يكديگر مي‌شوند (نظير شمپانزه‌هاي معمولي) در آنها خبري نيست. از اين گذشته، در نظام اجتماعي بونوبوها ماده‌ها غالب‌اند، غذا اغلب تقسيم مي‌شود و براي خاتمه دادن به تنش‌‌هاي اجتماعي روش‌هاي كارآمدي وجود دارد و از همه اينها مهم‌تر روابط جنسي است. روابط جنسي بونوبوها به يادماندني‌‌ترين بخش كنفرانس‌‌هاي نخستي‌شناسي است و پدرومادرها را وامي‌دارد هنگام تماشاي فيلم‌هاي مستند، دست‌شان را روي چشم بچه‌هايشان بگذارند. بونوبوها در هر وضعيت قابل تصوري و نيز در بعضي وضعيت‌‌هاي به زحمت قابل تصور، براي خوشامدگويي به يكديگر و براي حل اختلاف، براي خالي كردن عقده خود پس از وحشتي كه يك جانور شكارچي ايجاد مي‌كند، براي گرفتن جشن پيدا كردن غذا يا چاپلوسي به منظور سهيم شدن در آن، يا همين‌جور الكي، با هم رابطه جنسي دارند. به قول معروف شمپانزه‌ها اهل مريخ‌اند و بونوبوها اهل ونوس.

اما در جمع بونوبوها همه چيز ايده‌‌آل نيست و هنوز در ميان آنها سلسله مراتب و درگيري وجود دارد (وگرنه اصلا چرا بايد روش‌هايي براي حل اختلاف اختراع مي‌كردند؟). با اين همه در حال حاضر آنها از جمله مدروزترين گونه‌ها براي تحليل و پادزهر حيرت‌آوري براي خويشاوندان خشك و بي‌احساس‌شان هستند. مشكل آنجاست كه گرچه ما خيلي خوب مي‌دانيم بونوبوها چه جوري‌اند، كوچكترين تصوري نداريم كه چگونه به اين شكل درآمده‌اند. علاوه بر اين، به نظر مي‌رسد تمام بونوبوها اساسا از اين نظر مثل همديگرند- موردي كلاسيك از «در طبيعت‌شان» بودن. حتي به تازگي شواهدي مبني بر وجود يك جزء ژنتيكي براي اين پديده به دست آمده است. بونوبوها (اما نه شمپانزه‌ها) نسخه‌اي از يك ژن دارند كه رفتار پذیرفتاری (رفتاري كه انسجام گروهي را افزايش مي‌دهد) را براي نرها لذت‌بخش‌تر مي‌سازد. به، عجب گونه‌اي! (و اتفاقا گونه‌اي كه طبق انتظار در يك قدمي انقراض قرار دارد). اما بونوبوها غير از سودمندي‌شان در خالي كردن باد تقديرباوران انسان شمپانزه‌دان، چيز زيادي براي گفتن به ما ندارند. ما بونوبو نيستيم و هرگز هم نمي‌توانيم باشيم.

جنگجويان بر صحنه ظاهر مي‌شوند

 

عکسی از یک شامپانزه

برخلاف زندگي اجتماعي بونوبوها، زندگي اجتماعي شمپانزه‌ها اصلا قشنگ نيست. زندگي اجتماعي ميمون‌هاي رزوس يا بابون‌هاي ساوانا- گونه‌اي كه در گروه‌هاي 50 تا 100تايي در علفزارهاي آفريقا يافته مي‌شوند و من نزديك به 30 سال آنها را بررسي كرده‌ام – نيز همين‌طور. سلسله مراتب در ميان بابون‌ها سختگيرانه و پيامدهاي آن كاملا روشن است. رتبه عالي در ميان نرها معمولا از طريق يك‌سري مبارزه‌هاي خشن موفقيت‌آميز به دست مي‌آيد. غنايمي نظير گوشت نابرابر تقسيم مي‌شوند. بيشتر نرها در اثر عواقب خشونت جان خويش را از دست مي‌دهند و تقريبا نيمي از تهاجم‌شان اشخاص ثالث را هدف مي‌گيرد (بعضي نرهاي عالي‌رتبه هنگام بدخلقي، دق و دلي‌شان را سر رهگذري بي‌گناه خالي مي‌كنند كه معمولا يا يك ماده است يا نري زيردست).

از اين گذشته مبارزه ميان بابون‌هاي نر مي‌تواند به طور خيره‌كننده‌اي ناجوانمردانه باشد. چند سال پيش در يكي از دسته‌هايي كه بررسي مي‌كنم، شاهد چنين اتفاقي بودم: دو نر با هم مبارزه كرده بودند و يكي از آنها كه شكست‌ جانانه‌اي خورده بود، حالت قوزكرده‌اي به خود گرفت، يعني انتهاي عقبي بدنش را هوا كرد. اين در ميان تمام بابون‌هاي ساوانا به معناي ژست خفت‌بار دون‌رتبگي است و علامت پايان درگيري، و پاسخ متعارف از سوي نر پيروز آن است كه با نوعي ژست چيرگي آييني طرف را مطيع خويش سازد (مثلا آنكه سوارش شود). اما در اين مورد گرچه بابون برنده طوري به بازنده نزديك شد كه گويي مي‌خواهد سوارش شود، ناگهان با دندان‌هاي نيش‌اش چاك عميقي در تنش داد.

خلاصه آنكه يك گروه بابون بستر بعيدي براي رشد صلح‌خواهان است. با اين حال چند استثناي جالب هم وجود دارد. براي مثال در سال‌هاي اخير، پي برده‌اند كه يك شيوه سنتي خاص از انديشيدن تكاملي كه مي‌توان آن را به شكل كوبيدن مشت بر تخت سينه تصوير كرد، نادرست است. طبق منطق پذيرفته‌شده، نرها به منظور دستيابي به رتبه بالا و نگه داشتن آن خصمانه با يكديگر رقابت مي‌كنند كه به نوبه خود آنها را قادر خواهد ساخت توليدمثل را در دست بگيرند و به اين ترتيب تعداد نسخه‌هاي ژن‌هايشان كه به نسل بعد منتقل مي‌شود را به حداكثر برسانند. اما اگرچه تهاجم در ميان بابون‌ها به راستي بي‌ارتباط با دستيابي به رتبه بالا نيست، معلوم شده كه تقريبا هيچ ارتباطي به نگهداري آن ندارد. نرهاي غالب به ندرت خيلي مهاجم هستند و آنهايي هم كه خيلي مهاجم‌اند عموما در سراشيبي سقوط قرار دارند: آنهايي كه نياز به كاربرد تهاجم دارند اغلب كساني هستند كه در آستانه از دست دادن مقام‌شان ايستاده‌اند. در عوض، حفظ برتري نيازمند هوش اجتماعي و كنترل اميال است- توانايي تشكيل ائتلاف‌هاي دورانديشانه، صبر و تحمل نسبت به زيردستان و ناديده گرفتن بيشتر تحريك‌ها.

علاوه بر اين پژوهش‌‌هاي اخير نشان داده‌اند كه ماده‌‌ها نيز در مورد اينكه كدام نرها ژن‌هايشان را منتقل كنند، حرفي براي گفتن دارند. ديدگاه سنتي بر مدل توليدمثل «دستيابي خطي» مبتني بود: اگر ماده‌اي فحل شود، نر آلفا با او جفت خواهد شد؛ اگر دو ماده فحل شوند، نر آلفا و نر رده دوم فرصت را غنيمت خواهند شمرد و به همين ترتيب. اما اكنون مي‌دانيم كه بابون‌هاي ماده اگر بخواهند به راحتي مي‌توانند خود را حتي از دست قهرمانان رقابت ميان نرها خلاص كرده و در عوض با نر ديگري جيم شوند كه واقعا دلشان مي‌خواهد. و آن كدام نر است؟ چنانكه انتظار مي‌رود نري است كه استراتژي متفاوت برقراري روابط حمايتي با آن ماده را در پيش گرفته است- او را خيلي مي‌جورد، در مراقبت از بچه‌‌ها كمكش مي‌كند و او را كتك نمي‌زند.

تعداد نسخه‌هايي كه اين نرهاي بچه‌مثبت از ژن‌هايشان منتقل مي‌كنند ظاهرا دست كمي از همتايان مهاجم‌ترشان ندارد، به خصوص آنكه بدون خستگي عمركاه و آسيب‌هايي كه گلادياتورها مي‌بينند، مي‌توانند تا سال‌‌هاي سال همين‌ روش را در پيش بگيرند. پس اين پندار خام كه تنها راه رسيدن به موفقيت تكاملي مبارزه است، درست نيست. يك بابون نر معمولي مسير مبارزه را انتخاب مي‌كند، اما در زندگي‌اش برهه‌هاي حساسي وجود دارد كه در آنها اهميت تهاجم خيلي كمتر از هوش اجتماعي و خويشتن‌داري است و خط‌مشي‌هاي ديگري وجود دارند كه از نظر تكاملي پربارترند.

حتي در دنياي بی‌محاباي تهاجم نر با نر، اكنون داريم پايگاه‌هاي حيرت‌آوري از فرهيختگي (civility) در ميان نخستي‌ها را تشخيص مي‌دهيم. يكي اينكه نخستي‌ها پس از مبارزه مي‌توانند آشتي كنند. اين نوع آشتي‌ها (reconciliation) نخستين‌بار در اوايل دهه 1980 توسط فرانس دوال (F.de Waal) از دانشگاه ايموري توصيف شد؛ اين رفتار تاكنون در نزديك به 27 گونه مختلف نخستي‌ها، از جمله شمپانزه‌هاي نر، مشاهده شده است و چنانكه بايد به كار كاهش احتمال تهاجم بيشتر ميان دو مبارز سابق مي‌آيد. و نخستي‌هاي گوناگون، از جمله بابون‌هاي نر، نيز گاهي با يكديگر همكاري مي‌كنند، براي مثال با پشتيباني از هم در مبارزه با ديگري.

ائتلاف‌ها ممكن است داد و گرفت يا عمل متقابل (reciprocity) را نيز دربرگيرند و حتي باعث ايجاد چيزي شوند كه مانند نوعي حس عدالت يا انصاف به نظر مي‌رسد. در پژوهشي چشمگير توسط دوال و يكي از دانشجويانش، ميمون‌هاي كاپوچين در قفس‌هاي مجاور جاي داده شدند. هر ميمون مي‌توانست به تنهايي (با كشيدن يك سيني غذا به طرف قفسش) يا با كمك يكي از همسايگان (با كشيدن يك سيني سنگين‌تر به كمك هم) به غذا دست يابد؛ در مورد دوم تنها يكي از ميمون‌ها به غذاي مورد بحث دسترسي مي‌يافت. معلوم شد ميمون‌هايي كه همكاري مي‌كنند احتمال بيشتري دارد كه غذا را با همسايه خويش شريك شوند.

از اين جالب‌تر الگوهاي مادام‌العمر همكاري ميان بعضي شمپانزه‌هاي نر از جمله آنهايي است كه باندهاي برادران تشكيل مي‌دهند. در ميان بعضي گونه‌هاي نخستي، تمام اعضاي يك جنس با نزديك شدن به سن بلوغ دسته زادگاهشان را ترك مي‌كنند تا به اين ترتيب احتمال هم‌آميزي زيان‌آور از نظر ژنتيكي را منتفي سازند. در شمپانزه‌ها ماده‌ها خانه را ترك مي‌كنند و در نتيجه شمپانزه‌هاي نر معمولا عمرشان را در كنار خويشاوندان نر نزديك سپري مي‌كنند. رفتارشناسان جانوري غرق در نظريه‌بازي‌ها زندگي‌شان را صرف تلاش براي محاسبه آن مي‌كنند كه همكاري متقابل در ميان غيرخويشاوندان چگونه آغاز مي‌شود، اما اين نكته روشن است كه همكاري متقابل پايدار در ميان خويشاوندان به آساني شكل مي‌گيرد.

بنابراين حتي نخستي‌هاي خشن نيز آشتي و همكاري مي‌كنند، اما فقط تا حدي. براي تازه‌كارها، همانطور كه در رابطه با بونوبوها گفته شد، بدون خشونت و درگيري در گام نخست، چيزي براي آشتي وجود نخواهد داشت. علاوه بر اين، آشتي همگاني نيست: براي مثال بابون‌‌هاي ساواناي ماده در اين كار استادند اما نرها نه. از همه مهمتر آنكه حتي در ميان گونه‌ها و جنسيت‌هايي كه آشتي مي‌كنند نيز اين يك پديده اتفاقي و حساب‌نشده نيست؛ احتمال آشتي افراد با كساني كه ممكن است به دردشان بخورند بيشتر است. اين واقعيت در پژوهشي برجسته توسط مارينا كوردز (M.Cords) از دانشگاه كلمبيا به اثبات رسيده است. در اين بررسي ارزش بعضي رابطه‌ها در ميان نوعي ميمون مكاك به طور مصنوعي افزايش داده شد. اين بار هم جانوران مورد آزمايش در مجاورت يكديگر و در شرايطي به قفس انداخته شدند كه در آن مي‌توانستند به تنهايي يا از طريق همكاري به غذا دست يابند. احتمال آشتي كردن جفت‌هايي كه قابليت همكاري در آنها ايجاد شده بود پس از تهاجم برانگيخته، سه برابر همكاري‌نكننده‌ها بود. به عبارت ديگر آشتي تنش‌كاه به احتمال قوي در ميان جانوراني صورت مي‌گيرد كه از پيش به همكاري عادت كرده و انگيزه لازم براي تداوم اين همكاري را داشته باشند.

از بررسي‌هايي كه در مورد مساله همكاري انجام شده نيز نكات نااميدكننده‌اي پديدار شده است، از جمله اين واقعيت كه ائتلاف‌ها به طرز وحشتناكي ناپايدارند. در دسته‌اي از بابون‌ها كه در اوايل دهه 1980 بررسي‌شان مي‌كردم، عمر ائتلاف‌هاي نر با نر پيش از فروپاشي به طور متوسط به دو روز هم نمي‌رسيد. علت اين فروپاشي‌ها در بيشتر موارد كوتاهي يك طرف در انجام عمل متقابل (بازپس گرداندن لطف طرف مقابل-م) يا حتي بدتر از آن تنها رها كردن طرف مقابل در طول يك مبارزه است. سرانجام و دلسردكننده‌تر از همه، كاربردي است كه بيشتر ائتلاف‌ها به منظور آن شكل مي‌گيرند. به لحاظ نظري، همكاري برگ برنده فرديت براي مثلا بهكرد جمع‌‌آوري غذا يا دفاع در برابر شكارچيان است. اما در عمل دو بابوني كه با يكديگر همكاري مي‌كنند، معمولا اين كار را براي بيچاره كردن طرف سوم انجام مي‌دهند.

گودال نخستين كسي بود كه از اين واقعيت عميقا نگران‌كننده گزارش داد كه دسته‌هاي شمپانزه‌هاي نر خويشاوند با همكاري هم «گشت‌هاي مرزي» انجام مي‌دهند، يعني به جست‌وجو در امتداد مرز جغرافيايي جداكننده گروهشان از گروه‌هاي ديگر مي‌پردازند و اگر با نرهاي همسايه روبه‌رو شوند به آنها حمله برده و حتي تا حد كشتار تمام اعضاي گروه‌‌هاي ديگر پيش مي‌روند. بنابراين همكاري درون‌گروهي ممكن است نه به صلح و آرامش، بلكه به نابودگري كارآمدتر بينجامد. از این رو همكاري و حل اختلاف در گونه‌هايي از نخستي‌ها با تهاجمي‌ترين و طبقاتي‌‌ترين ساختار اجتماعي ديده شده است، اما نه به طور دائم، نه الزاما براي مقاصد خيرخواهانه و نه به شيوه‌اي انباشتي كه مي‌تواند به برخي پيامدهاي اجتماعي اساسا غيرهابزي بينجامد. درسي كه مي‌گيريم از قرار معلوم اين نيست كه نخستي‌هاي خشن مي‌توانند از طبيعت خويش برگذرند، بلكه صرفا آن است كه طبيعت اين گونه‌ها تودرتوتر و چندجنبه‌اي‌تر از آن است كه پيش از اين پنداشته مي‌شد. دست‌كم تا اين اواخر كه درس همين بود.

نخستي‌هاي كهن و نيرنگ‌هاي نو

بحث ديرپاي «طبيعت در برابر تربيت» تا حدي احمقانه است. عمل ژن‌ها با محيطي كه در آن عمل مي‌كنند كاملا درهم تنيده است؛ به تعبيري حتي سخن گفتن از آنكه ژن X چه مي‌كند بي‌معناست و در عوض بايد اينطور در نظر آورد كه ژن X در محيط Y چه مي‌كند. با اين حال، چنانچه ناگزير شويم رفتار جانوري را تنها براساس يك واقعيت پيش‌بيني كنيم، شايد هنوز بخواهيم بدانيم آيا سودمندترين واقعيت به ژنتيك مربوط مي‌شود يا به محيط.

نخستين دوپژوهشي كه نشان‌ دادند نخستي‌ها تا حدي از طبيعت‌شان مستقل هستند با استفاده از يك تكنيك كلاسيك در ژنتيك رفتار به نام تعويض سرپرست انجام شدند. فرض كنيد جانوري نسل‌ها رفتاري خاص را نشان داده است- آن را رفتار A مي‌ناميم. مي‌خواهيم بدانيم آيا اين رفتار ناشي از وجود ژن‌هاي مشترك است يا محيطي كه ميان چندين نسل مشترك بوده است. پژوهشگران تلاش مي‌كنند با تعويض سرپرست جانور به اين پرسش پاسخ دهند، يعني مادر جانور را هنگام تولد عوض مي‌كنند تا زيردست مادر ديگري با رفتار B بزرگ شود و بعد تماشا مي‌كنند ببينند جانور وقتي بزرگ شد كدام رفتار را به نمايش مي‌گذارد. يكي از مشكلات اين رويكرد آن است كه محيط يك جانور از لحظه تولدش آغاز نمي‌شود- جنين در محيط بسيار صميمانه‌اي با مادرش مشترك است، يعني همان جريان خون بدن، آكنده از هورمون‌ها و مواد غذايي كه مي‌توانند در كاركرد مغز و رفتار تغييرات مادام‌العمر ايجاد كنند. در نتيجه اين رويكرد را تنها به شيوه‌اي نامتقارن مي‌توان به كار برد؛ اگر رفتاري در محيط جديد باقي بماند، نمي‌توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن هستند، اما اگر رفتاري در محيط جديد تغيير كند، آنگاه مي‌توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن نيستند. اكنون نوبت به آن دو پژوهش مي‌رسد.

در اوايل دهه 1970، نخستي‌شناسي بسيار معتبر به نام‌هانس‌كومر (H.Kummer) در اتيوپي مشغول به كار بود، در منطقه‌اي كه دوگونه بابون با نظام‌هاي اجتماعي بسيار متفاوت را در خود جاي داده است. بابون‌هاي ساوانا در دسته‌هاي بزرگ با تعداد زيادي نر و ماده بالغ زندگي مي‌كنند. بابون‌هاي‌هامادرياس، درست برعكس، جامعه‌اي چند سطحي و پيچيده‌تر دارند.‌هامادرياس‌ها از آنجا كه در منطقه‌اي بسيار خشك‌تر و خشن‌تر زندگي مي‌كنند، مشكل بوم‌شناختي خاصي دارند. بعضي منابع استثنايي و كمياب‌اند و خيلي‌ها دلشان مي‌خواهد در آنها سهيم شوند- مثلا يك گودال آب منحصربه‌فرد يا لبه پرتگاهي مناسب براي خواب‌ شبانه و دور از دسترس شكارچيان. منابع ديگر، از جمله گياهاني كه مي‌‌خورند، محدود و با فاصله بسيار از هم پراكنده‌اند كه موجب مي‌شود اين جانوران ناگزير در گروه‌هاي كوچك و جداگانه عمل كنند. در نتيجه در‌هامادرياس‌ها ساختار «حرم» تكامل يافته است- يك نر بالغ كه اطرافش را يك مشت ماده بالغ و بچه‌هايشان فرا گرفته‌اند- و در مقاطعي كوتاه روي دامنه صخره‌اي يا لب بركه آبي اتفاقي و گرانبها، تعداد زيادي حرم در آرامش به هم مي‌رسند و موقتا يكي مي‌شوند.

كومر با گرفتن يك بابون ساواناي ماده بالغ و رها كردنش در يك دسته‌هامادرياس و به دام انداختن يك ماده‌هامادرياس بالغ و رها كردنش در يك دسته ساوانا، آزمايش ساده‌اي انجام داد. در ميان‌هامادرياس‌ها اگر نري ماده‌اي را تهديد كند، تقريبا به طور قطع همين حيوان است كه حرم را در اختيار دارد و تنها راه پرهيز از آسيب ديدن براي ماده آن است كه به او نزديك شود – يعني به آغوش او بازگردد. اما در ميان بابون‌هاي ساوانا اگر نري ماده‌اي را تهديد كند، راه پرهيز از آسيب ديدن آن است كه بگريزد. در آزمايش كومر، ماده‌هايي كه در ميان گونه ديگر انداخته شدند، در ابتدا رفتار ويژه‌گونه خودشان را انجام دادند كه در محله جديد خطاي بزرگي به شمار مي‌آمد. اما به تدريج به قواعد جديد گردن نهادند. مي‌پرسيد اين يادگيري چقدر طول كشيد؟ حدود يك ساعت. به عبارت ديگر، هزاران سال تفاوت ژنتيكي براي جداسازي اين دوگونه، يك عمر تجربه يك قاعده اجتماعي حياتي براي هر بابون ماده و زماني ناچيز براي وارونه كردن كامل همه چيز.

آزمايش دوم توسط دوال و يكي از دانشجويانش به نام دنيس يوهانوويچ (D.Johanowicz) در اوايل دهه 1990 روي دو گونه ميمون مكاك ترتيب داده شد. مكاك‌هاي رزوس نر با هر معيار انساني، جانوراني ناخوشايند‌اند. سلسله مراتب‌هايشان سخت و انعطاف‌‌ناپذير است، آنهايي كه در راس هستند سهم نامتناسبي از غنايم را تصرف مي‌كنند، اين بي‌عدالتي را با تهاجم بي‌رحمانه تحميل مي‌كنند و پس از مبارزه به ندرت آشتي مي‌كنند. در نقطه مقابل آنها، مكاك‌هاي بي‌دم نر كه تقريبا در تمام ژن‌هايشان با پسرعموهاي رزوس خويش مشتركند، تهاجم بسيار كمتري نشان مي‌دهند، رفتارشان پذیرفتاری‌تر است، سلسله مراتب‌هايشان آنقدر سختگيرانه نيست و برابري‌خواه‌ترند.

دوال و يوهانوويچ از آنجا كه با نخستي‌ها در اسارت كار مي‌كردند، با تركيب مكاك‌هاي رزوس و بي‌دم با يكديگر، گروهي اجتماعي از مكاك‌هاي نابالغ از هر دو جنس نر و ماده به وجود آوردند. جالب آنكه به جاي گردن‌كلفتي مكاك‌هاي رزوس براي بي‌دم‌ها، با گذشت چند ماه، رزوس‌هاي نر شيوه اجتماعي بي‌دم‌ها را پذيرفتند و سرانجام حتي در درجات بالاي رفتار آشتي‌جويانه به پاي بي‌دم‌ها رسيدند. علاوه بر اين اتفاقا مكاك‌هاي بي‌دم و رزوس هنگام آشتي ژست‌هاي متفاوتي به خود مي‌گرفتند. مكاك‌هاي رزوس مورد بررسي، ژست‌هاي آشتي‌جويانه بي‌دم‌ها را تقليد نكردند بلكه در عوض درصد وقوع ژست‌هاي ويژه‌ گونه خودشان را افزايش دادند. به عبارت ديگر، آنها صرفا رفتار مكاك‌هاي بي‌دم را تقليد نمي‌كردند، بلکه مفهوم آشتي مكرر را در عرف اجتماعي خودشان مي‌گنجاندند. هنگامي كه سرانجام اين مكاك‌هاي رزوس از هپروت دنياي جديدشان به گروهي بزرگتر و فقط رزوسي بازگردانده شدند، طرز رفتار جديدشان حفظ شد. اين چيزي كم از حادثه‌اي خارق‌العاده ندارد. اما آخرين تك‌پرسش را به ذهن مي‌آورد؛ آن ميمون‌هاي رزوس وقتي كه سرانجام به دنياي تمام‌رزوسی بازگردانده شدند، آيا بينش‌ها و رفتارهايشان را به ديگران سرايت دادند؟ افسوس كه چنين نشد. به خاطر همين لازم است به سراغ آخرين مستنداتمان برويم.

بر جا مانده

در اوايل دهه 1980، گروهي از بابون‌هاي ساوانا به نام «دسته جنگل» كه سال‌ها بررسي‌اش كرده و در واقع با آن زندگي كرده بودم، در يك پارك ملي در كنيا سرش به كار خودش گرم بود تا آنكه يك روز شانس در خانه گروه بابون همسايه را زد: قلمرواش يك اقامتگاه جهانگردي را دربرمي‌گرفت كه فعاليت‌‌هايش را توسعه داد و در نتيجه آن مقدار غذايي كه به زباله‌داني پرتاب مي‌شد افزايش يافت. بابون‌ها همه چيز‌خوارند و «دسته زباله‌داني» با سورچراني از ران‌هاي مرغ پس‌مانده، همبرگرهاي نيم‌خورده، باقيمانده‌‌ كيك شكلاتي و هر چيز ديگري كه سر از آنجا درمي‌آورد، شاد بودند. چيزي نگذشت كه آنها براي خواب به درختان بالاي چال زباله نقل مكان كردند و هر روز صبح درست موقع بيرون ريختن روزانه زباله‌ها پايين مي‌آمدند (به زودي در نتيجه پرخوري و كم‌تحركي چاق شدند، اما اين خودش داستان ديگري است.)

اين ساخت‌وساز در رفتار اجتماعي دسته‌جنگل نيز تغييري تقريبا به همين اندازه چشمگير به وجود آورد. هر روز صبح، حدود نيمي از نرهاي بالغ اين دسته وارد قلمرو نرهاي دسته زباله‌داني مي‌شدند، موقع تخليه روزانه زباله كنار چال مي‌نشستند و براي دستيابي به زباله با نرهاي مقيم درگير مي‌شدند. آن عده از نرهاي دسته جنگل كه اين كار را مي‌كردند در دو ويژگي با هم مشترك بودند: خيلي جنگجو بودند (كه براي دور كردن غذا از بابون‌هاي ديگر لازم بود) و علاقه چنداني به روابط اجتماعي نداشتند (اين تجاوزها و دستبردها صبح زود و در ساعاتي اتفاق مي‌افتاد كه بخش عمده جوريدن‌هاي دسته‌جمعي روزانه در بابون‌هاي ساوانا در آنها روي مي‌دهد).

اندكي بعد، بيماري سل كه با سرعت و شدت ويرانگري در ميان نخستي‌هاي غيرانساني انتشار مي‌يابد، در دسته زباله‌داني شايع شد. طي سال آينده، بيشتر اعضاي آن و نيز تمام نرهاي دسته جنگل كه از چال زباله غذا پيدا مي‌كردند، مردند. نتيجه آن شد كه در دسته جنگل نرهايي باقي ماندند كه صلح‌جوتر و اجتماعي‌تر از حد ميانگين بودند و نسبت ماده به نر آن در مقايسه با قبل اكنون دوبرابر شده بود. پيامدهاي اجتماعي اين تغيير چشمگير بود. سلسله مراتب ميان نرهاي دسته جنگل باقي ماند، اما نه به قوت سابق: در مقايسه با گروه‌هاي ديگر و عادي‌تر بابون‌هاي ساوانا، نرهاي عالي‌رتبه كنوني دسته جنگل به ندرت زيردستان را آزار مي‌دادند و حتي گاهي منابع مورد مجادله را به آنها واگذار مي‌كردند. تهاجم، به‌ويژه تهاجم به اشخاص ثالث، بسيار كمتر شده بود و نرخ رفتارهاي پذيرفتاري (Affiliative) نظير جوريدن يكديگر توسط نرها و ماده‌‌ها يا با هم نشستن به شدت افزايش يافت. هرازگاهي حتي مواردي وجود داشت كه نرهاي بالغ يكديگر را مي‌جوريدند، رفتاري كه تقريبا به‌اندازه بال درآوردن بابون‌ها بي‌سابقه است.

اين محيط اجتماعي بي‌همتا صرفا به عنوان تابعي از نسبت جنسي يكسويه پديد نيامد؛ نخستي‌شناسان ديگر، در مواردي از دسته‌هايي با نسبت‌هاي جنسي مشابه گزارش داده‌اند اما در هيچ‌كدام از آنها چنين جو اجتماعي ديده نشده است. كليد اين مساله نه فقط در بيشتر بودن ماده‌‌ها بلكه در نوع نرهايي بود كه باقي مانده بودند. اين فاجعه جمعيت‌شناختي- كه زيست‌شناسان تكاملي براي آن اصطلاح «گلوگاه انتخابي» را به كار مي‌برند- دسته‌اي از بابون‌هاي ساوانا به وجود آورده بود كه با آنچه اكثر كارشناسان انتظار داشتند كاملا متفاوت بود.

اما بزرگترين شگفتي چند سال بعد ظاهر شد. بابون‌هاي ساواناي ماده تمام عمرشان را در دسته‌اي سپري مي‌كنند كه در آن به دنيا مي‌آيند، در حالي كه نرها حوالي بلوغ دسته زادگاهشان را ترك مي‌كنند؛ بنابراين تمام نرهاي بالغ يك دسته در جاي ديگري بزرگ شده و هنگام نوجواني وارد گله مي‌شوند. تا اوايل دهه 1990، هيچ‌كدام از نرهاي كم‌تهاجم /بيش‌پذيرفتار اوليه دوران سل دسته جنگل ديگر زنده نبودند؛ تمام نرهاي بالغ گروه پس از آن همه‌گيري به دسته ملحق شده بودند. با وجود اين، محيط اجتماعي بي‌همتاي اين دسته به همان شكل باقي ماند و امروزه نيز با گذشت نزديك به 20 سال از آن گلوگاه انتخابي، وضع بر همان منوال است. به عبارت ديگر، نرهاي نوجواني كه پس از بزرگ شدن در جاي ديگر وارد دسته جنگل مي‌شوند، سرانجام سبك‌رفتاري منحصربه‌فرد نرهاي مقيم را مي‌پذيرند. «فرهنگ» آنطور كه هم انسان‌شناسان و هم رفتارشناسان جانوري تعريف مي‌كنند، به آن تغييرات رفتاري محلي اطلاق مي‌شود كه به دلايل غيرژنتيكي و غيربوم‌شناختي به وجود مي‌آيند و بيش از زمان پيدايش خويش دوام مي‌آورند. جامعه كم‌تهاجم/بيش‌پذيرفتار دسته‌جنگل بي‌گمان پايه‌گذار يك فرهنگ دلپذير فرانسلي است.

بررسي مداوم اين دسته پرده از راز چگونگي انتقال اين فرهنگ به تازه‌واردان برداشته است. واضح است كه ژنتيك هيچ نقشي ايفا نمي‌كند و از قرار معلوم خودگزيني نيز همين‌طور؛ نرهاي نوجواني كه به اين دسته مي‌پيوندند هيچ تفاوتي با آنهايي كه به دسته‌هاي ديگر وارد مي‌شوند ندارند و هنگام ورود مانند بقيه تهاجم بسيار و پذيرفتاري اندك نشان مي‌دهند. شواهدي نيز در دست نيست كه نرهاي مقيم به نرهاي جديد آموزش دهند رفتار ملايمي داشته باشند. نمي‌توان اين احتمال را منتفي دانست كه از طريق مشاهده يادگيري‌هايي صورت گيرد، اما با توجه به اينكه ويژگي شاخص اين فرهنگ نه انجام يك رفتار بي‌همتا بلكه انجام رفتارهاي عادي با نسبت‌هايي به شدت غيرعادي است، تشخيص آن دشوار است.

تا به امروز جالب‌ترين سرنخ در مورد مكانيسم این انتقال، شيوه برخورد ماده‌‌هاي مقيم دسته‌جنگل با نرهاي تازه‌وارد است. در يك دسته‌ عادي بابون‌هاي ساوانا، نرهاي نوجوان تازه‌وارد سال‌ها تلاش مي‌كنند تا ذره‌ذره راهي به متن جامعه پيدا كنند؛ رتبه آنها فوق‌العاده پايين است- ماده‌‌ها آنها را ناديده مي‌گيرند و نرهاي بالغ تنها به عنوان اهداف دم‌دستي تهاجم به آنها توجه مي‌كنند. در دسته‌جنگل، درست برعكس، نر جديدي كه وارد مي‌شود اندكي پس از رسيدن از راه مورد هجوم توجه ماده‌‌ها قرار مي‌گيرد. ماده‌هاي مقيم نخستين بار به طور متوسط 18 روز پس از ورود نرهاي جديد خودشان را از نظر جنسي به آنها تعارف مي‌كنند و به طور متوسط 20 روز پس از رسيدن‌شان آنها را براي نخستين بار مي‌جورند (بابون‌هاي ساواناي معمولي چنين رفتارهايي را به ترتيب پس از 63 و 78 روز نشان مي‌دهند). از اين گذشته اين ژست‌هاي خوشامدگويي در دسته‌جنگل در اوايل دوره پس از ورود فراوان‌تر رخ مي‌دهند و جوريدن نرها توسط ماده‌‌ها در دسته‌جنگل چهار برابر جاهاي ديگر انجام مي‌شود. به عبارت ديگر نرهاي جديد تقريبا از لحظه ورودشان درمي‌يابند كه در دسته جنگل همه چيز طور ديگري است.

در حال حاضر به نظر من قابل قبول‌ترين تبيين آن است كه فرهنگ خاص اين دسته فعالانه منتقل نمي‌شود بلكه به سادگي در نتيجه تسهيل حاصل از عملكرد اعضاي مقيم پديد مي‌آيد. ماده‌‌هاي دسته‌جنگل به علت زندگي در گروهي كه تعداد نرهايش نصف معمول است و علاوه بر آن بچه‌‌هاي خوبي هم هستند، آسوده‌تر شده و از احتياط‌هايشان كاسته شده است. در نتيجه، بيشتر تمايل دارند فرصتي پيدا كنند و از نظر اجتماعي به فكر تازه‌واردها باشند، حتي اگر اين نورسيده‌ها در ابتدا چيزي جز نوجوان‌هاي عصبي معمولي نباشند. نرهاي جديد به نوبه خود وقتي مي‌بينند چنين برخورد خوبي با آنها مي‌شود، سرانجام آرام مي‌گيرند و رفتارهاي محيط اجتماعي متمايز اين دسته‌ را قبول مي‌كنند.

قاتلان بالفطره؟

آيا از اينها كه گفته شد مي‌توان درسي آموخت كه به كار خشونت انسان عليه انسان بيايد؟ البته منظورم غير از هوس‌انگيزي احتمالي مبتلا ساختن افراد مهاجم به موارد مرگبار بيماري سل است. از هر انسان‌شناس زيستي كه درباره رفتار انسان اظهارنظر مي‌كند طبق سنتي ديرپا انتظار مي‌رود اين نكته را در نظر داشته باشد كه انسان در طول 99 درصد از تاريخ خويش در گروه‌هاي پايدار كوچكي متشكل از شكارچي-گردآورنده‌های خويشاوند زندگي كرده است. متخصصان نظريه بازي‌ها ثابت كرده‌اند كه يك گروه كوچك منسجم بستر مناسبي براي ظهور همكاري است: هويت شركت‌كننده‌هاي ديگر معلوم است، فرصت تكرار بازي‌ها (و در نتيجه امكان تنبيه متقلبان) به دفعات وجود دارد و بازي رو انجام مي‌شود (بازيكنان مي‌توانند شهرت خوب يا بد كسب كنند). و به خاطر اين، آن گروه‌هاي شكارچي ـ گردآورنده فوق‌العاده برابري‌خواه بودند. داده‌هاي تجربي و آزمايشي نيز امتيازهاي همكارانه گروه‌هاي كوچك را در سوي مقابل طيف انساني، يعني در دنياي شركتي، نشان داده‌اند.

اما فقدان خشونت در گروه‌هاي كوچك مي‌تواند خيلي گران تمام شود. گروه‌هاي همگن كوچك با ارزش‌هاي مشترك ممكن است به كابوسي از همانندي تبديل شوند. از ‌اين گذشته مي‌توانند براي بيگانه‌ها خطرناك باشند. نيروهاي نظامي، با تقليد ناآگاهانه از گشت‌هاي مرزي مرگبار شمپانزه‌هاي نر خويشاوند نزديك، در طول تاريخ همواره درصدد تشكيل واحدهاي كوچك پايدار بوده‌اند؛ با آيين‌هاي خويشاوندي دروغين ذهن‌شان را انباشته مي‌سازند و به اين ترتيب ماشين‌هاي كشتار همكارانه و كارآمد توليد مي‌كنند. آيا دستيابي به امتيازهاي همكارانه يك گروه كوچك بدون واداشتن گروه به آنكه غيرخودي‌ها را در واكنشي غيرارادي به عنوان «ديگري» تلقي كند، امكان‌پذير است؟ يك راه رسيدن به اين هدف داد و ستد است. مبادلات اقتصادي داوطلبانه نه تنها سود توليد مي‌كند، بلكه در عين حال مي‌تواند از برخوردهاي اجتماعي نيز بكاهد ـ چنانكه در مورد مكاك‌ها ديديم احتمال آشتي كردن‌شان با شريكي ارزشمند در به دست آوردن غذا بيشتر است.

راه ديگر از طريق يك ساختار اجتماعي شكافتي ـ گداختي است كه در آن مرزهاي ميان گروه‌ها مطلق و نفوذناپذير نيست. مدلي كه در اينجا مطرح مي‌شود جامعه چندسطحي بابون‌هاي هامادرياس نيست، هم به خاطر آنكه واحد اجتماعي پايه آنها يعني حرم استبدادي (despotic) است و هم به خاطر آنكه گداخت در آنها چيزي بيش از گردهمايي گهگاهي انبوهي از جانوران براي استفاده از يك منبع در صلح و آرامش نيست. شكارچي ـ گردآورنده‌هاي انساني سرمشق بهتري هستند، چرا كه گروه‌هاي كوچك‌شان اغلب در هم ادغام مي‌شوند، از هم جدا مي‌شوند يا اعضاي خويش را براي مدتي مبادله مي‌كنند و با اين سياليت نه تنها به حل مشكلات ناشي از منابع محيطي بلكه به حل مشكلات اجتماعي نيز كمك مي‌كنند. نتيجه آن است كه به جاي دنياي همه يا هيچ شمپانزه‌هاي نر كه در آن هركسي يا خودي محسوب مي‌شود يا دشمن، شكارچي ـ گردآورنده‌ها مي‌توانند از درجه‌بندي‌هايي از آشنايي و همكاري برخوردار شوند كه در مناطق وسيعي گسترش مي‌يابد.

برهمكنش‌هاي ميان شكارچي ـ‌گردآورنده‌ها شبيه برهمكنش‌هاي شبكه‌هاي (network) ديگر است كه در آنها گره‌هاي جداگانه‌اي (در اين مورد، گروه‌هاي كوچك) وجود دارد و اكثريت برهمكنش‌هاي ميان گره‌ها موضعي هستند، در حالي كه فراواني برهمكنش‌ها با افزايش فاصله كاهش مي‌يابد. رياضيدانان نشان داده‌اند كه وقتي نسبت‌هاي ميان برهمكنش‌هاي نزديك، متوسط و دور بهينه باشد، شبكه مقاوم است، يعني پر از خوشه‌هاي بسيار همكارانه برهمكنش‌هاي موضعي است اما در عين حال توان بالقوه خود را براي هماهنگي و ارتباطات راه دور نامتداول حفظ مي‌كند.

بهينه‌سازي برهمكنش‌هاي شكافتي ـ گداختي شبكه‌هاي شكارچي ـ گردآورنده آسان است: همكاري در درون گروه، برنامه‌ريزي شكارهاي مشترك متعدد با گروه همسايه، داشتن برنامه‌هاي شكار هر از گاهي با گروه‌هاي نسبتا دورتر و داشتن افسانه‌اي از يك شكار مشترك با گروهي اسطوره‌اي در آن سوي زمين. بهينه‌سازي برهمكنش‌هاي شكافتي ـ گداختي در شبكه‌هاي انسان معاصر خيلي سخت‌تر است، اما اصول آن تفاوتي نمي‌كند.

در بررسي اين موضوعات، پژوهشگر اغلب با نوعي بدبيني مواجه مي‌شود كه ريشه در اين برداشت دارد كه انسان، ‌به عنوان يك گونه نخستي، ذاتا براي بيگانه‌هراسي (xenophobia) ساخته شده است. ظاهرا بعضي پژوهش‌ها به روش تصويربرداري از مغز به شيوه‌اي بسيار نااميدكننده از اين ديدگاه حمايت كرده‌اند. در اعماق مغز ساختاري به نام بادامك (amygdala) وجود دارد كه در ترس و تهاجم نقشي كليدي بازي مي‌كند. آزمايش‌ها نشان داده‌اند كه وقتي چهره فردي از نژادي متفاوت به آزمودني‌ها نشان داده مي‌شود، بادامك از نظر سوخت‌وسازي فعال مي‌شود، يعني برانگيخته شده و براي عمل آماده و گوش به زنگ مي‌شود. اين اتفاق حتي وقتي كه چهره موردنظر «پوشيده»، يعني با چنان سرعتي به آزمودني نشان داده مي‌شود كه ديدن آگاهانه آن امكان‌پذير نيست، باز هم روي مي‌دهد.

اما بررسي‌هاي جديدتر بايد اين بدبيني را تخفيف دهند. چنانچه شخصي كه تجربه بسياري در برخورد با افراد متعلق به نژادهاي ديگر دارد آزموده شود، ‌بادامك فعال نمي‌شود. يا چنانكه سوزان فيسك (S.Fiske) از دانشگاه پرينستون در آزمايشي حيرت‌انگيز انجام داده است، ‌چنانچه آزمودني از پيش با ظرافت به سمت اين فكر سوق داده شود كه به آدم‌ها به عنوان افراد مستقل نگاه كند و نه به عنوان اعضاي يك گروه، بادامك تكان نمي‌خورد. انسان شايد طوري ساخته شده باشد كه در مواجهه با «ديگران» مضطرب و تندخو شود، اما ديدگاه‌هاي ما درباره آنكه چه كساني در اين گروه قرار مي‌گيرند، ‌بدون ترديد تربيت‌پذير است.

در اوايل دهه 1960، ستاره‌اي نوخاسته در علم نخستي‌شناسي به نام ايرون دي‌ور (I.De Vore) از دانشگاه هاروارد، نخستين شرح كلي درباره اين موضوع را منتشر ساخت. وقتي درباره تخصص خودش، بابون‌هاي ساوانا، بحث مي‌كرد نوشت كه آنها «به عنوان دفاعي در برابر شكارچيان خلق‌وخويي مهاجم يافته‌اند و مهاجم بودن را نمي‌توان مانند يك شير آب باز كرد يا بست. بخشي اصلي از شخصيت ميمون‌ها و چنان ريشه‌دار است كه آنها را در هر موقعيتي مهاجمان بالقوه مي‌سازد».

به اين ترتيب بابون ساوانا به معناي واقعي كلمه تبديل به مثالي كلاسيك از زندگي در جامعه‌اي مهاجم، فوق‌العاده لايه‌بندي‌شده و نرسالار شده است. با اين‌حال ظرف مدت چند سال، اعضاي اين گونه به قدري انعطاف‌پذيري رفتاري از خود نشان دادند كه يكي از جامعه‌هايشان را به آرمانشهر بابون‌ها تبديل كردند.

نوروفیدبک

نيمه نخست قرن بيستم در خوني كه تهاجم آلماني و ژاپني ريخت، ‌خيس خورد، با اين‌حال با گذشت تنها چند دهه از آن ماجرا اكنون دشوار بتوان دو كشور صلح‌جوتر از آنها تصور كرد. سوئد قرن هفدهم را صرف تاخت‌وتاز در عرصه اروپا كرد، اما اكنون تمثال آرامش است. انسان هم گروه كوچك كوچ‌نشين اختراع كرده است و هم كلان‌كشور قاره‌اي و چنان انعطاف‌پذيري از خود نشان داده كه به موجب آن زادگان بي‌خانمان اولي مي‌توانند به شكل موثري در دومي عمل كنند. ما فاقد آن نوع فيزيولوژي يا آناتومي هستيم كه در پستانداران ديگر سيستم جفت‌گيري‌شان را تعيين مي‌كنند و برپايه تك‌همسري، چندزني و چندشوهري، جوامعي پديد آورده‌ايم. و ما دين‌هايي ساخته‌ايم كه در آنها اعمال خشونت‌بار مجوز ورود به بهشت هستند و دين‌هاي ديگري كه در آنها همين اعمال فرد را به جهنم مي‌فرستند. آيا دنيايي از دسته‌هاي جنگل انساني كه با صلح و آرامش در كنار هم به سر برند امكان‌پذير است؟ هركس كه مي‌گويد «نه، اين فراتر از طبيعت ماست» درباره نخستي‌ها و از جمله خودمان خيلي كم مي‌داند.

منبع: مهرنامه

 

 

 

شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 03:09 برای نظر دادن اولین باش!

 سودمندی الکتروانسفالوگرافی کمی (QEEG) و درمانهای مبتنی بر نوروفیدبک در تشخیص و درمان سندرم پس از ضربه مغزی//

سندرم پس از ضربه مغزی به صورت گستره ای از علائم که 12 ماه یا بیشتر پس از آسیب مغزی در فرد باقی می مانند توصیف شده است. با این حال در اغلب بیماران شواهدی از اختلال مغز توسط MRI و سی تی اسکن قابل مشاهده نیست. همین امر سبب شده اختلاف نظر بین متخصصان در این زمینه پدید آید که آیا سندرم پس از ضربه مغزی صرفاً منشأ روانشناختی دارد و یا می توان علل زیستی و عصب شناختی را به عنوان زمینه ساز آن مطرح نمود. آسیب های مغزی بسیار شایع هستند و تنها در آمریکا حدود 20 الی 30 درصد افراد یکبار یا بیشتر در طول عمر خود آن را تجربه نموده اند. به طور معمول مغز پس از وارد آمدن ضربه به صورت خود به خودی بخش عمده ای از آسیب را جبران می کند اما در بسیاری موارد آسیب به اندازه ای شدید است و یا به حدی تکرار شده است که نقایص شناختی حاصل از آن در مغز باقی می مانند. از دست دادن هشیاری اغلب به معنای وارد آمدن ضربه ی مغزی است اما این احتمال نیز وجود دارد که فرد بدون آنکه هشیاری خود را از دست بدهد دچار ضربه ی مغزی شده باشد. ضربات مغزی ممکن است در اثر سوانح شدید، تصادفات رانندگی، ضربات شدید به سر و یا سقوط رخ دهد اما در بعضی موارد علت آسیب مغزی ضربات مکرری به سر است که در ظاهر به هیچ وجه به نظر نمی رسد صدمه ای به فرد وارد نموده باشند. به عنوان مثال در این زمینه می توان به ضربات مکرر هد در فوتبال، افتادن های پیاپی در اسکیت بوردینگ و ضرباتی که در بسکتبال به سر بازیکنان وارد می آید اشاره نمود. نقایص اصلی که در اثر این سندرم در فرد ایجاد می شود مشابه علائم اختلالات خلقی و ADHD (نقص توجه و بیش فعالی) است و مبتلایان به این سندرم اغلب اختلال در حافظه ، سردردهای مکرر و مشکلاتی در زمینه روابط اجتماعی را گزارش می کنند.به طور کلی افراد مبتلا به نشانگان پس از ضربه ی مغزی ممکن است در یک یا چند مورد از مواردی که در ادامه مطرح می شود مشکلاتی داشته باشند:

  • دامنه ی توجه
  • حافظه
  • نوسانات خلقی، تحریک پذیری و کم حوصلگی
  • افسردگی
  • سردردهای مکرر
  • زنگ زدن گوش
  • پردازش ذهنی کند
  • خستگی مفرط
  • رفتارهای تکانشی
  • انزوای اجتماعی
  • اشکال در هماهنگی حرکات

 اگرچه روش های توانبخشی شناختی و حمایت های روانشناختی به طور گسترده ای در مورد این بیماران اجرا می شود، با این حال نتایج پژوهش های مختلف نشان می دهد هیچ کدام از آن ها در برطرف نمودن علائم اصلی این سندرم موفق نبوده اند.بدین ترتیب می توان گفت روش های معمول مشکلاتی جدی در هر دو زمینه ی تشخیص و درمان این نشانگان دارد.

به رغم مشکلات روش های مذکور در تشخیص این نشانگان، مطالعات بیانگر آن است که  الکتروانسفالوگرام کمی (QEEG) نسبت به شناسایی سندرم پس از ضربه مغزی بسیار حساس است (96% موارد). به عبارت دیگر در این روش که نقشه ای از مغز بر اساس فعالیت و عملکرد بخش های مختلف تهیه می شود، با مقایسه ی مغز بیماران با پایگاه داده های افراد نرمال و نیز پایگاه داده های بیماران شناخته شده مبتلا به این سندرم امکان تشخیص تا 96 درصد افزایش می یابد.

از سوی دیگر پژوهش های گوناگون در زمینه ی بررسی اثربخشی درمان نوروفیدبک بر علائم و نشانه های این سندرم انجام گرفته است که نتایج آنها نشان می دهد روش نوروفیدبک در برطرف نمودن علائم و بهبود کیفیت زندگی بیماران مؤثر بوده است. همانگونه که پیشتر اشاره شد علائم اصلی این سندرم شامل نقص در توجه، تکانشوری، اختلالات خلقی، مشکلات حافظه و سردردهای مکرر است که الگوی فعالیت مغزی تقریباً در تمام موارد قابل شناسایی و تغییر توسط نوروفیدبک است. به طور دقیق تر بر اساس یافته های مطالعات پیشین اکثر این علائم در اثر درجات مختلف فعالیت مفرط امواج تتا پدید می آیند. از آنجا که فعالیت بیش از اندازه ی امواج تتا با کاهش متابولیسم و جریان خون در مغز (کمبود اکسیژن ایسکیمیک)، نقص در تولید و ترشح انتقال دهنده های عصبی و انواع گوناگون آسیب شناسی مغزی رابطه ی علّی دارد، بازداری این فعالیت مفرط از هر راهی سبب بهبود عملکرد مغز می گردد. در روش نوروفیدبک هدایت شده توسط QEEG فعالیت امواج مغزی به صورت همزمان بر روی یک کامپیوتر به شکل یک بازی به بیمار ارائه می گردد و نرم افزار بازی در ازای تلاش بیمار برای کمتر نمودن تولید امواج تتا (7-4 هرتز) و نیز افزایش تولید امواج بتا (20-16 هرتز) به او پاداش می دهد. مطالعات مختلفی که بر روی بیماران مبتلا به سندرم پس از ضربه ی مغزی در فازهای گوناگون بیماری انجام گرفته است نشان دهنده ی تأثیر قابل توجه نوروفیدبک بر کاهش و برطرف نمودن علائم بیماری در تمامی مراحل از نقاهت پس از ضربه تا سالها بعد می باشد.

 

 

 

 

پنج شنبه, 20 -2669 ساعت 08:07 برای نظر دادن اولین باش!

مرکز تخصصی پارند تهران با همکاری مرکز روانشناسی و نوروفیدبک سایبر، دوره نوروفیدبک مقدماتی را در تبریز برگزار می نماید.

این دوره به مدت دو روز در روزهای 17 و 18 اردیبهشت 93 در تبریز برگزار خواهد شد. 

دوره به صورت کارگاهی و عملی بوده و شرکت کنندگان ضمن آشنایی با نوروفیدبک و اصول آن، نحوه کار با دستگاه و نرم افزار را نیز آموزش خواهند دید. 

کارگاه در سالن سمعی بصری کلینیک استاد شهریار هلال احمر تبریز واقع در چهارراه آبرسان برگزار خواهد شد.

هزینه دوره 350000 تومان می باشد.

جهت ثبت نام، می توانید هر روز از ساعت 15 تا 20 به محل دفتر مرکزی سایبر واقع در خیابان ارتش جنوبی مراجعه نمایید و یا هزینه دوره را به شماره کارت 6104337215288885 بانک ملت، به نام امین اسداله پور واریز نمایید و نام و نام خانوادگی و کد پیگیری واریز را به شماره 09146657898  ارسال نمایید.

ظرفیت ثبت نام 25 نفر می باشد.

علاقمندان جهت ثبت نام یا دریافت اطلاعات بیشتر می توانند با شماره 04115410143 تماس بگیرند. 

 

 

 

شنبه, 02 فروردين 773 ساعت 04:02 1 نظر

 

 

 

 

"کار نیکو کردن از پر کردن است!" این ضرب المثلی است که همه ی ما با آن آشنا هستیم، اما عملکرد بهینه گاهی ممکن است به چیزی بیش از استعداد، تلاش و تکرار نیاز داشته باشد. تمرین مغز برای کاهش دادن استرس از طریق نوروفیدبک می تواند موانع را از سر راه توانایی های ذاتی افراد برداشته و آنها را ارتقاء ببخشد.

 

مقاله ای در مجله ی بیوفیدبک (Biofeedback) به شرحی در مورد یک نوازنده ی جوان ویولن سل می پردازد که موفق به برطرف کردن سردردهای میگرنی ناتوان کننده و کشف توان بالقوه و استعدادهای خود شده است. نتایج این موردپژوهی در بخش ویژه ی شماره ی بهار 2012 مجله، که به موضوع عملکرد بهینه اختصاص دارد به چاپ رسیده است.

ارتقاء سطح عملکرد افراد در تجارت، بازیگری و هنرهای بصری، امور تحصیلی، و ورزش از طریق تمرینات بیوفیدبک و نوروفیدبک قابل دستیابی است. در این روش، ابزارهای کاهش استرس، تمرینات تصویر مغزی، روانشناسی و فنآوری روانشناسی فیزیولوژیک با هم ترکیب می شوند تا به فرد برای رسیدن به اهدافش کمک کنند.

نویسنده و پژوهشگر این مطالعه ی موردی، در حیطه ی کاری خود تئاتر، مددکاری اجتماعی و نوروفیدبک را با هم تلفیق نموده است. در زمینه ی نوروفیدبک او مراجعین خود را برای دستیابی به ارتقاء عملکرد، آموزش و تمرین می دهد. برای مثال یک خواننده هنگامی که بتواند مجموعه های موسیقی را بهتر درک و تحلیل کند، توانایی او برای بیان احساسات در موسیقی قویتر شده و به طور کلی این فرایند منجر به بهبود عملکرد او می شود.

ویلیام، موسیقیدان جوان مورد مطالعه به دنبال راهی برای رهایی از سردردهای میگرنی بود که تقریباً هر روز به آنها مبتلا می شد. با این حال رویکرد روش درمانی که برای او درنظر گرفته شد معالجه ی سردردش نبود، در عوض این فرآیند بر ویلیام به عنوان یک شخص و یک ایفاکننده و موسیقیدان تمرکز داشت. از طریق بهبود عملکرد و همچنین فائق آمدن بر لحظات دشوار و سرشار از فشار روانی، خودانتقادگری، ترس و اضطراب، مشکلات سردرد او نیز برطرف شد.

درمانگر ویلیام برای حل مشکلات او از روش نوروفیدبک استفاده نمود؛ روشی که در آن با استفاده از تعدادی حسگر امواج مغزی خوانده و ثبت شده و توسط نرم افزار تحلیل می گردند. سپس از طریق نمایش بصری و صوتی بازخوردهایی برای مغز فراهم می شود. با استفاده از این اطلاعات مغز قادر است یک سیستم خود اصلاحی را بیاموزد. این فناوری به افراد کمک می کند بر لحظات پر استرسی که از درست بودن پاسخ خود اطمینان ندارند و یا نمی دانند نت درستی را نواخته اند یا نه غلبه کنند.

نوروفیدبک، تصویربرداری هدایت شده ی مغزی و آماده سازی ویلیام برای گرفتن تصمیمات درست در مورد حرفه ی موسیقی، به او کمک کرد بر مشکلاتی که با آنها مواجه بود فائق بیاید. در تکنوازی اجرا شده در کالج، ویلیام توانست اجرایی آرام و با اعتماد به نفس داشته باشد، به گونه ای که تماشاچیان ایستاده او را تشویق می کردند.

 

 

Journal Reference:

Rae Tattenbaum. William's Story: A Case Study in Optimal Performance. Biofeedback, 2012; 40 (1): 21 DOI: 10.5298/1081-5937-40.1.3

 

 

 

صفحه2 از5